
این هوا را دوست ندارم. هوای عید است، هوای فروردین. این گرمایی که نسیم خنک دارد برای وقتیست که لباسهای عیدم را خریدهام و برای سال تحویل میپوشمشان. برای زمستان نیست. مهم نیست اگر زمین و هوا برخلاف تقویم عمل کنند، من این دروغ را باور نمیکنم.
زمین و هوا میخواهند بگویند الان زمستان نیست و زمستان سر آمده. خودشان یک زمستان ساختند و تا کمی برف بارید شروع به انکارش کردند. اما من باور نمیکنم. من این بوی گل و شکوفهای که در هوا پیچیده را باور نمیکنم. تا وقتی با چشم خودم شلوغی و تکاپوی آدمهای خیابان انقلاب و ولیعصر و بازار را نبینم باورم نمیشود که بهار آمده است. این هوای آفتابی که روزهایش آستین کوتاه میخواهد و شبهایش با یک سویشرت نازک سر میشود هوای اسفند نیست. اسفند هوایی دارد که آدم نمیداند لباس زیاد بپوشد یا کم. نمیداند برف میآید یا باران. اسفند امسال چه ماه مظلومی شد.
نمیدانم شاید هم زمین بیمار شده. زمینی که روزی عجیبترین ویروسها رویش زندگی کردهاند و آخ نگفته بود الان یکدفعه بیمار شده باشد؟ اما این تب از ویروس نیست، از پرخوریست. زمینِ مظلوم! حتما عادت کرده بودی به بلعیدن پدربزگها و مادربزرگهایمان! چقدر نفرینت کردم وقتی بهم گفتند مادربزرگ قرار است با زمین یکی شود و برود بهشت. یادت هست چقدر به دروغ گفتند خاک سرد است؟ حالا چه شده که تب کردهای؟ میدانم، خیلی وقت بود که جوانی را در آغوش نکشیده بودی؛ از نفرین مادرها به خاک سردت ترسیدهای که خواستی گرما را بهمان غالب کنی؟ زمینِ مظلوم! اسفندم را پس بده، زمستان برفیام را پس بده. برف سفید است پس چرا قرمز نشانم میدهی؟ فکر نکن لاله میدهی و همهچیز درست میشود؛ من تبی که به جانت افتاده را میبینم و دروغت را باور نمیکنم.