
من آغوش تو را خواهم
ای امن ترین مامن تنهایی من
جانپناهم باش وقتی که از دویدن خسته ام
اما شانه هایت خیس خواهد شد
از اشک هایی که میان بغض ها جمع گشته است
فقط اینجا باش و اصلا هیچ مگو
در حضورت هرچه هست گم می شود
از دیدن رویت دوباره نور می گیرد این دیده فرسوده ام
یا گذر کن اگر نمی مانی
به آرامی تا بدانم آسمان خالی نیست
از تو من هیچ نخواهم
اما تو عشق بی قید و شرط من را نمی خواهی ؟
فداکاری ؟
از خود گذشتن را نمی خواهی ؟
بگذار احساس کنم خاطر این روح سرگردان
در گوشه ی ذهن کسی هنوز هم زنده است
تا نباشم همچو اسمی روی شن های روان
یا که گم شوم همچون اشک در میان قطره باران