در این نوشته میخوام چند تا داستان رو براتون بذارم که از آرشیو ذهن خسته و دردمندِ درگیرِ بودن یا نبودنم بیرون کشیدم ، آرشیوی که البته در یک فایل رر هم سیو شده و متعلق به 6 ماه گذشته هست..

نشسته بود رو به روی دکتر ، دکتری خوش خط و خال که لبخند روی صورتش محو نمیشد و بخش اعظمی از کاریزماش رو تامین میکرد. اصرار دکتر بر این بود که همه چیز توی ذهن اتفاق میفته!
اصرار او(فردی که به دکتر مراجعه کرده)اما این بود که این فقط ذهنش نیست که فلج میشه ، بلکه احساس کرخی و گزگز با سرعتی سرسام آور به تمام بدن سرایت پیدا میکنه و توی تمام عضلات پخش میشه!
دکتر بحث سکته ی ناقص مغزی رو پیش میکشه ، او اما سیلی از پرونده های پزشکی رو روان بر دیدگان دکتر میکنه که نشون میده اون غیر از مشکلات روانی (که ظاهرا تایید این ها هم سخته) ، دچار هیچ نوع مشکل یا نارسایی دیگه ای در بدنش و حتی روحش نیست (البته که کار روح همیشه یه جاش میلنگه چون بدن انعکاسی از روحِ و آشفتگی آشکار برای دنیا ، آشفتگی آشکار برای خود ماست که ببینیم روح در چه وضعیتی به سر میبره!)
دکتر با تعجب از استدلال او ، میگه که پس چرا اصرار داره مشکل رو خارج از ذهن تصور کنه وقتی که از اون طرف اصرار داره که بقیه جاهای بدنش سالمن!؟
او در جواب میگه: "چون من فقط یک ذهنم!".
در نهایت دکتر خوش رقص ما تبدیل به همون چیزی میشه که واقعا هست و با حالتی زوزه مانند و با غرولندهای آشکار چند تا تایتل شیک از مشکلات روانی رو به او میچسبونه و بهش میگه بزرگترین مشکل تو ، خودتی. هر وقت حلش کردی ، اون وقت بیا تا بازم صحبت کنیم!
و او هم پرونده پزشکی رو مچاله میکنه و جلوی پزشک اون رو میندازه توی سطل آشغال ، و در عین حال به خودش قول میده که بزرگترین مشکلش رو حل کنه ، نه به خاطر نظم جزمی دنیا ، بلکه به خاطر خواست درونی خودش که دیگه نمیتونه ساکتش کنه مبنی بر اینکه: "درست شو!".

روزی فیلسوفی پیر و سالخورده در حال گذر از خیابانی بود. ناگهان پسرکی مغرور و گستاخ که معلوم بود در نظم اجتماعیِ مدرن حسابی غوطه ور شده و در آن آقایی میکند ؛ راه پیرمرد را سد کرد و بعد از انداختن نگاهی ترحم آمیز ، با لحنی تمسخر آمیز خطاب به پیر گفت:
از بحر این همه سال فلسفه اندیشی و فراگیری هنر بحث و استدلال ، چه نصیبت شد که اکنون حتی لباسی درست و حسابی که در شانت باشد برای پوشیدن نداری؟!
پیر تا آن روز صد تای مثل این پسرک را ادب کرده بود و با کلمات پر آب و تابش و لفاظی های بی انتهایش ، همیشه در اقناع خود و در ضایع سازی طرف مقابل هنرمندانه به پیروزی رسیده بود!
اما در آن لحظه پیر سکوت کرد ، گویی مغزش به زبانش دیگر فرمان نمیداد که بچرخد و دهان پسرک را مورد سرویس قرار دهد!
پیر برای اولین بار به جای مقابله ، به تفکر روی آورد و فهمید که از اول عمرش تا کنون هیچ وقت به دنبال ادراک نبوده ، بلکه فقط در بازی های بچگانه مشغول بوده است!
شاید فکر می کردید که فلسفه همیشه در اقناع خودی ها و دیگری ها موفق است و همه را متقاعد میکند که تحت هر شرایطی ، حق با اوست!
اما این آغازی بر به فنا روی فلسفه بود ، جایی که وقتی به پیراهنی که تنت است نگاه میکنی ، متوجه میشوی که فلسفه ای که همه چیزت شده قادر نبوده حتی البسه ی تو را تامین کند و امنیت تو را به خطر انداخته! تفکری که نتواند دم دست ترین نیازها را برطرف کند ، از بود آن چه سودی میتواند که دنیا را حاصل کند؟!؟!؟!؟
پیر جواب داد:
فلسفه به من یاد داد فکر کنم و از باب تفکر به موضوعات وارد شوم ، همان چیزی که اکنون باعث شد حتی به خود فلسفه نیز شک کنم! پس زین پس من گه گداری خود را در آینه بررسی میکنم و تو نیز قول بده که گه گداری به تفکر بپردازی...
بعد از این حادثه ، پیر به راه خود رفت و پسرک هم به راه خود.

هر قدم رو به جلو در واقع یک قدم رو به عقبه!
هر لبخند و حس شادی ، یک درجه بیشتر تو رو توی غم و اندوه غرق میکنه!
هر اندیشه ی روشن و هر بارقه ای از امید ، با ضربه ای سهمگین تر از جنس ناامیدی پاسخ داده میشه!
هر نگاه تو به آسمون ، باعث میشه که پتک رو از ارتفاع بالاتری پایین بیارن و اون رو بکوبن توی سری که بی موقع به بالا میچرخه!
هر روز و تاریخی از پیش بینی تو برای آزادی ، فقط نشون دهنده ی نزدیک تر شدن خودت به نابودیِ ، نه سیاهی که سال ها روی شهرت خیمه زده و زیر اون مشغول خُرد کردن وجود افراد و آمال و آرزوهاشون بوده!
هر وعده ای از جنس آزادی ، نوید یک بن بست تازه رو میده در فاصله ای نزدیک تر به خودت!
هر راهی که گمان میکردی به نور ختم میشه ، توسط دیوارهای بلندتر و نفوذ ناپذیرتری سد میشه تا تاریکی به فرمانروایی خودش ادامه بده!
هر بار که به پشت سرت نگاه میکنی ، تن های بی جان و دست های لرزان بیشتری رو میبینی!
هر دفعه که میخوای کنار بکشی ، متوجه میشی که اون قدر در این نزاع غرق شدی که دیگه راه برگشتی وجود نداره و وجدانی که همین الانشم در حال فریاد زدنِ چه برسه به زمانی که تسلیم بشی!
اگر دقت کنی ، هر لحظه از این زندگانی ، لخ و پر از ملالِ و تو جز به زبون آوردن تلخی اون به شکلی ناقص ، هیچ کار دیگه ای نمیتونی در موردش انجام بدی...
و اگر دقیق تر نگاه کنی ، کرکسی که در بالاترین ارتفاعات بال میزنه ، همیشه آرزو داشته در کالبد یک مرغ دریایی و در فاصله ای نزدیک از سطح آب ، انعکاس تصویر خودش رو در هر لحظه از پروازش نظاره کنه و از آنچه که هست لذت ببره!
شاید اگر توی بیابونا آب بود ، کرکسم میتونست هر از گاهی نگاهی به انعکاس خودش بندازه و پر و بالش رو جمع و جور کنه اما کرکس بودن یعنی محکومی که زیر آتش بی پایان خورشید تابان ، در دورترین جا و در بدترین شرایط و به تنهاترین شکل ممکن ، پر پر بشی!
انگار کرکس ها فقط آفریده شدن که معیار بدی و زشتی باشن تا از این طریق بشه به زیبایی عقاب افزود و اشعار حماسی تری در موردش سرود!
اون که بالاتر از همه ، بی مسیر ، بی انگیزه ، بی مقصد ، بی کس ، بی هدف ، بی صدا و بی نمود در حال پروازِ ، کرکسی از جنس اندوهه...

! پیرمردی که هنوز حس عصیانگر جوونیش ، درونش وجود داره ولی دیگه نایی برای فریاد کشیدن نداره!
! بچه هایی که هنوز درک درستی از آنچه که هستن و میبینن ندارن ، اما دارن از همین اول راه ، سو میگیرن!
! خانم محجبه ای که با خشم به موهای رقصان در باد خانم دیگه ای نگاه میکنه!
! و از اون طرف ، خانمی که اعتقادی به حجاب نداره ، خشمگین به چادر سیاه دیگری نگاه میکنه و فکر میکنه دنیاش به خاطر همین ، الان سیاه شده!
! مردی رو میبینم که علی رغم مشکلات بهداشتی زیاد ، هنوزم ریشش رو نگه داشته و حاضر هی دست به صورتش بکشه یا زیر ریشا رو بخارونه ، اما اونا رو کوتاه نکنه چون برای اون چیزی فراتر از ریشن!
! و از اون طرف ، مردی رو میبینم که هر روز صبح چنان تیغ رو به صورتش میکشه که پوستش به فنا رفته اما این ریش نداشتن رو چیزی فراتر از صرفا ریش نداشتن میدونه!
! فروشنده ای رو میبینم که با حس عذاب وجدان کرکره رو میده بالا و هر لحظه شک داره که آیا باید به کاسبی ادامه بده یا نه!
! از اون طرفم فروشنده ای رو میبینم که پر انرژی کرکره رو میده بالا و سعی میکنه دو برابر روزای دیگه بفروشه و حتی تخفیفم میده به مشتری هاش!
! فرد فوتبالی دو آتیشه رو میبینم که لحظه به لحظه اخبار جام جهانی رو دنبال میکنه و هی میگه نباید سیاست رو قاطی فوتبال کرد!
! فوتبالی دو آتیشه ی دیگه ای رو هم میبینم که حتی حوصله ی خوندن لیست نهایی بازیکنا رو هم نداشته و تنها چیزی که میدونه اینه که امروز به همه گفتن که بازی تیم ملی رو از دست ندین!
! راننده اتوبوسی رو میبینم که اون قدر زیر فشار که دیگه ذهنش قد نمیده بخواد فراتر از زندگی خودش پیش بره (و من شرمندم بابت این وضعیت و امیدوارم روزی او هم طعم آزادی رو بچشه)
! کارکنای شهرداری رو میبینم که نمیدونن دارن دقیقا به کجا میرن ، اون قدر تحت فشار بودن که نتونن بین مسیرهایی که پیش روی خودشون میبینن ، انتخاب کنن!
! آخوندی رو میبینم که بی خیال داره برای خودش خرید میکنه!
! و اتفاقا روحانی رو هم میبینم که هر چند لحظه نگاهی به لباس خودش میندازه و نگاهی به اطرافش. بعد ادامه میده و بعد دوباره این روند تکرار میشه!
! معلمی رو میبینم که وقتی شعارای روی دیوارها رو میبینه ، دانش آموزا رو تهدید میکنه (شایدم میخواد این طوری ازشون محافظت کنه)
! و در عین حال معلمی رو میبینم که وقتی شعارهای روی دیوار رو میبینه ، لبخند ریزی میزنه و سکوت میکنه!
! جوونایی رو میبینم که بعد از مدت ها حس میکنن وجود دارن ، چون حتی اگر با هزار انگ و فحش و ناسزا و .. باهاشون برخورد شده ؛ اما به هر حال به وجود داشتن اون ها اقرار کردن!
! جوونایی رو هم میبینم که غرق در یاس و حس حقارتی هستن که با دیدن هم سن و سالای خودشون بهشون دست میده!
! و حتی جوونایی هم دیدم که برای هم شاخ و شونه میکشن بدون اینکه بدونن بازیچه ی کی یا چی شدن ، با اینکه در لفظ.. خودشونم اذعان میکنن که دارن از چیز دیگری غیر از چیزی که در درونشون هست ، دفاع میکنن!
! این وسط حتی باز بچه های کم سن و سالی رو میبینم که میدونن باید بعد از مدرسه ، سریع و از کنار پیاده رو برن خونه!
! و بعد از این ها.. شاید کسانی رو هم ببینم که به خاطر گفتگوهای اخیرم وقتی از جلوم رد میشن ، تیکه میندازن و مسخره میکنن!
! عده ای دیگه هم شاید فقط چپ چپ نگاه کنن و زیر لب ناسزا بگن!
! یه عده ام در تدارک چیزای دیگه ان!
! عده ای هم هستن که فقط لبخند میزنن!
! منم فقط نگاه میکنم..!

امروز ، خستگی مشهوده! شاید شما نشستی و تو چشمای خواهر گستاخت زل زدی که اعصابت از دستش خورده ، شاید پدر یه بنده خدایی نشسته و به چشمای برادر خودش که میشه عموی اون بنده خدا زل زده و داره به این فکر میکنه که چطوری تونست بعد این همه سال برادری ، سرم کلاه بذاره؟ شایدم مادر من نوعی زل زده تو چشمای دوست قدیمیش ، در تعجب از اینکه چطور زیر آبش رو زده!
و شایدم منِ غیر نوعی (!) نشستم و زل زدم توی چشمای دنیا! اونم بعد از اینکه مدام نگاهم رو از حوادثش دزدیدم ، گوشامو گرفتم که اخبارشو نشنوم ، و دماغمو کیپ کردم که بوی کثافت کاری همگونه های زیستیم رو استشمام نکنم. منتها بعد از همه ی این تلاش ها ، دو تا چشم کاسه خون دنیا رو مقابلم داشتم که انگار گاز اشک آور خورده بوده!
سعی میکنم نگاهم رو بازم بدزدم ولی این همه ی چیزیِ که میتونم ببینم! سرت رو هر طرف برگردونی ، اون چشم ها بازم دارن تماشات میکنن و حتی یک لحظه از تماشای قامت نحیف تو خسته نمیشن!
اونا تو رو گاهی مسخره میکنن! باهات بازی میکنن! دستت میندازن! بهت ناسزا میگن! حتی شاید از اون طرف ، گاهی برات جک تعریف کنن!
خوبیش اینِ که تو هیچ وقت نمیدونی دقیقا با چی طرفی! حتی نمیتونی تشخیص بدی که دنیا مسبب آشوب پشت سرته ، یا خدا ، یا خدایان ، یا خودت ، یا دوستت و یا...
حتی وقتی از زل زدن به چشمای سرخ دنیا خسته میشی و سرت رو این طرف برمیگردونی ، چیزی نمیبینی جز عفت خواهانی که نمیدونن عفت چیه و آزادی خواهانی که نمیدونن آزادی چیه.
و از همه بدتر ، تماشاچی که داره این دو رو قضاوت میکنه و حتی نمیدونه خودش کیه!!!

مهربان مادر؛
هیچ اشکالی نداره ، نه تمسخر ، نه به فنا رفتن جوونی ، نه تقلیل آرمان ها ، نه زدن تو سر تاریخ ، نه داستان سرایی ، نه بازی با کلمات ، نه دنیا بازی ، نه برپایی سیرک های بیست و چهار ساعته ، نه استخدام دلقک به جای کاربلد ، نه بازی با زندگی مردم ، نه و نه و نه و بازم نه...
همه ی این ها ایرادی نداره ، ولی یک قطره خون اگر از دماغ کسی اومده باشه ، مهربان مادر مسببانش رو به قعر چاه فراموشی در تاریخ بفرست..
اگر مظلومی آه کشیده باشه ، مهربان مادر انتقام اون آه رو بگیر..
اگر بیگناه به صد گناه متهم شده باشه ، مهربان مادر همه رو رسوا کن..
اگر حتی یک نفر قربانی شده باشه ، مهربان مادر هزار تا از مسببانش رو مجازات کن..
هر یک نفر که از جبهه ی حق کم بشه ، مهربان مادر هزار تا گردن کلفت ترش رو بیدار کن..
مهربان مادر تیغ به ریش و ریشه ی بنیادی بزن که جز ظلم کاری در حق خلایق نکرده.
مهربان مادر همون قدر که صبوری کردی و فرزندانت رو نوازش کردی ، برای خون خواهیشون ، به هیچ گناهکاری کوچیک ترین رحمی نکن...
رحیم و رحمان دو عالم ، مقابل بنای ظلم ، رحم نخواهد کرد.

داریم به آخرین پیچ های تاریخی این دوره نزدیک میشیم. دوره های زمانی چند ساله که طی هر کدوم ، شکل هایی مختلفی از حقیقت و تجربه بر عالم آشکار میشه. دوره هایی که هر کدوم یک رو از زشتی و در عین حال زیبایی رو نشون ما میدن. دوره هایی که هر بار به ما یادآوری میکنن افراط و تفریط ، ریا و دورویی بزرگترین آفات خلقت هستن!
چه ما باشیم و چه نباشیم ، این ملت به راهی جز آبادی و خرمی نمیره و هیچ چیز جز عشق و اتحاد در اون گل نمیده. و ما در عشقش میسوزیم و برای خدامون دلبری میکنیم :)
داریم به جایی میرسیم که هنر از پیله ی پستی بیرون میزنه ، عاشقی از پیله ی لذت های مادی ، حجاب از پیله ی پنهان کاری ، زیبایی از پیله ی سیاهی ، خرد از پیله ی نادانی ، طراوت از پیله ی خشکی ، سبزی از پیله ی خاک مرده ، لبخند از پیله ی لب های دوخته شده ، آزادی از پیله ی ترس و وحشت ، یکدلی از پیله ی تفرقه ، زندگی از پیله ی مرگ و ...
ایران از پیله ی جمهوری اسلامی.

دوید و دوید و دوید ، در پیچکِ پیچشِ پیچها ، برای هیچترین تمنا و خواست ، تا آخرین نقطهی موجود در سرزمینِ.. هیچها..
و پرسید و پرسید و پرسید ، در پاسخش گفتند ؛ که سالکان راه ندانند و ندارند و (راه) بر ما نذارند..
و ترسید و ترسید و ترسید ، وای اگر گم شده باشم..
و خندید و خندید و خندید ، آن عابرِ دور و پیاده رویِ کوتَه بین..
و غرید و غرید و غرید ، تو که باشی که مرا خوار شماری.؟
و سلفید و سلفید و سلفید ، بینی که جز قهقه از من بر نیاید.؟
و شاید راه را همان داند که ندانستن در او زرینترین شهرت باشد.!
و تو راه زِ من خواهی!؟ من که از خود هیچ ندارم و در ره عشق ره سپارم!؟
و تو آنقدر خوشخیالی؟ که خیالت رَه بیرونِ زهدان؟ قرار است که بیابی.؟
و همانقدر کوچک و خامی؟ که جز من پناه نداری؟؟
و چه خوش بود شانس رهگذر ، که راهبلد همان بود که فقط... میخندید :)
پ.ن: و ما رسیدیم.