
داستان اول از مجموعه داستان های در جستجوی نور
نویسنده: همایون گرماب سری
راوی: یکی از فرشتگان ملکوت
من یکی از آن بیشمارانی هستم که هیچگاه دیده نمیشویم، اما همیشه ناظر بودهایم. نه بر ما اختیار بود و نه وسوسه، تنها اطاعت، تنها حضور.
آن روز… روزی که فرمان آمد:
«إِنِّي خَالِقٌ بَشَرًا مِن طِينٍ»
بادهای ملکوت ایستادند. ما سکوت کردیم. در نگاه جبرئیل درنگی افتاده بود. همهچیز در آستانهی تغییری بزرگ بود.
خدا از گل آفرید. گل خیس. گل خام. من دیدم که چگونه آن گل شکل گرفت، قامت گرفت. نگاه نداشت، ولی هیبت داشت.
من از نور بودم… او از خاک.
سپس صدا پیچید:
«فَإِذَا سَوَّيتُهُ وَ نَفَخْتُ فِيهِ مِن رُوحِي فَقَعُوا لَهُ سَاجِدِينَ»
ما بیدرنگ سجده کردیم. چارهای نبود. ولی در دل، هزار پرسش پیچید. چرا به خاک؟ چرا چنین فرمانی؟
من سر بر خاک نهاده بودم که بوی تکبر را شنیدم.
او… ایستاده بود.
ابلیس.
دیدم که چگونه در سکوت ایستاد و نگاهش پر از تحقیر بود. خدا پرسیدش:
«ما مَنَعَكَ أَلَّا تَسْجُدَ؟»
و او پاسخ داد با صدایی سنگین و مغرور:
«أَنَا خَيْرٌ مِنهُ خَلَقْتَنِي مِن نَارٍ وَ خَلَقْتَهُ مِن طِينٍ»
در آن لحظه، نه فقط نافرمانی، که پردهای از نور ربوده شد. آنچه درون ابلیس بود، اکنون آشکار گشت: «من» بود، نه خدا.
ما بهتزده نظاره میکردیم. خداوند، او را راند. نه از مقام، که از رحمت.
و آنگاه آدم برخاست.
دیدم که چگونه نخستین انسان، در بهشت گام برداشت و نمیدانست چه مسئولیتی بر دوش دارد.
ابلیس، همچنان در کمین بود. صدایش در هوا پنهان بود، اما ما شنیدیم. او گفت:
«لَأُغْوِيَنَّهُمْ أَجْمَعِينَ»
روزها (اگر در ملکوت زمانی باشد) گذشتند.
من نگاه میکردم. آدم تنها نبود. زنی در کنار او بود، آفریده شده از او و برای او، تا با هم انس بگیرند.
در دل بهشت، شجرهای بود. نه از آنِ ایشان.
و من دیدم آن لحظه را… لحظهای که وسوسه، به صدای نجوا درآمد.
ابلیس گفت:
«هَل أَدُلُّكَ عَلى شَجَرَةِ الْخُلْدِ وَ مُلكٍ لا يَبلى؟»
آدم نگریست. زن نگریست. مکث کردند…
و خوردند.
بهشت، سکوت کرد.
فرشتگان، سر فرو بردند.
من در آن لحظه، نگاه خدا را دیدم. نه خشمی بود و نه تعجبی. فقط حکمت.
و آدم… سر به خاک نهاد. من صدای گریهاش را شنیدم.
میگفت:
«رَبَّنا ظَلَمنا أَنفُسَنا وَإِن لَم تَغفِر لَنا وَتَرحَمنا لَنَكونَنَّ مِنَ الخاسِرينَ»
خداوند، مهربان است… همیشه مهربانتر از گناه ما.
او، واژههایی به آدم آموخت. واژههایی که کلید بازگشت بودند.
فَتَلَقّى آدَمُ مِن رَبِّهِ كَلِماتٍ فَتابَ عَلَيهِ إِنَّهُ هُوَ التَّوّابُ الرَّحيمُ
و من، همان فرشتهای که در آغاز تنها نظارهگر بود، برای نخستین بار، لرزشی در نورم احساس کردم… چیزی شبیه شوق…
شاید چون انسان فهمیده بود که هر سقوطی، آغاز یک جستوجوست…
جستوجوی نور
تو خود حجاب خودی حافظ از میان برخیز
که کسی راه نیابد به درون خانهی دوست
ـ حافظ