هرچه به سمتت میآیم،تو یک قدم جلوتر از من راه میروی.
دختربچه روی نیمکت پارک نشسته بود؛ نیمکتی که رنگ چوبی اش،در گذر زمان رنگ باخته بود. مه، لایهای نازک و خاکستری روی همهچیز کشیده بود و آسفالتِ ترکخوردهی زیر پایش، انگار تمامِ سکوتِ جهان را در خود داشت. تکهای نان خشک در دست داشت؛ هرازگاهی آن را به لب میبرد،اما از خشکی و تلخی اش،آن را دوباره کنار دامن پاره و سفیدش میگذاشت. بالای سرش، شاخههای لخت درخت؛ دستهای استخوانیشان را به سمت آسمان گرفته بودند؛ شاخه هایی که شکوفههای بهاریشان، خاطرهای دور و غبارآلود شده بود.
زمان، به آرامی و در سکوت، از کنارش میگذشت و او در میان همین سکوت، بزرگ میشد. گاهی با خودش میاندیشید چرا آدمها، با نگاهی پر از تردید به آن مینگرند. اما نگاهش که به پرواز پرندگانِ مهاجر میافتاد، غمی در
نگاهش میدوید که با درخششِ ناگهانیِ چشمهایش ترکیب میشد. «وقتی تماشای پروازشان هنوز ممکن است، دیگر چه اهمیتی دارد که بقیه چه میگویند؟».
خورشید درست وسط آسمان خودنمایی میکرد اما هیچ گرمایی نداشت.دختربچه از نیمکت بلند شد؛ دامن سفیدی که لکه قرمزی رویش نشسته بود و حالا در میانِ بادِ سرد، پارهگیهایش بیشتر به چشم میآمد،شروع به پرواز کردن کرد؛ قدمهایی که انگار چندین بار این مسیر را طی کرده است،اما هیچ گاه به مقصد نرسیده است،شروع به لی لی کردن کردند. در راه، پسر بچهای را دید که با شاخهای باریک، بی هیچ کلامی،بیوقفه نقاشی بینامونشان بر تنِ زمین میکشید.پسربچه رنگ هارا بی هدف به زمین میزد گویی که هدفی از اینکار ندارد. به سمتش رفت و کنارش نشست و با صدایی که انگار از تهِ یک چاهِ قدیمی میآمد، پرسید: «من هم میتوانم بکشم؟» پسر نگاهش کرد؛ نگاهی که سنگینیِ تمامِ رنگهایِ به تاراج رفته را در خود داشت. گفت: «اگر ذهنت خالیست و در تاریکی افتادهای. آری، میتوانی. اما به من قول بده؛ اگر ذرهای روشنایی در انتهای این خاکستریها یافتی، مرا رها کنی و به دنبالِ آرزویت بروی.»
دختر انگشت کوچکش را بالا برد و در بند انگشتِ پسر گره زد. دستهای پسر، با اینکه تمامِ عمر با رنگها در ستیز بود، سیاه و کدر بود؛ انگار سالها خاک زغالِ نقاشی، در سلولهای پوستش نفوذ کرده باشد.
آنها شروع کردند. دایرهای بزرگ کشیدند و درونش را با گلهایی پر کردند که انگار هنوز بوی بهارِ فراموش شده را میدادند. دختر خورشیدی کشید و پسر، با گرمایِ خیالیِ آن، درختی را در نقاشی رویاند. دختر، نانواییای
رسم کرد که عطرِ نانهای شیرینش، پرندههایِ ترسیمشدهی پسر را به دورش میخواند.دختربچه زنی پیری با دامنی سفید از جنس ابریشم را رسم کرد،پسربچه،نیمکتی تراشید تا زن پیر برروی ان بنشیند و به دستانش، از نان های تازه و نرم داد. شکوفههایِ آلبالویی که دختر به شاخهها اضافه کرد… نقاشی، قصری در میانِ ویرانه بود.
دامنِ سفید دختر حالا با رنگ آبیِ لک شده بود. پسر درحالی سرش پایین و دستانش مشغول بود، با لحنی نرم و ارام، گفت: «لباست کثیف شده...هنوز هدفی پیدا نکردی؟»
دختر لبخندی زد، لبخندی که نقاشی را زیباتر میکرد: «کثیف نیست،نقاشی رودخانهاش کم بود. نه… هنوز آرزویی ندارم.» پسر با سرخیِ قلممو، دو ماهی بر دامنِ دختر کشید. «حالا کامل شد.»
پسر در حالی که رنگِ سبز را به دست میگرفت، زمزمه کرد: «لبخندت… خیلی قشنگ است.» دختر از شرم سر به زیر انداخت؛ آرزویش همین بود؛ اینکه نقاشی تمام شود و آنها در همان دایرهی رنگی، میانِ گلها و
نانهای شیرین، زندگی کنند.
پسر دشت سرسبز را تکمیل کرد،: «اگر روزی زمستان و بهار را گم کردی و همیشه احساس سرما داشتی، به پرندهها نگاه کن. اگر برگردند، بهار در راه است، و اگر در حالِ رفتن باشند… سرما نزدیک است.»
دختر پرسید: «تو چطور؟آرزویی پیدا کردی؟ تا کی میخواهی به این نقاشی ادامه دهی؟»
پسر بیآنکه نگاهش کند، گفت: «تا وقتی که تو من را رها کنی و دوباره لبخند بزنی… تا وقتی دیگر به پرندههایِ مهاجر خیره نمانی.»
دختر منظورِ پسر را نفهمید. گفت: «راستش… من آرزویم را پیدا کردم.»
پسر ناگهان ایستاد. رنگ از چهرهاش و حتی از لباسهایش پرید. گفت: «نمیخواهم بشنوم. چون اگر بگویی، به قولت عمل نمیکنی.»
دختر گفت"تو از کجا میدانی؟".پسربچه به چشمان دختره نگاه دوخت و گفت:"چون در گذشته هم عمل نکردی" ناگهان دنیا لرزید،
دختربچه به اطرافش نگاه کرد،همهچیز خاکستری شد بود.ترسید و به جشم به طرف آسمان برد، خورشید، دیگر گرمایی نداشت. دختر از سرما گرسنه شد،
به سراغِ نانوایی رفت، اما نانها حالا فقط تکههایی از خاکِ خشک و بیبو بودند.دختر احساس خستگی کرد و روی نیمکتِ شکسته و رنگ باخته،که تنها یک چوب بیرنگ برای نشستن مانده بود،نشست.به بالای سرش نگاهی انداخت و دید شاخهی درختی که خورشید پرورده بود، دست آسمان را رها کرد و جدا شد
خواست آن را بردارد که نگاهش به دامن ابریشمی خود افتاد که با دستانش محکم ان را گرفته بود. دستهایش را بالا آورد؛ چروکیده، لرزان و تهی. قلبش در سینهاش تیر کشید. برگشت تا پسر را صدا کند، اما کسی نبود. پسربچه ای را دید که به سمتش حرکت میکرد،لبخندی زد که لب های، خشکش باعث پارگی و سوزش خودشان شدند.
پسربچه نزدیک میشه اما،او نبود،نگاهش،نفسهایش،بویش،دستان تمیز و لباس های رنگیاش،هیچ شباهتی به نقاش کوچولویش نداشت. پسرک توپ طلاییش را برداشت و پرسید: «خانم؟ سردتان نیست؟زمستان نزدیک است..شما سالهاست اینجا نشستهاید… منتظرِ کسی هستید؟»
دختر خواست پاسخ دهد، اما صدایش در میانِ سکوتِ سردِ پارک گم شد.حنجرهاش قسم به سکوت خورده بود و قصد نداشت جز در جواب نقاش کوچولو،پاسخی بدهد.پسرک با
هراسی کودکانه دور شد. دختر به آسمان نگاه کرد؛ پرندهها داشتند میرفتن،راست میگفت،سرما نزدیک بود. او ایستاد و با پاهای برهنه،راه افتاداما هرچه رفت،پسربچه قلم به دست را ندید.مسیر زیادی را پابرهنه طی کرد،اما اثری از بوی نان های تازه نبود. به دشتی که خالی از هر گل و گیاه و رنگ سبزی بود،رسید.
نگاهش به دوردست ها افتاد، پرچمی کوچک در بادِ سرد میلرزید. جلو رفت؛
تکهای از دامنش را دید که ماهیِ قرمز در رودخانه آبی آن به تنهایی میرقصید. با صدایی که حالا خستهتر از همیشه بود، زمزمه کرد: «ببین… دوستت را پیدا کردم. حالا دیگر تنهایی شنا نمیکنی.»
دست برد سمت دامنش و از ماهی تنها،پرچم دیگری درست کرد و ماهی های از هم دو افتاده را،بهم رساند. کنار مزار پسربچه دراز میکشد و سرش را روی خاک باران خورده او میزارد،"تو درست میگفتی تام..من بعد از گفتن آروزیم تو را ترک نکردم..اما تو بدون رسیدن به آرزوی خود..نقاشی را ترک کردی."
چشمانش آهسته بسته میشود و نگاه از پرنده های مهاجر برمیدارد،"اما من تورا به آروزیت میرسانم..دیگر هیچگاه به پرنده ها نگاه نمیکنم".لبخندی میزد که چرک های صورتش هم را در آغوش میگیرند."اما من ترکت نمیکنم..من به سوی تو میایم..ببخشید که دیر شد".
نفس های زن آهسته میشود و با آخرین توانش میگوید:"توهم باید از من معذرخواهی کنی،چون تو من را ترک کردی".
ماهی ها کنار هم تا ابد،با هر لرزش باد میرقصند و قلموی آغشته به رنگ سبز،بهشتی برای آن دو ترسیم میکند.
لارا و تام در روزهای تلخِ جنگ جهانی دوم، وقتی امید در جهان کمرنگ شده بود، کنار هم ماندند و عاشق شدند. با همهی سختیها ایستادند، ازدواج کردند و نانوایی کوچکی ساختند؛ جایی که بوی نان، گرمای زندگیشان بود.
اما جنگ بیرحم، تام را با خود برد. پیش از رفتن به لارا گفت:
«پرندهها دارن میرن… وقتی برگردن، من هم برمیگردم پیشت.»
اما تام هرگز برنگشت.
و لارا تا هشتادسالگی، هر روز چشم به آسمان دوخت و به پر کشیدن پرنده ها نگاه میکرد. هر سال دو ماهی قرمز میخرید و به رودخانه میسپرد؛ انگار هر بار دلش را راهی آب میکرد.
تا اینکه روزی خودش را هم آرام به رودخانه سپرده.
و به تام پیوست.و کنار پای دختر افتاد.