ویرگول
ورودثبت نام
علی ریموس
علی ریموس«همه‌چیز از یک سؤال شروع می‌شود... و به هزار واژه ختم می‌شود. این‌جا خانه‌ی سؤالاتی‌ست که پاسخی ساده ندارند. اگر اهل درنگ، فکر، و درد هستی—خوش آمدی.»
علی ریموس
علی ریموس
خواندن ۲ دقیقه·۶ ماه پیش

گلی به یادگار

آدم‌ها را زمانی بهتر می‌توان شناخت که دیگر انتظاری ندارند. همان‌طور که در آغاز رابطه و دوران ماه‌عسل، انسان‌ها بهترین نسخه‌ی خود را نشان می‌دهند، در انتهای رابطه، هنگام جدایی، بدترین ورژن‌شان عیان می‌شود. چرا؟ چون تنفر آن‌ها را می‌راند، یا عشقی‌ که به سرانجام نرسیده، یا هدفی که محقق نشده و حالا به زوال رفته.

اگر کسی توان آن را دارد که رابطه‌ای را «خوب» تمام کند، یعنی هنوز قدرتمند است؛ شریف است و شایسته‌ی احترام. من فکر می‌کنم نقطه‌ی شروع انسان، از همین‌جاست: احترام به خود و انتخاب یک پایان قابل دفاع.

گاهی انسان نیاز به «کلوژر» دارد و گاهی نه. اگر دنبال بستنِ قصه‌ای هستی که پایانش روشن است، آن‌وقت خودخواهیِ نیاز توست که دارد تو را اغوا میکند. کافی‌ست واقعیت را ببینی، بفهمی، و شرافتمندانه با آن روبه‌رو شوی.

آن کسی که با تو نساخت—چه خوب، چه بد—نوع مواجهه‌ات با او، بیش از هر چیز درباره‌ی خود تو سخن می‌گوید. من تصمیم گرفته‌ام به خودم، چیزی ثابت کنم. تصمیم گرفته‌ام خوب تمام کنم؛ گل به یادگار بگذارم، نه زخم. برای خودم، برای او، برای آينده...

مرد بودن، یعنی غرور داشتن. نه از آن نوع کاذبش که چشم‌ها را کور می‌کند؛ از آن غروری که آدم را از افتادن، از حقارت، از پستی، نگه می‌دارد. اگر کاری کردی که نتوانی به آن افتخار کنی، آن غرور فقط یک توهم بوده. من می‌خواهم غرور سالمی برای خودم بسازم. چون باور دارم: آدم هرجا که برود، خودش را با خود می‌برد.

غرور، تنها سرمایه‌ای‌ست که وقتی هیچ‌کس نیست، باید پناه‌ات باشد. نباید آن را برای هیچ‌کس قربانی کرد.

با قلبی زخمی، احساسی خسته، روانی آشفته، اما ذهنی روشن، می‌دانم که راه درست، نه لزوماً پاکی اخلاقی است، که «غرور» است. به نیکی یا بدی کاری ندارم؛ اگر روزی شر با غرورم هم‌راستا باشد، از آن دفاع خواهم کرد. من آن‌قدر ساده‌لوح نیستم که هر چیز به ظاهر پاک را بپذیرم. اما خوشبختانه امروز، غرور و خیر، به هم پیوسته‌اند.

از پذیرش وضعیت، از پذیرفتن گفته‌ها و کرده‌های طرف مقابل، آرامشم را می‌سازم. امیدوارم غرورم را از دست ندهم. و مهم‌تر: امیدوارم من همان کسی نباشم که روزی، غرورش را با دست خودش سربریده.

در پایان، از کسانی که حضورشان باعث شد بفهمم «احساس» همیشه «پاک» نیست، ممنونم. گاهی عشق، تنها یک نیاز پوشیده است، گاهی اعتیاد به دیگری‌ست، نه محبت. این خلأ، مرا واداشته که بارها خودم را به چاه بیندازم.

اما من تصمیم گرفته‌ام، بر خلاف غرور، این احساسات را قربانی کنم. نه با حذف خشونت‌آمیزشان، که با شناخت و مدیریت‌شان. چون آن‌قدر عمیق ریشه دارند، که سر بریدن‌شان خود حماقتی دیگر است. باید با آن‌ها تعامل کنم، اما نه بر سر غرور. این مرز من است.

برای اولین‌بار، می‌خواهم تنهایی را نه تنبیهی برای ناتوانی، که بستری برای رشد ببینم. می‌خواهم انتخابش کنم و با آن صلح کنم. چون در این نقطه، تنهایی اصیل‌تر از رابطه‌های نصفه‌نیمه‌ای‌ست که فقط زخم می‌زنند.

تنهاییرابطهاحساسعقل
۵
۰
علی ریموس
علی ریموس
«همه‌چیز از یک سؤال شروع می‌شود... و به هزار واژه ختم می‌شود. این‌جا خانه‌ی سؤالاتی‌ست که پاسخی ساده ندارند. اگر اهل درنگ، فکر، و درد هستی—خوش آمدی.»
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید