ساعت ۵:۳۴ دقیقه صبح است. نماز صبح را خواندم و فقط بگویم شیرین ترین خوابی که در این چند سال دیدم را از دست دادم.
مربع:
سلام!
+عه، سلام! شما اینجا چیکار میکنید؟!
من هر روز ساعت ۹ تا ۱۱ میام به بچه های کتابخونه درس میدم. ریاضی، شیمی، هندسه، هرچی!
+به منم میتونین درس بدین؟
به شما؟
آره خب... من درس آمار دارم، یعنی وقتی استاد یه مسأله ای رو میگه، همه بچه ها شروع میکنن به حل کردن، حتی بعضی بچه ها محاسباتش رو ذهنی انجام میدن، اما من هنوز تو ضرب و تقسیم اولیه میمونم... میتونین به منم را درس بدین؟!
جواد! پاشو نماز صبح قضا شد! جواااااااااد!
هرچند که «الصبر من الرحمان و العجله من الشیطان»
هرچند که «خواب در وقت سحرگاه گران میگردد»
لطفا مرا از خواب بیدار نکنید!