ویرگول
ورودثبت نام
Maryam
Maryamشیفتهٔ ادبیات|شاید یک نویسنده
Maryam
Maryam
خواندن ۲ دقیقه·۷ روز پیش

یک جرعه خیال!


انگشتانم را دور فنجان چینی آبی رنگ میفشارم و هر از گاهی ضربه های ریزی با ناخن هایم به آن میزنم.بخار چای، بی‌خیال از هیاهویِ توی سرم، سلانه‌سلانه و رقص‌کنان بالا می‌رود؛ شبیه ارواحِ سرگردانِ پاییزی که در جست‌وجوی راهی برای فرار از فنجان‌اند.

به این مایعِ کهربایی خیره می‌شوم. عجیب است که چطور یک فنجان چایِ ساده، می‌تواند «ناجیِ» لحظه‌های آدم باشد. وقتی خوشحالم، جرعه‌هایش مثل یک قاشق عسلِ کوهی، شادی را زیر زبانم غلیظ‌تر و کشسان‌تر می‌کند. و وقتی غمگینم، پناه است مثل غلت زدن در رختخوابی نرم بعد از یک دویِ استقامت با جایزه ی بقا.

چشم‌هایم را می‌بندم و عمیق دم می‌گیرم. عطرِ تندِ دارچین و بویِ مست‌کننده نباتِ داغ، زمان را می‌شکافد. پرت می‌شوم به سال‌ها قبل؛ به خانه مادربزرگ. همان سماور طلایی که همیشه روی تاقچه می‌جوشید و بویِ بارانِ پشت پنجره را با عطرِ قوریِ گل‌سرخی‌اش پیوند می‌زد.

اولین جرعه را که می‌نوشم، داغی‌اش از گلو پایین می‌رود و تمامِ وجودم را فتح می‌کند. حسی شبیه به پناه بردن به یک کلبه‌یِ چوبیِ گرم، درست وسطِ یک کولاکِ بی‌رحم. یا شاید شبیه به رها شدن در وانِ آبِ گرم، وقتی تمامِ خستگی‌های دنیا در عضلاتت رسوب کرده است.

گوشم را به فنجان نزدیک می‌کنم. انگار صدایی دارد؛ صدایی شبیه به نشستنِ دانه‌های برف روی زمین، یا زمزمه‌یِ آن گلدانِ تنهایی که گوشه پنجره، با سایه‌ی خودش حرف می‌زند.

نگاهم به میز می‌افتد. جزوه‌هایی که انگار هیچ‌وقت تمام نمی‌شوند، پروژه‌ای که مثل بختک روی زندگی‌ام افتاده و کابوسِ آزمونِ شنبه... اما حالا؟
همه را برای دقایقی تبعید کرده‌ام به ناکجاآباد.

ته‌نشینِ خیالم را سر می‌کشم و به تهِ فنجان خیره می‌شوم. چند تکه چوبِ دارچین، برگ‌های مچاله شده‌ی قهوه ای رنگ چای و کریستال‌های نیمه‌حل‌شده‌ی نبات. جادوی عجیبی است! چطور چند برگِ خشکیده و تکه‌ای چوب، می‌تواند روحِ آدم را سوار بر پرنده‌یِ خیال کند و از مرزهای این اتاقِ دلگیر بگذراند؟

ناگهان بادِ وحشی به پنجره می‌کوبد. پرده تکان می‌خورد و حبابِ خیالم می‌ترکد. واقعیت، بی‌رحمانه خودش را به رخ می‌کشد. به ساعت نگاه می‌کنم؛ نزدیک شش عصر است. عقربه‌ها مثل پیرمردهای خسته، شانه‌افتاده و بی‌حال، به سمت شب می‌خزند.

یک نفس عمیق می‌کشم. فنجان را روی میز رها می‌کنم. ته‌نشین‌ها هنوز تهِ فنجان نفس می‌کشند، اما من باید برگردم. باید برگردم به همان دنیایِ ملال‌آور، به همان تکرارِ بی‌پایان... اما این بار، با جانی که کمی گرم‌تر شده است.

•|حوالی ِ ساعت ِ گسِ عصرِ ☕️

خیالچای
۲۵
۴
Maryam
Maryam
شیفتهٔ ادبیات|شاید یک نویسنده
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید