میگن وقتی میفهمی یه شعر واقعا شعره که وقتی نوشته شد خود شاعر هم از این اینکه اون رو نوشته تعجب کنه و به وجد بیاد، خلاصه این از اون شعراس. الهام گرفته شده از مفاهیم اگزیستانسیالیسم. امیدوارم لذت ببرید:
ما پرتاب شدیم تو این جهان بی معنا
باید بسازیم معنارو فردا
تجربه شد دلهره هربار
تشنه تر زدیم لب به دریا
من، دارم افسرده میشم
خاطره ای تلخ از دیشب
تلخی میوه از ریشس
شک ابراهیم و من قربانیشم
باید فکر کرد، باید فکر کرد
از فکر زیاد بشی ولگرد
باید وسوسه رو به تنت بچسبونی و
باید یه مدت این چارچوبو ول کرد
تازه میفهمی کجای کاری
میلرزی به خودت خدا کجایی؟
تو زمین سستت دنبال ایمانی و
تو قلب خالی اسم کیو میاری
عشق،پوشالی ترین پناه آخر بیمارته
یه مورفین گرم،تو یخبدونی که میسازه بت
یه بُت که ابراهیم کلیمم میبازه بش
قسم به خنجر توی دستت میشناسمت
تو میشناسی منو؟
یکم بیا جلو غریبی نکن
من خود توئم
منی که یه روزی ما بوده نه تو
یه نجوا از پشت بوته ها
سوزان و گرم راه صحرا
من خیلی بهت نیاز داشتم
کجا بودی تا حالا!
نمیبینی؟ منو تو شنزار نمیبینی ؟
منو تو این آسمون پهن، تو کوه بلند نمیبینی؟
من که خیلی وقته تو خودم گمم
دیشب شک و راه دادم اتاق خودم
من حتی با خودمم غریبه شدم
من کسیم که دنبال زندگی نیست
نه تو تاریکی نور و میبینم
نه میون بدی خوب و میبینم
نه توی بدنم روحو میبینم
منو رها کن من کافر و بی دینم
میدونم چقدر تنهایی،آدما همه کردن ولت
روزگار باهات خوب تا نکرد، همش زخم زد بهت
ولی فقط یه بار دیگه، یه بار دیگه
روشن کن شعله ی امید رو تو دلت
موقع بازی، لبخند کودک رو یادت بیار
بیا دستت رو بگیرم، یه بار دیگه با من بیا
بیا پاک کنم از سر و روت، گرد فراموشی خاطراتتو
فعلا مرگ رو بیخیال، معنا میگیره قصه با تو

پ. ن:خوشحال میشم، نظرتونو برام بنویسید.
تو قلب خالی اسم کی و