
2 و 17 دقیقه شب است که دارم مینویسم و تو، رفیق، باید بدانی که روز خوبی را پشت سر گذاشتم. روز تعطیلی که با سردرد اول صبح (ساعت 13:17، و بله صبح، چون صبح هر وقتیست که بیدار میشویم) شروع شد. نتوانستم به صدای کوبش چکش تعمیرکاران درب ساختمان اعتراض کنم چون ساعت 13:17 برای آنها صبح نیست و برای خیلیهای دیگر هم احتمالا صبح نبوده باشد. خلاصه، سردرد را به زور ژلوفن تسکین دادم و همزمان با نوشیدن قهوهٔ صبحانه دوستم پیام داد که امروز هم را ببینیم.
راستش میخواستم درخواستش را رد کنم چون ازش ناراحت بودم. دلیل ناراحتیام هم این بود که مدت زیادی سراغی از من نگرفته بود و احساس بدی به این موضوع پیدا کرده بودم. البته که دل من هم برایش تنگ شده بود و در این مدت سراغی ازش نگرفتم چون میخواستم بدانم اگر من خبری نگیرم انقدری مهم هستم که او از من خبر بگیرد؟ به هرشکلی که بود خودم را قانع کردم که ببینمش اما حتما بگویم که دلگیرش هستم. سرت را درد نیاورم، وقتی پیش من آمد منتظر موقعیت مناسبی شدم که بهش بفهمانم که ناراحتم، نمیخواستم مستقیم بگویم؛ مثل عقابی که رستوران نمیرود، کمین میکند و در زمان مناسب در بیست ثانیه کار را تمام میکند.
روز خوبم هم از همینجا شروع شد. گفتم و غر زدم و ناراحتیام را برملا کردم و معذرتخواهی شنیدم و معذرتخواهی کردم. رفیق! این دوست ما از آن آدمهاییست که میتوانی از هر موضوعی پیشش صحبت کنی و سفره رنگ و وارنگ دلت را نشانش بدهی. خیلی ناگفته داشتم که گفتم و رها شدم و خیلی حرفها میخواستم بزند که زد و رها شدم. حس خوبی بود. گفتگوهای عمیق بهم انرژی میدهند.
بعد از خداحافظی هم روز تعطیل را حیف نکردم و بهجای خانه رفتن و اسکرول کردن، پیش آنیکی دوستانم رفتم. این گروه آدمی که ازش حرف میزنم آدمهای جالبیاند، هرکس هم یک جور. و ترکیب این گونههای متنوع انسانی، کلونی جالبی از حرفهای تخصصی و همزمان کمدی و کمی غمگین میسازد. میتوانی ساعتها درباره هرچیزی به بیمعنیترین (یا بعضی اوقات بامعنیترین) شکل ممکن بحث کنی و خسته نشوی. رفتیم و غذا خوردیم و در راه برگشت با آهنگها همخوانی کردیم و یاد ایام قدیم کردیم. قدیمهایمان بیشتر بودیم و اتفاقات جذابتری بینمان میافتاد و زندگیمان قشنگتر بود. عجیب است آدم دوست داشته باشد به روزهای پاندمی برگردد؛ و ما متفق القول حسرت آن روزها را میخوریم.
ساعت 2 و 31 دقیقه شب است و بیدارت کردم که بگویم وقتی از روز خوب حرف میزنم، همینکه دقایقی زندگی را تجربه کنیم بس است. شاید توقعم خیلی از روز خوب پایین آمده باشد اما برای ایم روزها همینقدر هم کافیست.