
ساعت ها می نشینم و با جدیت و تمرکز به حرف هایی فکر می کنم که هیچ وقت قرار نیست بزنم .
می دونستی پیام هایی که حذف کردم و هیچ وقت برات ارسال نشد بیشر از اونهایی بود که ارسال کردم ؟
چرا این تنهایی بی صاحاب اینقدر وفاداره ؟
امان از آگاهی هایی که ختم به رهایی نمی شوند
این روزا یه جوری ام انگار پشت یک در گیر کردم که درست رو به بهشت باز می شه، ولی نمی دونم این در کوفتی با چی باز می شه .
تو ام من رو دیوانه کردی !
هی می گی زیادی احساساتی هستم . توقع داری چه کار کنم ؟ ربات که نیستم !
عجیب ترین پارادوکس دنیا ترس از دست دادن چیزیه که از اولم مال تو نبوده .
می دونی این زن ها هستند که با اونی که عاشقش هستند ازدواج می کنند . یک مرد واقعی وقتی به اندازه لازم مسوولیت پذیر و مستقل شد بر اساس توانش ازدواج می کنه ، چه عاشق بشه چه نه ...
هر چی جلوتر می رم چیز های رمانتیک بیشتر مفهوم خودش رو از دست می ده .
در نهایت من یک سرخورده تنهام که مجبوره روی پای خودش وایسته . با خودش کنار بیاد هر چند هم سخت باشه . چون دیگه فرار کردن جواب نمی ده ...
ناکام نگویید
من را که بوسه بر لبه تیغ زدم
هر شب در آغوش کشیدم رنج های بی شمار
جفت من ، همزاد من تنهایی است .
در مجلس بزم میخانه ام
رقاصه های غم می رقصند
پر می کند فکر و خیال هر دم جام را
از باده تلخ حسرت های ناگوار
لذت های زهر مار
محنت های بی شمار
مرا ناکام نخوانید .