ویرگول
ورودثبت نام
جواد محمودی
جواد محمودیدانشجوی ارشد روانشناسی شناختی هستم و ذهن کنجکاوی دارم، نوشتن و تولید محتوا را دوست دارم و پادکست زیاد گوش میدم، همین!
جواد محمودی
جواد محمودی
خواندن ۳ دقیقه·۳ روز پیش

یکشنبه ۵ بهمن

امروز صبح کلاس زبان نرفتم... یعنی بدنم خسته و کوفته بود و محمدرضا حکیمی دو بار به من زنگ زد و خیلی دیر از خواب بیدار شدم... سریع آماده شدم و از آنجایی که میخواستم امروز حرم بروم، حوالی ساعت ۹:۳۰ صبح حرم رسیدم...

ضریح مطهر امام رضا
ضریح مطهر امام رضا

دو رکعت نماز زیارت و بعد سلام نامه و بعد هم که رو به روی ضریح ایستادم و دقایقی عرض ارادت...

الان ساعت ۱۵:۳۱ ظهر است، سرکار هستم و از تایم استراحتم استفاده میکنم که این پست را در ویرگول منتشر کنم...

چند روز پیش، خیلی اتفاقی یکی از دوستان دوران دبیرستان را دیدم... اسمش را اینجا نمی‌آورم چون میخواهم داستانی عاشقانه از او را اینجا نقل کنم... پس به جزییات شخصی او اشاره نخواهم کرد...

یادم هست که یک بار چند سال پیش برایم تعریف کرد: گفت که من عاشق یکی از دختران همسایه شده بودم... من آن روزها تازه دانشگاه میرفتم و او را می‌دیدم که کوله بر دوش به مدرسه می رود... اوایلش یک همزمانی ساده بود: گاهی وقتی به سمت ایستگاه اتوبوس می رفتم، با او هم مسیر میشدم اتفاقی... کم کم این هم مسیری، چیزی را در دلم روشن کرد... چشم باز کردم و دیدم که دوستش دارم... چشم باز کردم و دیدم آتشی از عشق در سینه ام زبانه می کشد...

با خود دو دل بودم... دو دل بودم که پا پیش بگذارم یا نه؟ با خود میگفتم که اگر جوابش «نه» باشد، چه؟

بالاخره تصمیم را گرفتم... به او گفتم... فهمیدم که دارد پیش دانشگاهی میخواند... فهمیدم که ما اهل یک کشور نیستیم، من افغانی بودم و او ایرانی... و همین هم دلیلی شد که هیچوقت نتوانم به خواستگاریش بروم...

مدتی گذشت و من فقط حسرت وصال او را میخوردم... در خیابان میدیدمش و هیچ کاری از دستم بر نمی آمد... تا اینکه یک روز او برای همیشه رفت... نفهمیدم کجا رفت... اما دیگر در خیابان ما زندگی نمی‌کرد و من ماندم و یک دنیا حرف برای گفتن و من ماندم و دلی که روی دستم مانده بود...

آن اوایل یادم هست... یک بار در ایستگاه اتوبوس اول گلشهر، دیدمش... من پیاده بودم و او سوار اتوبوس... نشسته بود و سرش را به شیشه اتوبوس تکیه داده بود... چون اتفاقی دیدمش، تا خواستم سوار شوم، اتوبوس حرکت کرد... تمام مسیر را به دنبالش دویدم... جوری که نفس نفس زدنم را همه می شنیدند... حتما دارم که نه تنها او بلکه همه مسافرین اتوبوس فهمیدند که چرا دنبالش می‌دوم...

چون باد می دوم عقب چشم های تو

عمرم گذشت در طلب چشم های تو

اکنون سالهاست از شنیدن قصه عاشقانه دوستم گذشته است... چند شب پیش دوستم را دیدم... چقدر غم در چشم هایش موج میزد... راست می گویند که حسرت عشق، خیلی زود آدمی را پیر می‌کند...

خداوندا به حق امام جواد، آنان را که قلبا همدیگه

را میخواهند، به هم برسان...

و صلی الله علی سینا محمد و آل محمد

مربع:

نوع خاصی از آبنبات ترش است از برند max، چند وقتی است که برایم جالب شده است... آنقدر جالب که چهارشنبه پیش که حرم رفته بودم، تمام مغازه های شکلات فروشی را گشتم تا پیدایش کنم... از طبرسی تا مقدم، پاساژ شارستان، بعد پاساژ زیست خاور، بعد راسته مفتح، بعد بازار فردوسی ۲ و در نهایت خیلی اتفاقی از پارک بازار توانستم گیرش بیاورم...

خانم فروشنده ای لطف کرد و با اینکه خودش آن نوع خاص از برند مکس را نداشت، مرا با خود به مغازه یکی از همکارانش برد و از آنجا خرید کردم...

۱.۵ ساعت در هوای منفی ۴ درجه مشهد دنبال آبنبات ترش بودم! و این هم از عجایب روزگار است... وقتی به خانه رسیدم صورتم از شدت سرما گل انداخته بود... دستانم یخ کرده بود و در مجموع چیزی شبیه به اسکیموها شده بودم... اما ایرادی نداشت، می ارزید!

میدانی چیست؟

اینکه بین خوش‌حالترین و غمگین‌ترین فرد روی زمین در رفت و آمد باشی، همین عجیب‌ترین برزخ دنیاست...

دیگر آنکه العاقل یکفیه الاشاره...

یعنی:

چه خوشست راز گفتن به حریف نکته سنجی

که سخن نگفته باشی، به سخن رسیده باشد

اللهم اغننی بحلالک عن حرامک و بفضلک عمن سواک

پروردگارا من به آن خیری که از ناحیه‌ی تو به من رسد، سخت محتاجم، بحق محمد و آل محمد مرا غرق لطف و عنایت خویش فرما

ایستگاه اتوبوسزیارتعاشقانهخاطره
۴
۱۰
جواد محمودی
جواد محمودی
دانشجوی ارشد روانشناسی شناختی هستم و ذهن کنجکاوی دارم، نوشتن و تولید محتوا را دوست دارم و پادکست زیاد گوش میدم، همین!
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید