ویرگول
ورودثبت نام
حسام بصیرزاد
حسام بصیرزادخلاقیت محصول همین “آخه کی این کارو میکنه؟!” هاست. hesam.one
حسام بصیرزاد
حسام بصیرزاد
خواندن ۳ دقیقه·۷ روز پیش

من تو را به آزادی‌ات میشناسم

در سرزمینی که جادو حکم میکند، جایی که هرگاه ممکن است دچار تغییر شود، و بارانش زرد است، در شهری که کف خیابان‌هایش پوشیده از چشم است، در خیابانی که ساختمان‌هایش مدام کوچک و بزرگ میشوند، در ساختمانی با نمای پوست انسان، و در اتاقی که از پنجره‌اش لامپ میریزد، من روی صندلی گهواره‌ای نشسته‌ام. روزهاست کتابی میخوانم که یک صفحه دارد. و تو را کمی آن طرف‌تر، در حال آشپزی با گوشت زنبور میبینم. حواسم پرتت میشود. و بین کارهایت نگاهم میکنی و لبخند میزنی. سفره‌ای زرد و مشکی چیده‌ای با دسر گوشت گاو. غذایمان را میخوریم و روی تخت استخوانی‌مان میخوابیم. و فردا من کتابی میخوانم که یک صفحه دارد، و تو با راسته گوسفند، برای مهمانی‌مان نوشیدنی درست خواهی کرد.

در سرزمینی که مرغ پخته را در فر میگذاریم تا زنده شود، در جنگلی از پر عقاب، کنار دریاچه‌‌ی سنگ، به تو نگاه میکنم. میگویم مانند این دریاچه مات هستم، ماتِ تو؛ لبخند میزنی و همین را به خودم برمیگردانی. به خوشبختی‌مان فکر میکنیم. دست در دست، رو به روی سنگ‌های ریز و درشت که نور زرد خورشید را در خود میبلعند می‌ایستیم و به موج حشرات نگاه میکنیم. ما کنار هم میمیریم و زنده میشویم. و این زندگی را دوباره از سر میگیریم. هر روز. گاه عمرمان کم میشود. گاه زیادی‌ست. اما میدانی که هر اتفاقی بیفتد، این دنیا وارونه شود، یا آدمی روی سر ما دست بزند و پرواز کند، من تو را پیدا خواهم کرد و شاید چند روزی یا چندسالی، در چشم‌هایت گم خواهم شد.

در سرزمینی که هر شب ساخته، و صبح ویران میشود، در کافه‌ای که نمیشناسیم و مشتریانش لباس‌ها هستند، روی صندلی‌ای استخوانی رو به رویت مینشینم. و میدانم که تو هستی. و میدانی که من هستم. و این تغییرات مدام، حتی در ظاهر و باطن خودمان، ما را بازنمیدارد از یافتن هم. میدانی که از دیگران جداییم؛ آزاد میگردیم و از دستورات تخطی میکنیم. حتی اگر این دستورات در جهت آزادی کس دیگری باشد؛ که تنها آزادیِ کاملی که دارد در همین سرزمین است. اما مهم نیست. من تو را میخواستم و میخواهم. من تو را به آزادی‌ات میشناسم حتی اگر شخصیت اصلیِ نمایش‌های دنیا باشی. تو از نمایشنامه تخطی خواهی کرد و برایت فروریزی این جهان ذره‌ای اهمیت نخواهد داشت. حتی وقتی میدانی، وقتی دوباره این سرزمین برپا شود، روی خشم ساخته خواهد شد و آدم‌ها دنبالمان میکنند و مجبور به رها رفتن روی خون خواهیم بود. ما آزادی‌مان را مدیون دنیایی هستیم که همواره در تغییر است. نه به خداوند بها میدهی نه به دنیایش؛ و نه به مردمی که دست از پا خطا نمیکنند. ویرانی این دنیا راهی جز ساخته شدنِ دوباره نخواهد داشت. و شاید وقتی روی تخت‌مان، که گاه چوبی‌ست و گاه کاغذی، میخوابیم، جایی از خواب‌هایی که میبینیم، در خیابانی از این دنیای هشت‌پا که میسازیم، دو نفری باشند که روی قوانین‌مان پا بگذارند، و هر بار یکدیگر را پیدا کنند. و آزادانه، دست در دست یکدیگر راه بروند، حتی اگر کابوس میبینیم. و شاید آن دو، آزادی‌شان را مدیون ما باشند. و شاید یکی از آن دو نفر، چیزی را بگوید که من قرار است صبح، زیر نور مریخ، به تو بگویم: دوستت دارم، حتی وقتی نمیشناسمت.

آزادیخوابعشقزندگیهنر
۱۴
۰
حسام بصیرزاد
حسام بصیرزاد
خلاقیت محصول همین “آخه کی این کارو میکنه؟!” هاست. hesam.one
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید