ویرگول
ورودثبت نام
حسام بصیرزاد
حسام بصیرزادخلاقیت محصول همین “آخه کی این کارو میکنه؟!” هاست. hesam.one
حسام بصیرزاد
حسام بصیرزاد
خواندن ۳ دقیقه·۱ ماه پیش

ما هنوز نمرده‌ایم

برگ خشک افرا، چرخید و چرخید و روی زمین افتاد. سالم بود، خرد نشده بود، و من بدون آنکه برش دارم تصمیم گرفتم سرنوشتش را تماشا کنم. عابران از کنارش میگذشتند بدون آنکه چشمشان آن را ببیند. چندنفری نزدیک بود لگدش کنند اما در دو سانتی‌اش پا گذاشتند. نگاهم قفل بود به برگ خشک افرا و کفش آدم‌ها. گاهی گران بودند گاهی ارزان. گاهی یک جفت بودند، گاهی دو جفت، گاهی بیشتر. آن‌ها که دو جفت بودند و کنار هم راه میرفتند، تمیزتر از بقیه بودند. یک‌جفتی‌ها سرسری تمیز شده بودند و چندجفتی‌ها را نمیشد درست دید. گاهی هم گربه‌ای خرامان از کنار برگ رد میشد؛ یکیشان درست کنار برگ ایستاد، کش و قوسی به خودش داد و آمد زیر نیمکت ولو شد. برگ هنوز سالم بود؛ خشک بود، مرده بود، اما سالم بود. نمیدانم سلامت در تناسب با خشکی و مردگی چطور ممکن است، اما خوشبختانه ما آدم‌ها زبان هم را در اینطور چیزها خوب میفهمیم. درست مثل وقتی که حال یکدیگر را میپرسیم و هیچوقت جوابی جز "خوبم"  نمیشنویم. ممکن است خشک باشیم و مرده، اما خوب هستیم. و این خوب بودن، یعنی هنوز طاقتی هست برای دوام آوردن.

یکی از دو جفتی‌ها پایش را روی برگ گذاشت و از صدای خرد شدن برگ، با تعجب پایین را نگاه کرد. یک جفت‌شان بزرگ‌تر بود و آنی که روی برگ رفت، کوچک. کفش‌های کوچک، چند دقیقه‌ای روی برگ بالا و پایین پریدند و بعد از اینکه از خرد شدن کامل برگ افرا مطمئن شدند، به راه خود ادامه دادند. و من به این فکر میکردم که کل زندگیِ پس از مرگِ این برگ خشک افرا، در همین خلاصه شده‌بود؛ حالا که کارَت روی درخت تمام شده، بیفت و سالم بمان تا کودکی برسد و مرگ حتمی‌ات را رقم بزند. و این مرگ، بدون عزا، و با خوشحالی کودکی همراه خواهد بود. و به این فکر کردم که چقدر خودِ خشک و مرده‌مان را برای کسانی سالم نگه داشتیم و له‌مان کردند و با خوشحالی به راه‌شان ادامه دادند؛ و چقدر در این مرگِ نادیدنی، معنا ساختیم و دم برنیاوردیم.

کسی خرده‌های افرا را ندید. درخت افرا برگ دیگری فرستاد و برگ، همانطور چرخان چرخان روی زمین فرود آمد؛ خشک، مرده، اما سالم. و من به این فکر کردم که مگر من چقدر اینجا هستم که داستان این برگ‌ها را ببینم و شاید بنویسم؟ چقدر برگ قرار است بمیرد و خودش را سالم نگه دارد تا کسی آن‌را ببیند و چندخطی درباره‌اش بنویسد؟ چقدر این برگ‌ها مظلومند.

بالای سرم را نگاه کردم و شاخه‌های تو در توی درخت بزرگ افرا را دیدم؛ مسیر شاخه‌ها را ادامه دادم و به تنه‌اش رسیدم. درخت بزرگ افرا، زنده بود و سبز و سالم. روی تنه‌اش زخم داشت؛ از عاشق‌ها، اسم‌ها و تفریح آدم‌هایی که آن روز چاقویی دستشان بوده. شاخه‌ها سبز بودند و بیشترِ برگ‌ها خیال افتادن نداشتند. گهگاه برگی خشک و مرده میدیدی و درخت بزرگ افرا با اولین باد، آن‌را به زمین میفرستاد تا به سرنوشت برگ‌های خشک دچار شوند. و به این فکر کردم که زخم‌هایمان، خواه از عشق بوده باشد خواه نفرت، راه رشد ما را نخواهند گرفت؛ یک "خوبم" میگوییم و رد میشویم. برگ‌های خشک‌مان را رها میکنیم و زیر کفش‌ها میفرستیم؛ چون برگ خشک مرده، مثل فکرهایی که اذیتمان میکنند، هرچقدر هم سالم باشند، وقت مرگشان است. ما هنوز نمرده‌ایم، خرد نشده‌ایم و منتظر نیستیم کسی ما را ببیند و درباره‌مان بنویسد. ما زنده‌ایم. زخم داریم اما زنده‌ایم. نقاشانی ما را خواهند کشید. پاییز که میشود قدم میزنیم و برگ‌های خشک‌مان را زیر پا له میکنیم. در زمستانیم؛ بی‌برگ، شکننده، سرد. اما نمرده‌ایم. منتظر بهاریم و همین انتظار ما را زنده نگه خواهد داشت؛ حتی اگر بهار نرسد.

پ.ن. 70 روز است اینترنت نداریم. یعنی بیشتر از دو ماه. همین.

زندگیامیدروزمرگیروزانه نویسی
۱۹
۳
حسام بصیرزاد
حسام بصیرزاد
خلاقیت محصول همین “آخه کی این کارو میکنه؟!” هاست. hesam.one
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید