ویرگول
ورودثبت نام
mohammad
mohammadلطفا ، خواهشا ، به دور از تعصب و جهت گیری مطالب علمی ، تاریخی ، فرهنگی ، سیاسی و ... را تحلیل و بررسی کنیم
mohammad
mohammad
خواندن ۱ دقیقه·۵ روز پیش

دوازده نیمه شب

ساعت دوازده شب بود. در خیابان نادری اهواز، فقط صدای قدم‌های یک مرد به گوش می‌رسید.

مرد در دنیای خودش بود. بر طبق عادت، مسیر همیشه را می‌پیمود، اما این بار یک چیزی فرق می‌کرد.

ناگهان صدای قدم‌های مرد بریده شد.

یک کوچهٔ تاریک در سمت چپ مرد بود. چیزی درون آن کوچه روی دوشش سنگینی می‌کرد.

مرد آرام سرش را بلند کرد و به سمت چپ چرخید. در وسط کوچه، یک آدم دید؛ آدمی که روی زمین، به حالت بدی افتاده بود.

مرد پای چپش را بلند کرد تا به طرف کوچه برود، اما پایش در هوا خشک شد.

دودل ماند؛ نمی‌دانست به راهش ادامه دهد یا به طرف بدن افتاده در کف کوچه برود. نمی‌توانست تصمیم درستی بگیرد.

بعد از مدتی، باز صدای قدم‌های مرد در دل خیابان پیچید، اما مرد در خیابان نبود.

او وارد کوچه شد.

کوچه تاریک بود. مرد از دور نتوانست تشخیص دهد بدن، مرد است یا زن. سرعت قدم‌هایش بیشتر شد. وقتی نزدیک‌تر رفت، فهمید بدن یک دختر است.

با دیدن دختر، از دور به سرعت قدم‌هایش اضافه کرد و دیگر از حالت قدم زدن بعد از یک روز کاری خارج شده بود.

مرد نگران بود.

دختر روی کمر افتاده بود. زخم و کبودی روی گونه‌ها و گردنش دیده می‌شد. موهایش صورتش را پوشانده بودند.

مرد خم شد؛ با مدادی که از جیب کتش بیرون آورده بود، موهای دختر را کنار زد تا صورتش را ببیند.

همزمان با دیدن اثرات زخم و کبودی، چهرهٔ زیبای دختر را دید. او را نشناخت.

دو انگشتش را روی نبض گردن دختر گذاشت.

یک مرتبه چشمان مرد برق زد. ضربان قلبش بالا رفت. خون در رگ‌هایش به جوش و خروش افتاد.

دختر نبض داشت.

تلفنش را از جیبش خارج کرد. با زدن عدد سه دکمهٔ سبز روی صفحه، نام «بخش واحد امداد» نمایان شد شد.

مرد زنمداددختر
۷
۰
mohammad
mohammad
لطفا ، خواهشا ، به دور از تعصب و جهت گیری مطالب علمی ، تاریخی ، فرهنگی ، سیاسی و ... را تحلیل و بررسی کنیم
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید