تا دل به مهرت دادهام
در بحرِ فکر افتادهام
چون در نماز اِستادهام
گویی به محراب اندری
امروز این ابیات از سعدی روی لبم جاری بود... و واقعا هم در زندگی من همینگونه است...نهمین که به نماز میایستم، فکرها به سرم هجوم میآورند...
راستش هرچقدر سنم بالاتر میرود، بیشتر به مادرم شباهت پیدا میکنم...
مادرم زنی خیراندیش و خوش سینت است... بدسگالی و بد اندیشی، هیچ در مادرم راه ندارد...
من هم همانقدر ساده و با دیانت هستم... گاهی هم اذیت میشوم... گاهی هم ضرر میکنم... اما نمیتوانم که بدسگالی و بدطینتی و بد ذاتی را سرلوحه قرار دهم...
راستش را بخواهید، الان که دارم این مطالب را مینویسم، حس میکنم که از طریق تواضع خارج شدهام...
همین مقدار کافیست و موضوع دیگری را شروع میکنم...
مربع:
احسان زنگ زد، گفت میای برای سکرت هیتلر؟ گفتم خبر میدهم... به سعید زنگ زدم و سعید خواب بود... خودش دو سه ساعت دیگر زنگ زد و گفت که آنها که باید بیایند، نمی آیند...
گفتم چرا؟
گفت که ظاهراً فردا امتحان دارند و نمی آیند...
گفتم اشکالی ندارد... راستش امروز سر کار، روز عجیبی بود... آقای داوودی همکارم سنگ کلیه پیدا کرده بود و او را به بیمارستان بردم... یک و نیم ساعت در کنارش بودم تا دکتر دو نوبت به او مورفین تزریق کرد و بعد برگشتیم سرکار و او را هم گفتم که خانه برود...
شب آخر وقت هم خانم یوسفی اکسل را به اشتباه پاک کرد و باز تا حوالی ۲۲:۳۰ درگیر آن بودیم...
الان ساعت ۲۳:۲۲ است که این پست ویرگولی را منتشر میکنم...
انما یتقبل الله من المتقین