
شبهای تنهایی تاریک است و طولانی
چه سخت است که بنشینی در سکوت بی معنا
کنج دخمه ای کوچک در گوشه ای تنها
هیچ صدایی نیست . هیچ ندایی نیست
همه آشنا هستند تو ولی غریبه ای اینجا
از ذات خود گریزان. ژولیده ای پریشان
از این وجود ویران. گردیده ام پشیمان
آخر کار بازهم تنها شوی تو با خود
وقتی همه امیدت با غم شود چپاول
در جستجوی یاری
در عمق بد بیاری
همچون گدای مسکین
عشق را در انتظاری
بریده باد آن دست
که سویتان دراز شد
کز منت سنگدلان
این مرد بی نیاز است
به یقین چه تنهاایم
در هیاهوی آدم ها
همیشه در میان نزدیکان
بوده ام غریبه ایی تنها