
آدمهایی در زندگیام هستند که آنقدری که برایم مهم هستند، برایشان مهم نیستم. و این موضوع وقتی آزاردهندهتر است که بهشان نیاز داری. مهمترین آدمهای زندگیات هستند و صرفا یک آدم دیگری در زندگیشان. البته که آن سمت قضیه هم بودهام. گاهی احساس میکنم اینها کارما هستند.
نمیدانم چطور میشود فهمید آدمهای روابطشان را با تو چگونه میبینند. تو برایشان چه معنیای داری؟ برادر/خواهرشان هستی؟ آشنا؟ رفیق؟ وقتی میخواهی به کسی معرفیشان کنی چه باید بگویی که حس نکنند در یک ارتباط یکطرفه افتادهاند؟ هیچوقت نفهمیدم. این یکی از مهمترین و در عین حال مسخرهترین دغدغههای همیشگیام بوده. فکر میکردم دیگر نیست. بعضی وقتها بهم یادآوری میشود؛ و عجب احساس بدیست. وقتی حتی نمیدانی این صرفا احساس توست یا واقعا اینگونه فکر میکنند؟ اصلا چه اهمیتی دارد؟
فکر میکنم این چرخه دنیاست و هیچوقت نه متوقف میشود نه میتوان کامل آنرا شناخت. در همه نوع رابطهای هم پیدا میشود. گاهی عاشق کسی میشوی که عاشقت نیست. گاهی کسی به تو میگوید رفیق صمیمی، که برایت یک دوست دور است. گاهی بچهدار میشوی و انتظار داری فرزندت آن مهر والد به فرزند را بهت برگرداند اما زهی خیال باطل! کل این چرخه مسخره است. چطور میشود اهمیت نداد؟
"اینکه ساز و کار چیزی طبیعی باشد دلیلی بر سخت نبودنش نیست." این گزاره را خیلی به بقیه میگویم. کاش یک آدمک جیبی داشتم و وقتیهایی که نیاز داشتم شکمش را فشار میدادم و همین را به خودم میگفت.
امروزم اینطور گذشت و فردا هم احتمالا با همین فکرها خواهد گذشت.