بنظرم سوال درست را پرسیدم:
اگر پول داشتی چکار نمیکردی؟!
تصور کن که نامحدود پول داری... آنقدر که هرچه خرج کنی باز هم پول داری، آنگاه زندگیات چه فرقی میکرد؟! چه کارهایی را نمیکردی که در حال حاضر داری انجام میدهی؟!
راستش را بخواهی، من را به فکر وا داشت... کمی ترسیدم از پاسخ به این سوال... چقدر ممکن است زندگی من فرق کند با آنچه که الان زیست میکنم!
«من از خودم که شمایی، چقدرررر فاصله دارم»
چقدر ممکن است سبک زندگیام و کارهایم متفاوت باشد اما هر چیزی که باشد، یک چیز تغییر نخواهد کرد: دوست داشتن امام رضا...
میدانی چیست... یعنی در همین دو سه تا پست آخر ویرگولم نوشتهام که این روزها در شرف گرفتن یک تصمیم هم در زندگیم هستم... و اینکه امام رضا را وکیل خود قرار دادهام که آن امر مهم را پیش ببرد... فرقی نمیکند نتیجه چه باشد، من عاشق امام رضا هستم....
فردا با اینکه یکشنبه ها شرکت تعطیل باشد، آقای اسماعیلی گفته است که سر کار بیایید... ناگزیرم که از کلاس زبان صبح، زودتر خارج شوم تا به حرم بروم و بعد هم شرکت بروم...
دیگر آنکه امروز با خودم اندیشیدم اینکه هر روز، در اینجا مطلب مینویسم نکند به ضررم در جایی تمام شود؟
یعنی راستش را بخواهی، اینجا خیلی صادقانه مینویسم... تقریبا هرچیزی که برایم مهم باشد یا ذهنم را درگیر کند همینجا مینویسم و گاه ممکن است نقاط ضعف و حساسیتهای خود را بنویسم و اگر کسی این ها را بخواند و بخواهد که ضربه بزند، خیلی به ضررم تمام خواهد شد...
اما باز به این فکر خام خود میخندم که مگر تو چه کسی هستی که یک نفر به خودش زحمت دهد پست های ویرگولت را بخواند و بعد بیاید تحلیل کند و بعد از نقاط ضعفت آگاه شود؟!
راستش مینویسم تا برای آیندهام چیزی داشته باشم... مثلا ده سال بعد وقتی بپرسم جواد محمودی سی و دو ساله چه کسی بود و چه کرد، با خواندن همین مطالب آگاه باشم که چه چیزی در ذهنم میگذشته و چرا چنین تصمیماتی گرفته ام...
خداوندا به آبروی محمد و آل محمد، ما را عاقبت بخیر کند
نکتهی دیگر آنکه، فکری از ذهنم گذشت... دوباره استرس سر و کلهاش پیدا شد... لیکن ماندن در این وضعیت هم خوب است و هم بد...
همانطور که در پست قبلی گفتم، من میتوانم در طول همین هفته، خوشحالترین آدم روی کرهی زمین باشم یا اینکه غمگینترین آن!
اما به خود قول میدهم که اندازه نگه دارم، چرا که اندازه نگه داشتن عین کیاست و خردورزی است...
یک چیز جالب به ذهنم آمد: آدمها میتوانند کنار هم باشند و یک قرن با هم فاصله داشته باشند... اما از طرفی هم ممکن است هزاران کیلومتر بعد مسافت داشته باشند و گویا کنار هم و با هم باشند...
خداوندا! به حق امام جواد، آنچه که خیر است را در سرنوشتم قرار ده.
مربع:
چند روز پیش در مشهد برف نسبتا سنگینی آمد... رفته بودم سرکار... نمیدانی چقدر تصویر برف زیر نور خورشید اعجاب برانگیز است... روح آدم صیقل پیدا میکند، احساس آدمی تلطیف میشود و طبع آدمی تازه میشود...
اصلا به همین خاطر است که رفتن به دل طبیعت به آدمی آرامش میدهد...
همیشه زمستان و مخصوصا برف را دوست داشته ام، هرچند بشدت آدمی سرمایی هستم و تحمل سرما را ندارم اما باز سرما و زمستان را دوست دارم...