میخواهم این گزاره را بررسی کنم: «بیکس بودن بهتر است یا بودن با آدم اشتباه؟»
میخواهم با تمام توان، هم دلایل موافق و هم مخالف را مطرح کنم.
له: بیکس بودن، اگرچه تلخ، اما گاهی اصیلتر است.
بودن با آدم اشتباه یعنی بازی کردن نقشی که نیستی؛ یعنی خاموش کردن صدای درونیات، فقط برای آنکه تنها نمانی. این بازی، ولو از روی مهر یا ترس، در نهایت فرساینده است.
آدم اشتباه الزماً بدذات نیست. گاهی فقط ناسازگار است. تو انسانی گرم و نیازمند به ارتباطی صمیمی هستی، و او عاشق سکوت و دوریست. نه مقصر، نه مقصود؛ تنها کلید و قفلی که چفت هم نمیشوند.
اما برخی از آدمهای اشتباه فراتر میروند. آنها تخریبگرند. سرد، ناسپاس، توهینکننده، خالی از شفقت. آدمهایی که میگیرند و پس نمیدهند؛ یا بدتر: زخمت میزنند و روی زخمت نمک میپاشند. بودن با آنها، معاملهایست با هزینه تکههایی از روح.
مدل دیگر آدم اشتباه کسیست که دل در گرو دیگری دارد. کسی که حضورش در کنارت، فقدانی مضاعف میآورد. رابطه با او شبیه خوابیدن در یک قبر دونفره است؛ تو زندهای، اما او دیگر نفس نمیکشد.
گاهی هم به هم میرسیم از سر ناچاری؛ نه انتخاب، که فرار از تنهایی. در چنین پیوندی، بخشی از روانات مدام در حال نجواست که «جای دیگری، آدم بهتری هست.» و همین شک، بیقراری میآورد. چشمهایت سرگردان میماند و قلبات، آرام نمیگیرد.او نیز چنین است، این حال او، چون آشناست، دلهره آورتر میشود، پیوند ترس هایت و آرزوهایت، گزگزی کرکننده میشود، ناقوس مرگ که بارها و بارها، به صدا درمیآید.
علیه: اما تنهایی هم همیشه انتخابی خردمندانه نیست.
زندگی پر از درد است، و تنهایی یکی از عمیقترین آنها. تصمیم آگاهانه برای تنها ماندن، الزاماً توأم با دستاورد نیست؛ گاهی فقط زندگی را سختتر میکند.
واقعیت این است که همیشه انتخاب سومی وجود ندارد. ما معمولاً بین بد و بدتر انتخاب میکنیم. چون راه بهتر، احتمالا فراتر از شناخت و جرعت ما از چشمهامان پنهان شده.
احتمال دیگر ایناست که فرض «او آدم مناسبی نیست» شاید تنها راهیست برای فرار از سختیهای رابطه، نه رسیدن به بلوغ.
تنهایی ما را به درونمان ارجاع میدهد. اما درون همیشه پاسخگو نیست. گاهی تمام آنچه میخواهیم از دیگری میآید: لمس، حضور، صدا، نگاه. شاید رابطهای که ترک کردهایم، با تمام کاستیهایش، بهترین چیزی بوده که میتوانستیم داشته باشیم، فقط دیر فهمیدیم.
شاید هم ساختن با دیگری، حتی نامناسب، راهیست برای درک عمیقتر از رنج، از ظرفیت، از خود. شاید رنج رابطه، اصیلتر از رنج انزواست، چون در آن تلاش هست، مواجهه هست، آینهای هست که خود را در آن میبینی.
و بالاخره، هیچ چیز خطرناکتر از انسانی تنها نیست؛ انسانی که به هیچکس بند نیست. تنهایی میتواند ما را ببرد به ورطهای از ویرانگری، وسوسه، بیپناهی، یا خودفریبیهای مداوم.
جمعبندی: نمیدانم.
راستش، شاید گاهی بهترین کار، هیچ کاری نکردن است. وقتی قلبت پر از درد است، و هیچ گزینهای بدیهی به نظر نمیرسد، شاید وقتش رسیده تسلیم شوی؛ نه به معنای ضعف، که به معنای پذیرش.
بگذاری زندگی پیش برود و تو، آهسته آهسته با جریان آن همراه شوی. شاید خردمندانهترین انتخاب، سکوت باشد در برابر چیزی که فهماش هنوز شکل نگرفته. رابطه، فقط محصول ارادهی تو نیست. رابطه، دو نفر است، و جهانی اطراف آن.
گاهی نشستن و نگاه کردن، کاریتر از تقلای بیهوده است.