ویرگول
ورودثبت نام
آیدا مقدم
آیدا مقدمنقاش، طراح، شاعر و نویسنده
آیدا مقدم
آیدا مقدم
خواندن ۱ دقیقه·۲ ماه پیش

نگاه

«سفر کردم که از عشقَت دور باشم

گمان کنم سفر از دوری بدتر باشد

ماندنم همچون عذاب است وَر دلِ تو

من نباشم، کی کند خیالِ دلِ تو؟»

چانه ام را گرفتی، گفتم سرم درد میکند جانم! تو چرا به لب هایم زل زدی؟

هربار گفتم ترسیدم از آن تقریباً بوسه‌ی تو با چشمانت به من، نفهمیدی چه میگویم

خودم هم نفهمیدم، نمیدانستم با چشم هم میتوان کسی را بوسید بی آنکه لمسی در کار باشد.

این کار ها فقط از عاشق مجنون بر می‌آید

اما خود…خود بمانم و بسوزم…بمانم و بترسم که نکند رها شوی، نکند جنون به سرت بزند و دیوانه شوی، نکند  شیشه دلی را که دوستم دارد بشکنم!

افکارم پوچ است، انقدری دوستم داری که مراقبم باشی.

و من، چقدر دوستت دارم!

چقدر دوستت دارم که دوستم داری، چقدر «خود دار» بودنت را دوست دارم

چقدر تو را دوست و از خود واهمه دارم

نه آن طور که تو مرا

اما دوستت دارم…

شنبه - ۱۰ آبان ۱۴۰۴

بوسهنگاهعشقدوری
۴
۰
آیدا مقدم
آیدا مقدم
نقاش، طراح، شاعر و نویسنده
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید