
زخمهای زیادی از من سر باز کردند... در یکی از شکنندهتربن حال و احوالاتم هستم...
غم در لحظههایم تنفس میکند... بغض این تنفسِ غمآلود را زجرآورتر و سختتر میکند...
خیلی گلایه دارم... از خودم، از آیت الله بهجت، از امام رضا و از خدا...
و این دردآور است که حتی وقتی گلایهای داشته باشی، باز نزد همان شخص بروی تا شنیده شوی...
راستش! خودم را شماتت میکنم: با بی رحمانه ترین کلمات و لحنها: خاک بر سرت جواد!
یعنی! قرار بود که عروج کنی نه هبوط... مگر نه اینکه:
ما ز بالاییم و بالا میرویم؟
ما ز دریاییم و دریا میرویم...
خاک بر سرت! با این ادبیات زشتی که نسبت امام رضا داری! شرم بر تو! بی لیاقت!
اصلا تو که باشی که از سلطان، گلایه داشته باشی؟
مگر قطره در برابر پهنهی دریا، موجودیت دارد؟ مگر ذره در پیشگاه خورشید حرفی برای گفتن دارد؟
باز با خود میگویم: العذر عند کرام الناس مقبول!
اینها، حرف های دلتنگی است... این گلایهگذاریها، این رنجیده خاطر شدن ها، اتفاقا نسبت به کسی پیش می آید که دوستش داری...
میدانم که سلطان، کریمتر از این حرفها است... فردا میخواهم قبل از کار، بروم زیارت...
پراکنده:
دیگر آنکه، امشب با مجید تا شفیعی ۵۰ رفتیم... کمی حرف زدیم و تمام شفیعی ۵۰ منتظر بودم... چشم راه بودم... آگاه بودم...
دیگر آنکه با ذکر یونسیه آشنا شدم... خیلی جالب آمد... اصلا در سی و دو سالگی خط اصلی سبک زندگی من شکل گرفته است...