ویرگول
ورودثبت نام
خادمی ماشاری
خادمی ماشاری«جهان وقتی معنی دارد که درد را بتوان در وزن و قافیه ریخت ، وگرنه واژه‌ها هم بی‌پناه‌اند»
خادمی ماشاری
خادمی ماشاری
خواندن ۴ دقیقه·۳ ماه پیش

مَمَد و دَنده پَرپَرو

خاطرات گل ممد [ داستانک بر اساس آمیزش خاطرات خودم و یه ذره نیمه واقعی نوشته شده .. ]
خاطرات گل ممد [ داستانک بر اساس آمیزش خاطرات خودم و یه ذره نیمه واقعی نوشته شده .. ]

« دیگه باید برگردیم خونه .. » این حرف هم منو عصبانی می‌کنه هم خوشحال ! ای کاش میشد خونه رو هم بر میداشتیم با خودمون می‌بردیم سفر ؛ تازه این همه راه میخوایم با ماشین برگردیم خسته میشم .

دیگه مامان و بابا واقعاً گفتن که بریم ، خیلی خواهش کردم که بازم بمونیم ولی نمی‌شد ؛ آخرش مجبور شدم کمک کنم که وسایل هامونو جمع کنیم و قبلش با مامان و بابا بزرگ خداحافظی هم کردیم .

همینجوری که با خاله و پسر خاله سوار ماشین داشتیم می‌رفتیم ، من از پنجره ماشین روستای بابابزرگم رو نگاه میکردم . هوا خیلی گرم بود و بابا هم کولر زده بود ولی دوباره اذیت می‌شدیم ... نمیدونم چرا اینجوریه .

بابا هم اومد صدای آهنگ را بیشتر کرد و باهم دست زدیم و خوندیم . میدونی چیه ؟ آهنگ های ماشین‌مون خیلی زیادن ، اینقدر زیاد که تا خونه هم پخش می‌کرد اصلاً تموم نمی‌شد !

نمیدونم چطوری آهنگ ها اینقدر می‌خونن و خسته نمیشند ؟ من بلد نبودم که همه رو بخونم ، پس برای همین الکی می‌خوندم که نفهمن بلد نیستم ولی یه دفعه ساکت شدن و ازم خواستند که بخونم .. یه لحظه ترسیدم ، خجالت کشیدم و هر کاری کردن یه چیزی بگم هیچی نگفتم ... خاله گفت اشکال نداره و فقط گوش می‌کردیم .

جلوتر که می‌رفتیم ، خورشید خانم هی پشت کوه قایم میشد و بعد آفتاب‌ می‌زد توی چشمم ، نمی‌دونم چرا اینجوری باهام شوخی می‌کرد و وقتی فهمیدم که همش داره میاد دنبال ما ، تعجب کردم و خیلی خوشحال شدم ؛ پس هر چی پسرخاله سربه‌سرم می‌ذاشت خورشید رو ول نمیکردم .

وقتی که به شهر کوچیکی رسیدیم ، بابا وایستاد و با مامان رفت مغازه و صبر کردیم ، دیدم که کلی خوراکی گرفته‌اند و به منم کیک دادن که بخورم تا سیر بشم ولی من دلم بیشتر کیک می‌خواست و مامانی گفت که هنوز اجازه نیست و منم تحمل نداشتم . پس صبر کردم که حواسشون پرت بشه یا بخوابند یواشکی بردارم .

داشتم حواسم رو جمع میکردم که پسرخاله‌ام یهو به من گفت که یکی بیرون داره دنبال‌مون می‌کنه ! منم گفتم کجا و اون گفت : « نمی‌بینی ؟ اون آدم سیاهه داره از تپه و کوه میدَوه ؟ » تا اینطوری گفت منم دیدمش و از ترس زود قایم شدیم .

همون لحظه پرسیدم کیه و گفت « اون عمو لنگ درازه ! » این دیگه خیلی عجیب بود برام که از کارتون ، چطوری بیرون اومد و دنبال‌مون میامد ... باهم اینقدر یواشکی نگاهش کردیم که آخرش خسته شد و ما بردیم .

مامان و بابا و خاله بلاخره خوابیدند ولی نمیتونستم پسر خاله ام رو گولش بزنم ، پس باهاش هم دست شدم و خیلی حرفه‌ای خوراکی هارو برداشتیم و خوردیم . باورم نمی‌شد که بابام رانندگی می‌‌کرد و هیچی نفهمید ؛ شایدم فهمید ولی چیزی نگفت .

کم کم داشت خوابم می‌برد که دیگه شهرمون رو دیدم . خیلی شاد شدم که داریم به خونه نزدیک تر میشیم ولی نمی‌تونستم از شادی جیغ بزنم چون اونا بیدار میشن و گناه دارن . به قل بابا هیچی مثل خونه‌ی خود آدم نمیشه ...

الان فهمیدم که پسر خاله شیطونم جدی جدی خوابیده و میگفتم ها که چرا سر و صدا نمی‌کرد .. به ساختمون های شهر سلام کردم و دلم براشون تنگ شده بود .

البته همونجا خوب به پنجره و بالکن زل زده بودم تا اگه تک تیراندازی کاری‌مون داره ، بگم که خیلی هم حرفه‌ای نیستی بچه جون .. و دوباره به ترافیک رسیدیم و گیر ماشین ها افتادیم .

منم داشتم ماشین هارو نگاه می‌کردم و از بعضی ماشین های عجیب غریبی که توی بازی های تلویزیونی داشتن ، تعجب کردم برای اینکه واقعاً وجود دارند .

با این حال یه ماشین پشتی همش داشت پشت سر ما میومد دنبالمون و همش حس می‌کردم که داره ما رو تعقیب می‌کنه ، پس حواس‌مو جوری جمع کرده بودم که اگه یهو حمله کردن از خونواده دفاع کنم . خداروشکر راهشو عوض کرد چون فهمید با کی طرفه .

از دیدن جا های دیگه فهمیدم که داریم به خونه‌مون می‌رسیم ، الکی خودمو زدم به خواب که منو ببرن به رخت خواب دوست داشتنی‌ام . همزمان هم که خوابیدم ، داشتم حدس می‌زدم که داریم از کجا رد میشیم .. فکر کردم و فکر کردم تا اینکه خاله و پسر خاله خداحافظی کردن فهمیدم که اول رفته بودیم خونه‌شون .

دیگه از دست انداز ، این ور و اون ور رفتیم تا اینکه ماشین ایستاد و دیگه آماده بودم که قشنگ به خواب الکی برم ... همینکارو کردم و جدی جدی گیر ندادن و موفق شدم . ولی دیگه خوابیدم و صبح بیدار شدم ، یادم رفت اسباب بازیم رو توی ماشین بردارم .

[ در کمال و خلاصه ، امیدوارم که خوش‌تون بیامده .. حالا بی‌شوخی از کدوم این لحظات خیالی تجربه‌شو داشتید ؟ براستی که جز منو پسر خاله تنها که نیستیم ؟ ]

دنده عقب با اتو ابزارخاطرهماشینخیالکودک
۷
۰
خادمی ماشاری
خادمی ماشاری
«جهان وقتی معنی دارد که درد را بتوان در وزن و قافیه ریخت ، وگرنه واژه‌ها هم بی‌پناه‌اند»
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید