۱.
گرما عذابم میدهد. حرارت در هواست. خورشید نزدیکتر شده؛ گرمایش هست، نور نیست. بدون نور همهچیز سیاه است. بدون نور، تفاوت در نگاه معنا ندارد. هیچکس نمیتواند چیزی ببیند. همه سیاهی میبینند، همه. آنهایی بودند که روی این سیاهی، نام خودشان را طلایی مینوشتند و در توهم لاکچری و تفاوت زندگی میکردند؛ سیاهی به آنها هم رسیده است.
۲.
زیبایی میبینم و این زیبایی هیچ نسبتی با این بحرانها ندارد. دیدن زیبایی نعمت است. فکر میکنم اینکه در همهچیز سعی کنی زیبایی ببینی کمکت میکند مسائل را با دید خنثیتری بررسی کنی. کمک میکند بفهمی زیباییای که "میبینی" از زشتیای که "حس میکنی" جداست. و ایرادی نیست اگر بخواهی چیزی را نابود کنی اما زیبایی هم درش ببینی. فکر میکنم واقعبینی این شکلیست. لذت بیعلاقه.
۳.
نامها مهماند. نامها مهم شدهاند. نامها معنا دارند. معنای زندگی. معنای زندگیای که میتوانست باشد. بهخاطر سپردن نامها دیگر امکانپذیر نیست، وقتی مجری هم از رو میخواند. تنها کاری که میکنیم نوشتن است تا شاید روزی از رو بخوانیم. نوشتن این حال، نوشتنِ له له زدن برای نرمالیته در جایی که تیم ملیاش هم منفور است. نوشتنِ دویدن با سرعتی پایینتر از خط پایان. و در این دویدنها گاهی ایستادن نیاز است. برای ادامه دادن و روزی برافراشتن پرچم تیمی که بیشتر از ۱۱ نفر بازیکن داشت، و از زندگی حذف شد. بدون داور.