تو را در این سخن، انکارِ کارِ ما نرسد...

تصویری بسیار فانتزی از کشور استرالیا در ذهنم نقش بسته است که به دوران نوجوانی و کودکی من برمیگردد... تصویری از یک کانگورو در یک طبیعت سرسبز... این اولین تصویری بود که در کودکی از استرالیا دیدم و هنوز در ذهنم تازه است...
راست میگویند که:
العلم فی الصغر کالنقش فی الحجر
یعنی آنچه در کودکی یاد میگیری، همچون نقشی است که بر سنگ حک میشود، ماندگار است...
و اما بعد...
همه یک اینها را گفتم که دست و دلم گرم شود برای آنچه که باید بگویم... امشب میخواهم با مجید پیرامون مسأله مهمی مشورت بگیرم... هرچند کلیت ماجرا را با او به اشتراک گذاشتهام، اما همین که با او حرف بزنم، بسیار بسیار قوت قلب بزرگی برایم خواهد بود...
نمیدانم چرا از ظهر به این طرف، استرس دارم... دلشوره دارم و حس میکنم به یک یا دو روز مرخصی احتیاج دارم...
امروز در محل کار، روز پر استرسی داشتم... تمام تلاشم را میکنم که مدیریت استرس و هیجان داشته باشم... بخشی از توان روانی و تابآوری من، صرف آن وضعیت مبهم میشود که دعا میکنم خداوند متعال درستش کند...
و اما مصرع و بیتی که در ابتدای این پست نوشته ام، معنا و مفهومی داشت...
یادم آمد که تقریبا سه هفته دیگر ماه رمضان است. چند سال پیش ماه رمضان، یادم هست که کتاب ملیله و دمنه از با شرح آقای مینوی را میخواندم و غرق لذت و حظ معنوی میشدم... امسال هم اگر خداوند توفیق دهد، میخواهم کتابی را بخوانم و کمی روح خود را جلا دهم...
شاید بنظر برسد که چرا از این فرصت برای خواندن کتب دیگر استفاده نمیکنی، اما واقعیت این است که همین کتابها، کتابهایی هستند که واقعا درس آموز هستند...
خداوندا ما را مایهی عبرت دیگران قرار مده و ما را نمونهای از کسانی قرار ده که لطف بیکرانت شامل حالشان شده است.
اللهم صل علی محمد و آل محمد