راستش دیگر نوشتن برای من برای من سرخوشی ندارد. تشبیه تلخی های زندگی به شیرینی ها و پنهان کردن حالم زیر کنایه ها به امید آنکه کسی من را ببیند،نوشته هایم را بخواند،دردم را بفهمد و حداقل وانمود به همدردی کند و حسی را به من بدهد که تنهایی ام را درک نکنم،برایم رنج آور است... البته از همان رنج هایی که باعث سازش من شد.
من فهمیدم که فقط مداد و دفترم برایم کافی هستند. شعر هایی که از عمق درد ها و احساساتم سررچشمه میگیرند روحم را ارضا میکنند. کسی هم قرار نیست در سختی ها کنارم باشد بجز خودم و خانواده.
من فهمیدم که ساعت بدون ترس و بی مهابا میگذرد و من را در خودم جا میگذارد...
خلاصه فهمیدم که فقط من هستم و من هستم و من.
بگذریم، من در تنهایی هایم هم مینوشتم ولی بعد از زخم هایی که به کاغذ با قلمم میزدم کاغذ بی جان را دور می انداختم.چون نمینوشتم که ماندگار شوند مینوشتم که حس فریاد زدن درد هایم بدون فریاد زدن را بگیرم و به دنبال راهی برای تسکین درد هایم بگردم.راهی که دیگر دیگری در آن نیست...
فهمیدم که یک آدم بی شخصیت،بی هویت، بی حد و مرزم که خام خام است و این یعنی بهترین برای شروع دوباره
دیگر هیچ.....