
ساعت ۲۳:۱۰ شب است. تازه خانه رسیدهام... باران به تندی میبارد... دو ساعت تمام است که آسمان میغرد و میبارد...
در مسیر خانه هندزفری زدم و این آهنگ خواجه امیری را گوش میدادم:
برام هیچ حسی شبیه تو نیست
کنار تو درگیر آرامشم
همین از تمام جهان کافیه
همین که کنارت نفس میکشم
چقدر تصویر باران، آسمان و این آهنگ، ترکیب بینظیری شده بود. از آن تصاویر که سالها در ذهنم میماند...
داشتم به خودم فکر میکردم... به این ۳۲ سال... هیچوقت شجاعت نداشتم که پا پیش بگذارم...
این عجایب روزگار است... من کارم با مشتریان است... جوری که من با مشتریان صحبت میکنم، کمتر کسی میتواند حرف بزند... به بیان و کلمه و واژگان کاملا مسلط هستم... اما هیچگاه هیچگاه نتوانستم از این نوع بیان سوءاستفاده کنم...
تازگیها به این کشف در خودم رسیدهایم که شنوندهی خوبی هستم: میتوانم یک، دو یا حتی بیشتر از دو ساعت به حرف های یک نفر گوش بدهم و آن فرد حتی ذرهای حس نکند که من توجهم کم شده است...
این هم از عجایب روزگار است که هم میتوانم خوب حرف بزنم، هم خوب گوش دهم و هم خوب بنویسم اما باز...
ایرادی ندارد... یعنی راستش را بخواهید، دیگر آن اهمیت را ندارد در زندگی من...
دلم میخواهد برنامهای بریزم و مطالعه کنم... کتاب خواندن را دوست دارم... هرچند دامنهی توجهم کمتر شده است اما باز، کتاب و مطالعه را دوست دارم...
پادکست شنیدن را هم همینطور...
شعر را هم همینطور...
عربی را هم همینطور...
اکنون و در این لحظه حسی عجیبی به سراغم آمد: ترکیبی وصف ناشدنی از احساسهای پنهان و ناشناخته...
بگذریم... از خداوند متعال میخواهم که به من تواضع عنایت فرماید...
از پروردگار بلند مرتبه و مهربان، خواستار علم و دانش مفید و شایسته هستم
به قول مولانا:
قطرهای دانش که بخشیدی ز پیش
متصل گردان به دریاهای خویش