
امروز شنبه بود. البته هنوز هم شنبهست. ولی چند ساعت دیگه شنبه تموم میشه. در هر صورت تا اینجا شنبهی قشنگی نبود.
از صبح اینترنت سرعت خوبی نداشت و از کار و کلاسام عقب افتادم. قهوهام تموم شده. برای ناهار ناپرهیزی کردم و همین یک ربع پیش دکتر تغذیهام پیام داد و گفت فردا برم پیشش. نمیدونم شاید یه دوربین به من وصل کرده و متوجه شده به قول خارجیا چیت کردم. چون دیروزم ۴ تا شیرینی تَر خوردم با یه کاسه ژلهی طالبی.
ظهر بعد از اینکه بعد از ٣ ماه تو اینستا پست گذاشتم، اکانتم موقتاً دیاکتیو شد. خود متا هم نمیدونه چرا همچین کاری کرده! گفت خبرت میکنیم که نتیجه چی میشه. نمیدونم نتیجهی چی باید چی بشه !؟
من فقط عکسِ یه دسته گل پست گذاشتم !!
هوا هوای اواسطِ مرداد ماهه. میری تو خیابون شبیه بستنی قیفیِ آب شده میشی. ولی همچنان چایی میچسبه.
متأسفانه این روزا به هزار و یک دلیل زندگی بر وفق مراد نمیچرخه. راستش منم پا به سن گذاشتم و دیگه مثل قدیم حوصله ندارم یقهی زندگی رو بگیرم و باهاش دعوا کنم.
این روزا سعی میکنم تو لحظه زندگی کنم. حالا خوب یا بد. بالاخره لحظه میگذره. نیاز نیست صبح تا شب پاهامو تکون بدم و به فردا و پسفردا و روزهای بعد از پسفردا فکرکنم که چه خواهد شد.
باید لحظههای زندگی رو زندگی کرد و من هنوزم امید دارم روزهای خوب میان.