ویرگول
ورودثبت نام
اشراق
اشراقتوسعه‌دهندۀ نرم‌افزار، علاقه‌مند به اقتصاد و سینما.
اشراق
اشراق
خواندن ۱۰ دقیقه·۷ روز پیش

جستاری پیرامون امتیاز مثبت به فرزندان شهدا

ایرج اسکندری - 1366
ایرج اسکندری - 1366

در نگاه اسلامی، اصلِ تکریمِ خانواده‌های شهدا و ضرورتِ حمایت از آنان، امری قابل فهم و از حیث اخلاقی محترم است؛ زیرا جامعه نمی‌تواند نسبت به رنجِ فقدان، آسیبِ عاطفی، یا اختلال معیشتیِ خانواده‌ای که سرپرست خود را از دست داده بی‌تفاوت بماند. اما همین اصلِ محترم، اگر بدون تفکیک دقیقِ مفاهیم به یک نظامِ امتیازدهیِ موروثی، گسترده، انباشته و چندنسلی تبدیل شود، از منطقِ «جبرانِ عادلانه» خارج و به منطقِ «تبعیضِ ساختاری» نزدیک می‌شود. مسئله دقیقاً از همین‌جا آغاز می‌شود: آیا حمایت از خانواده‌ای که رنجی بزرگ دیده، به‌صورت خودکار مجوز می‌دهد که فرزندان آن خانواده در آموزش، استخدام، مالیات، مسکن، اعتبارات، بازنشستگی و فرصت‌های عمومی، بر دیگر شهروندان ترجیح داده شوند؟ پاسخِ عقلانی و منضبط، حتی در چارچوب ادبیات اسلامی، این است که میان «حقِ جبران» و «حقِ امتیاز» باید تفکیک قاطع گذاشت.

در منطق عدالت اسلامی، عدل صرفاً احساس همدلی یا قصد خیر نیست؛ عدل یعنی هر حقی در جای خود قرار گیرد و هیچ نیکی‌ای بهانه تضییع حق دیگری نشود. اگر جامعه بخواهد به خانواده‌ای که آسیب دیده رسیدگی کند، این رسیدگی تا جایی مشروع و لازم است که ناظر به جبرانِ آسیبِ واقعی باشد: تأمین معیشت، بیمه، درمان، حمایت روانی، آموزش، مسکن در صورت نیاز، و رفع عسر و حرج. اما وقتی این حمایت از محدوده جبران خارج می‌شود و به امتیازهایی نظیر سهمیه دانشگاه، اولویت استخدام، معافیت مالیاتی، زمین، وام‌های خاص، خودرو، بازنشستگی زودهنگام و امتیازات اداریِ ماندگار تبدیل می‌شود، دیگر با یک حمایت ساده مواجه نیستیم، بلکه با یک «رژیم امتیاز» روبه‌رو هستیم؛ رژیمی که در آن قانون، نه بر مبنای نیاز و شایستگی، بلکه بر مبنای نسبت خانوادگی، مسیرِ کوتاه‌تر و آسان‌تری برای برخی می‌سازد.

از منظر فلسفه سیاسی، این وضعیت با اصل برابریِ فرصت تعارض پیدا می‌کند. اگر دانشگاه، استخدام عمومی، و دسترسی به منابع عمومی، بناست در یک جامعه سالم بر پایه شرایط نسبتاً منصفانه برای همه شهروندان توزیع شود، اعطای مزیت پایدار بر اساس نسبت خانوادگی، این قاعده را مخدوش می‌کند. اشکال ماجرا این نیست که نباید از خانواده‌ای که آسیب دیده حمایت کرد؛ اشکال در آن است که «تکریم» به «برتری در رقابت» تبدیل می‌شود. میان این دو فاصله‌ای بزرگ وجود دارد. تکریم را می‌توان با حفظ منزلت، حمایت معیشتی، خدمات اجتماعی و جبرانِ دقیق و محدود انجام داد؛ اما برتری در رقابت یعنی آنکه دیگری، با همان استعداد یا بیشتر، صرفاً چون در این دسته حقوقی قرار ندارد، باید عقب‌تر بایستد. اینجا دیگر بحث صرفِ همدردی نیست؛ بحثِ حق‌الناس است.

در ادبیات اسلامی، مناصب و فرصت‌های عمومی امانت‌اند، نه غنیمت. شغل دولتی، کرسی دانشگاهی، بودجه عمومی، معافیت مالیاتی و امکانات توزیعیِ دولت، متعلق به یک خاندان یا طبقه خاص نیست؛ این‌ها از جنس بیت‌المال و امانت اجتماعی‌اند. بنابراین هرگونه ترجیح در بهره‌مندی از این منابع باید با دلیل روشن، ضرورت معلوم، تناسب قابل دفاع و مصلحت عمومی سنجیده شود. اگر استخدام در دستگاه عمومی به جای اصلح‌گزینی و صلاحیت، به واسطه نسبت خانوادگی ترجیح داده شود، جامعه از منطق امانت‌داری به منطق امتیازدهی می‌لغزد. این لغزش فقط یک اشکال اخلاقی انتزاعی نیست؛ پیامد مدیریتی و نهادی مستقیم دارد: سازمان‌ها ضعیف‌تر می‌شوند، کیفیت تصمیم‌گیری پایین می‌آید، انگیزه نیروهای شایسته فرسوده می‌شود، و اعتماد کارکنان به عدالت درون‌سازمانی از بین می‌رود. نتیجه چنین روندی، نه فقط نارضایتی فردی، بلکه افت بهره‌وری ملی است.

از منظر مدیریت عمومی، هرگاه مسیرهای رسمی توزیع فرصت بر اساس استثناهای پرشمار و امتیازهای چندلایه طراحی شوند، نظام تصمیم‌گیری از سادگی، شفافیت و قابلیت ارزیابی دور می‌شود. سهمیه‌ها، اولویت‌ها، معافیت‌ها، تسهیلات خاص، مجوزهای استثنایی و کانال‌های ترجیحی، در ابتدا شاید با نیت خیر پدید آیند، اما در عمل، بوروکراسی را پیچیده و عدالت اداری را غیرقابل فهم می‌کنند. کارمند، دانشجو، داوطلب آزمون و شهروند عادی، دیگر احساس نمی‌کند در یک زمین مشترک بازی می‌کند. در چنین فضایی، منطق «تلاش کن تا پیش بروی» به منطق «باید در دسته درست قرار داشته باشی» تبدیل می‌شود. این دگرگونی برای هر جامعه‌ای خطرناک است، زیرا انگیزشِ مولد را به سرخوردگیِ مزمن بدل می‌کند.

جامعه‌شناسی این وضعیت را با مفهومِ بازتولید نابرابری توضیح می‌دهد. هنگامی که یک فرد، نه فقط در یک حوزه، بلکه همزمان در آموزش، استخدام، مالیات، مسکن، و اعتبارات از ترجیح ساختاری برخوردار باشد، به‌تدریج یک سرمایه مرکب برای او شکل می‌گیرد: سرمایه آموزشی، سرمایه اقتصادی، سرمایه اجتماعی و سرمایه نمادین. این سرمایه‌ها سپس انباشته می‌شوند و نابرابری را از سطح مقطعی به سطح بین‌نسلی می‌برند. یعنی آنچه در ظاهر قرار بود جبران یک فقدان باشد، در عمل به ایجاد یک طبقه حقوقی ممتاز می‌انجامد. این طبقه لزوماً اکثریت ثروتمندان نیست، اما صاحب یک مزیتِ قانونیِ پایدار است؛ و همین کافی است تا در ذهن جامعه، اصلِ برابریِ شهروندی تضعیف شود.

از منظر اقتصاد عمومی نیز این مسئله ساده نیست. هر امتیاز اقتصادی که از بودجه، معافیت، وام ترجیحی، زمین، خودرو، تخفیف، یا بازنشستگی ارفاقی ناشی می‌شود، هزینه دارد؛ حتی اگر آن هزینه در بودجه به‌طور شفاف دیده نشود. معافیت مالیاتی یعنی درآمد کمتر برای دولت و بار بیشتر بر دوش سایر مالیات‌دهندگان. بازنشستگی زودهنگام یعنی فشار بیشتر بر صندوق‌های بازنشستگی و انتقال هزینه به نسل‌های آینده. سهمیه مسکن و زمین یعنی ترجیح در توزیع یک منبع کمیاب. وام‌های ترجیحی یعنی یارانه پنهان. از این منظر، مسئله فقط اخلاق نیست؛ مسئله تخصیص منابع محدود در یک اقتصادِ کم‌ظرفیت نیز هست. در اقتصادی که میلیون‌ها نفر با فقر، بیکاری، نابرابری آموزشی، ناامنی شغلی و بحران مسکن دست‌وپنجه نرم می‌کنند، هر نوع ترجیحِ غیرنیازمحور باید با وسواس بیشتری سنجیده شود. اگر کسی صرفاً به دلیل عنوان خانوادگی از امتیاز مالیاتی یا اعتباری بهره‌مند شود، در حالی که شهروندی دیگر با فقر واقعی از آن محروم باشد، عدالت توزیعی مختل می‌شود.

در اینجا باید به اصل مهم «تناسب» در فقه و عقل عملی اشاره کرد. جبران، مادامی معقول است که با نوعِ آسیب تناسب داشته باشد. اگر آسیبی که بر یک خانواده وارد شده، از جنس فقدان سرپرست، فشار روانی، یا کاهش امنیت اقتصادی است، حمایت متناسب عبارت است از تأمین معیشت، خدمات درمانی و روانی، آموزش، و تسهیل رسیدن به استقلال. اما چه نسبتی میان آن آسیب و امتیازهایی نظیر معافیت مالیاتی گسترده برای یک فردِ شاغلِ پردرآمد، یا بازنشستگی پیش از موعد، یا سهمیه‌های انباشته استخدامی، یا رانت‌های اقتصادی در بازارهای محدود وجود دارد؟ هرچه نسبت میان آسیب اولیه و امتیاز ثانویه سست‌تر شود، توجیه اخلاقی، شرعی و سیاستی آن ضعیف‌تر می‌شود. در این موارد، زبانِ «تجلیل» گاهی جای استدلال را می‌گیرد، در حالی که تجلیل به خودی خود، مجوز دست‌اندازی ترجیحی به منابع عمومی نیست.

از منظر منطق و استدلال، یکی از مغالطات رایج در دفاع از این امتیازات آن است که گفته می‌شود چون خانواده شهید رنج بزرگی کشیده، پس هر نوع ترجیح برای آن‌ها عادلانه است. این نتیجه‌گیری از نظر منطقی نادرست است. از «استحقاق حمایت» نمی‌توان «استحقاق برتری در همه میدان‌های رقابت اجتماعی» را نتیجه گرفت. همچنین از «ضرورت تکریم» نمی‌توان «مشروعیت تبعیض ساختاری» را استنباط کرد. مقدمه صحیح، نتیجه‌ای محدود دارد. اگر مقدمه این است که خانواده‌ای آسیب دیده، نتیجه درست آن این است که باید آن آسیب را جبران کرد؛ نه اینکه برای نسل بعدی، در انواع و اقسام رقابت‌های عمومی، موقعیت ممتاز قانونی آفرید. خلط این دو، یکی از ریشه‌های نظریِ خطاست.

از منظر سیاست‌گذاری عمومی، نظام‌های موفق‌تر معمولاً میان سه سطح تمایز می‌گذارند: نخست، حمایت از خود فردی که آسیب مستقیم دیده یا خدمت مستقیم انجام داده؛ دوم، حمایت از بازماندگان به اندازه نیاز و آسیب؛ سوم، جلوگیری از تبدیل این حمایت به امتیاز رقابتیِ دائمی و موروثی. تجربه بسیاری از کشورها نشان می‌دهد که حمایت از بازماندگان وقتی در قالب مستمری، درمان، بورسیه، مشاوره، و خدمات اجتماعی محدود بماند، مشروعیت عمومی بیشتری دارد؛ اما وقتی به سهمیه‌های انباشته، معافیت‌های چندگانه، ترجیحات استخدامیِ گسترده و امتیازات اقتصادی قابل تبدیل به رانت کشیده شود، هم محل نزاع عمومی می‌شود و هم کیفیت حکمرانی را تضعیف می‌کند. جامعه، حمایت نیازمحور را راحت‌تر می‌پذیرد تا امتیاز موروثیِ بدون سنجش وسع و استحقاق.

در سطح فرهنگی و دینی، خطری عمیق‌تر نیز وجود دارد: تبدیل فضیلت به منفعت. شهادت و ایثار در دستگاه ارزشی اسلامی، اموری متعالی و اخلاقی‌اند. اگر این مفاهیم در ذهن مردم با فهرستی از مزایای دنیوی، سهمیه‌ها، امتیازات و رانت‌ها گره بخورند، به‌تدریج افق معنوی آن‌ها کمرنگ می‌شود. مردم به جای دیدن حقیقتِ ایثار، شبکه‌ای از منافع را می‌بینند. این امر فقط برای دیگران بد نیست؛ برای خود خانواده‌های شهدا نیز سنگین و زیان‌بار است، زیرا موفقیت یا جایگاه اجتماعیِ آنان دیگر همیشه با سوءظن همراه می‌شود. فرزندِ شایسته‌ای که با تلاش خود به جایی رسیده، در نگاه عمومی ممکن است نه به خاطر صلاحیت، بلکه به دلیل عنوان خانوادگی شناخته شود. بدین‌ترتیب، سیاستی که ظاهراً برای تکریم طراحی شده، عملاً به برچسب‌زنی و فرسایش منزلت اخلاقی همان گروه نیز می‌انجامد.

از منظر سرمایه اجتماعی، هیچ چیز برای یک جامعه خطرناک‌تر از این نیست که مردم باور کنند قواعد بازی برای همه یکسان نیست. وقتی جوانی ببیند که در رقابت آموزشی یا استخدامی، همت و استعداد او در برابر امتیازهای حقوقیِ موروثی به حاشیه رانده می‌شود، اعتمادش به سازوکارهای رسمی کاهش می‌یابد. کاهش اعتماد، فقط یک احساس نیست؛ پیامدهای رفتاری دارد: کاهش انگیزه برای تلاش، تمایل به مهاجرت، گرایش به دور زدن قانون، گسترش رابطه‌گرایی، و فرسایش حس تعلق به نظم عمومی. جامعه‌ای که در آن «استثنا» از «قاعده» مهم‌تر شود، به‌تدریج اخلاق کار، باور به عدالت، و امکان همبستگی مدنی را از دست می‌دهد.

در منطق اسلامیِ حکمرانی، مصلحت عمومی باید مقدم بر منافع دسته‌ای باشد، حتی اگر آن دسته محترم و عزیز باشند. احترام به یک گروه، مجوز ایجاد شهروندیِ چندلایه نیست. اگر قرار باشد قانون برای یک عده مسیر کوتاه‌تر و برای دیگران مسیر بلندتر تعریف کند، باید این کار یا بر مبنای نیاز شدید و موقت باشد یا بر پایه مصلحتی بسیار روشن و محدود. در غیر این صورت، آنچه شکل می‌گیرد نوعی اشرافیت حقوقی است؛ اشرافیتی که نه بر پایه فضیلت شخصی، بلکه بر پایه انتساب خانوادگی سامان یافته است. اسلام، در منطق عمیق خود، با هرگونه اشرافیتِ بی‌حجت ناسازگار است؛ چه اشرافیتِ نسبی، چه مالی، چه اداری، و چه قانونی.

بنابراین، نقدِ عقلانی و اسلامیِ امتیاز مثبت برای فرزندان شهدا به این معنا نیست که باید هر نوع حمایت از آنان قطع شود یا رنج و منزلت خانواده‌های شهدا نادیده گرفته شود. برعکس، سخن این است که حمایت باید دقیق‌تر، عادلانه‌تر، نیازمحورتر و کم‌فسادتر طراحی شود. به‌جای امتیازهای انباشته و رقابتی، باید بر جبرانِ واقعیِ آسیب تمرکز کرد: مستمری کافی، بیمه و درمان باکیفیت، سلامت روان، حمایت تحصیلی تا رسیدن به استقلال، کمک مسکن در صورت نیاز، خدمات حقوقی در موارد واقعیِ عسر و حرج، و مراقبت اجتماعیِ محترمانه. در مقابل، امتیازهایی که مستقیماً به رقابت‌های عمومی و منابع کمیاب مربوط‌اند و می‌توانند به رانت یا تبعیض ساختاری بینجامند، باید یا حذف شوند یا به‌شدت محدود، زمان‌دار و مشروط به نیاز واقعی باشند.

راه‌حل عادلانه آن است که تکریم، از مسیر منزلت و خدمت بگذرد نه از مسیر تبعیضِ مزمن؛ جبران، از مسیر رفع آسیب بگذرد نه از مسیر تولید امتیاز؛ و سیاست عمومی، به جای ساختن طبقات حقوقی ممتاز، به سمت گسترش حقوق پایه برای همه شهروندان حرکت کند. هرچه آموزش، درمان، مسکن و امنیت معیشتی برای عموم مردم عادلانه‌تر و قابل‌دسترس‌تر شود، نیاز به امتیازات هویتی و انتسابی کمتر می‌شود. جامعه سالم، جامعه‌ای است که در آن اگر خانواده‌ای رنج دیده، بی‌پناه نماند؛ اما در همان حال، هیچ جوان دیگری نیز احساس نکند که به سبب نداشتن یک عنوان، از پیش از میدان بیرون گذاشته شده است.

خلاصه سخن آن‌که در دستگاه فکری اسلامی، حمایت از خانواده‌های شهدا اگر در حد جبرانِ متناسب، رفع نیاز، حفظ کرامت و حمایت اجتماعیِ واقعی باشد، نه‌تنها قابل دفاع، بلکه در مواردی لازم است. اما اگر این حمایت به امتیازهای موروثی، انباشته، رقابتی، نامحدود و قابل تبدیل به منفعت اقتصادی و اداری بدل شود، دیگر با عدالت، امانت‌داری، حرمت بیت‌المال، اصلح‌گزینی، مصلحت عمومی و برابری کرامت شهروندان سازگار نخواهد بود. جامعه‌ای که فضیلت را به رانت، و جبران را به تبعیض تبدیل کند، هم عدالت را تضعیف می‌کند، هم کارآمدی را، هم اعتماد عمومی را، و هم خودِ معنای اخلاقیِ آن فضیلت را. راه درست، نه انکار حقِ خانواده‌های شهداست و نه تقدیسِ بی‌حدِ امتیاز؛ راه درست، بازگرداندن این مسئله به مدارِ عدالت، تناسب، نیاز، شفافیت و خیر عمومی است.

حمایتسلامت روانفشار روانیفلسفه سیاسی
۰
۰
اشراق
اشراق
توسعه‌دهندۀ نرم‌افزار، علاقه‌مند به اقتصاد و سینما.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید