صبح حرم بودم... با مادر... خیلی زود برگشتم که سر کار برسم...
اکنون ساعت ۱۵:۳۹ دقیقه است و در زمان استراحت میخواهم مطلبی بنویسم...
کمی بدنم نیاز به استراحت دارد. شاید دو سه روز از استرس کار دور باشم برایم بهتر است... دقت کردهام که دستانم خیلی ظریف میلرزند... محسوس نیست اما خب مرا نگران کرده است...
دیگر آنکه دلم برای کتاب خواندن تنگ شده است: جدی میگویم! برای من کتاب و مطالعه، لذتی دارد وصف ناشدنی، اصلا در یک جهان دیگر، یک کهکشان دیگر است...
امروز پادکست راهپله را میشنیدم... میهمان این قسمت از پادکست آقای جورج بود که در واقع جورج اسم مستعار اوست... یعنی تیپ خاصی دارد... مدل موی خاصی دارد و حتی لایف استایل خاصی دارد... اما حرف های در مورد امام رضا زد که عجیب مرا به فکر واداشت... و چقدر به امام رضا ارادت داشت...
من خجالت کشیدم... از خودم و نوع ارادتم به امام رضا...
بگذریم...
امروز چهارشنبه است و من فردا شب ساعت ۱۱ ، با تیم استاد محمدی مسابقه فوتسال داریم... این همان تیمی است که حدود پنج، یا شش مسابقه است که تیم ما دارد میبارد... البته بچه های تیم لطف دارند و میگویند چون تو نیستی جواد، ما دروازهبان نداریم و حضورت خیلی کمک میکند به ما...
امیدوارم که فردا شب بازی خوبی باشد...
بگذریم...
کلمات و افکار، بی هیچ نظم خاصی از ذهنم عبور میکنند و واهمه دارم که مخاطب با خواندن این نوشته پراکنده، دچار سوء هاضمه ذهنی شوند و یا پراکنده حالی و پراکنده خاطری را سبب شوم.