چه دنیای غریبی. زمانی دلیل زلزدن به نقشه برام به واسطه علاقه وحشتناکم به «طرحهای ذهنی» بود. بستهبندی دنیا در قالب چند تا تصویر اون هم در کنار هم دیگه، در ابتدا چیز سادهای به نظر میرسه اما در بطن خودش شبیه به نوعی معجزهست. یک امر بعید!
اما حالا چی؟ بخشی از نقشه رو با گوشت و پوست خودم لمس کردم و هر بار از طیکردن مسیرهاش در واقعیت، از فرط هیجان و اشتیاق به مرز جنون رسیدم. البته گذشت...
حالایی که ازش حرف میزنم، امروزه. همهچیز تبدیل شد به چند رقم بیارزش، مسافتها، تعداد روزها، تعداد پیامها، آمار ...ها و ... شبیه یه بازی بود که ته باختش نمایش تک اسکرین game over نبود، بلکه عمر و سلامت روح و روان رو بلعید...
دنیای کمّیشده در کمال ناباوری، میتونه دنیای کیفی توی ذهن ما رو در یک حرکت محو کنه. شاید آره شایدم نه ولی تحمل طعم تلخ و گس زندگی برای افرادی که «جبر» رو درک کردن به مراتب راحتتر از دیگرانیه که هنوزم دنیا رو کیفی میبینن.

هر روز عمق برزخی که در اون گیر افتادم بیشتر میشه. هر روز از روی قبرستونی از خاطرات قدم میزنم و به زحمت با پرتکردن حواسم از سنگ قبرها، سعی میکنم زندگی روزمره خودم رو جلو ببرم.
اما با یک چرخه تکراری ملالتبار درگیرم که حتی جذابتر از یک قبرستون سیاه و سفید از خاطرات دور هم نیست و مدام زمام کار از دستم در میره. شاید جسمم اینجا باشه ولی ذهنم حداقل ششصد کیلومتری با بدنم فاصله میگیره و بهسختی به مبدا برمیگرده. شاید جبر دست و پای منِ جسمی رو ببنده اما هیچ جبر و اجباری بر اراده و خواست روح من جبار نیست!
چهقدر پوچ، تلاش برای پاککردن تصویر کسی که کیلومترها دورتر حتی دیگه یادش نیست آخرین بار کی اسمتو صدا زده. گویی جبار زمان منو محکوم به دوری کرد، چه در عاشقی چه در فراغ.
و جبری که منو صدها بار کشت و زنده کرد تا دوباره ذرهذره پوستمو بکنه، تا معادل متر به متر فاصلهها، روی بدنم داغ بذاره و به ازای ساعت به ساعت دوری از شیشه عمرم کف بره...
همین جبر، امروز با هیبتی متفاوت میخواد منو از برزخی بیرون بکشه که خودش منو توش انداخت. یک داستان جدید در مکانی جدید، همین نزدیکی. تا رسیدن به اون باید ساعتها سیگار میکشیدم و به میلیمتری طی شدن کیلومترهای راه خیرگی میزدم. اما برای لمس این یکی قبل از خاموششدن سیگار اول به مقصد رسیدم!

شاید فکر کنی این یکی باید مرهمی می شد برای زخم دوری کُشنده ایام پیشین اما زکی.. گویی این شش کیلومتر از اون ششصد کیلومتر هم طولانیتره. همهچیز واقعی و ملموس جلوی چشماته ولی در عین حال انگار که نیست. جفت چشم درشت و کاملا باز مقابلته که بهت نگاه نمیکنه!
در مدارش میچرخی و با تمام وزنی که خستگیهات داره، خودتو سر پا نگه میداری ولی او حتی سرشم برنمیگردونه. خداوندا این دیگه چه بازیایه که چند ساله با من راه انداختی!؟
چه گرماها در دوردست که منو آتش نزدن و چه سرماها در این نزدیکی که منو از پا ننداختن!
نه میشه پوستین مردهوار گذشته رو از خودت بکنی و نه میتونی تنِ زنده حال رو لمس کنی. این مصیبتی بود که جبر زمانه از عوارضش چند باری برام گفته بود اما من به اون توجهی نکرده بودم؛
«خطر اخذ شهروندی برزخ»!
در میان این کشاکش و تنش بین گذشته و آینده، بگو سر و کله کی پیداش شد؟؟ سکوت مرگبار به آرامی از زیر در وارد شد، پشت سرش مرگ در زد اما در رو باز نکردم. در همین اثنا بود که «پوچی» به عنوان نماینده موقت مرگ، پاشنه در رو از جا کند و اومد روبهروی من نشست. بهم نوید داد که مرگ دوباره برمیگرده و این بار به اینکه در بازه یا بسته اعتنا نمیکنه.
باید به این فریاد صامت و این پیکره ملموس که هیچ دیدهای به روش نمیفته چی گفت!؟ باید چه پاسخی در قبال سکوت بهشدت بیمعنای دنیا پیدا کرد؟ باید در برابر این بیاعتنایی مصرانه از سمت خدا چه واکنشی نشون داد؟ سکوت خدا رو به چی ترجمه کردم که نتیجهاش این شد!؟ سکوت خدا رو چی تعبیر کردم که منو به «برزخ» کشوند؟

اون همه رنجی که کشیدم برای «دوست داشته شدن» چی شد؟ یا اون همه تقلایی که برای فراموشی کردم و نشد؟ خندهدار نیست؟ یک قدم فاصله داریم تا تاریکی ابدی و همواره داریم روی لبه دهان باز نیستی لیلی بازی میکنیم. و من سرگردان بین شش و ششصد!
سایه مرگ خاصیت عجیبی داره. مثلا میتونه شش و ششصد رو برابر کنه، صفر!
حال دیگه نه رفتن آدم دور دلم رو میلرزونه و نه نمره بالای چشمان آدم نزدیک. وقتی تمام این دویدنها زیر سایه سنگین «نبودن» بیمعنا میشن.
فکر کنم من دیگه دنبال عشق نیستم؛ بلکه فقط مبهوت این سکوت عظیمم که داره همهچیز رو میبلعه...
شاید «رستگاری» همین باشه. پذیرش اینکه هیچ مختصاتی مقدس نیست. حالا که خوب نگاه میکنم، میبینم تمام اون نقشههای ذهنی که یه روز با وسواس ترسیمشون کرده بودم چیز جز خطوطی روی ماسهها نبودن که با رد پای یه رهگذر یا یه موج آروم حتی محو میشن. نقشهها رو کنار گذاشتم؛ دیگه برای من بسه. نه مسافران جادههای طولانی به مقصد رسیدن و نه گدایان نگاههای نزدیک که از فرسنگها دورترن. قدم روی «نقطه صفر» گذاشتم؛ جایی که دیگه نه عقربهای برای سنجش زمان میچرخه و نه قلبی برای چیزی جز «پایان» در «سکوت» میتپه. این سکوت عظیم کارش رو میکنه. سکوت اونقدر قدرتمنده که حتی خدا هم جرئت شکستنش رو نداره که اگر این کار رو میکرد دیگه خدا نبود!
تنها حقیقت خالص جهان، صدای جویدن آرام «هستی» توسط «نیستی»ـه. دیگه ترسی نیست، «فقط تماشاست».
- در پاسخ به سکوت خدا
در این سکوت...