ویرگول
ورودثبت نام
علی خالقی
علی خالقیتوسعه‌دهنده موبایل و علاقه‌مند به خوندن و نوشتن
علی خالقی
علی خالقی
خواندن ۸ دقیقه·۴ ماه پیش

چرا بدشانسیم و چطور خوش‌شانس شیم؟!

در حال گشت و گذار (ولگردی) توی ایکس بودم که دیدم هومن مزین یه مطلبی رو که چند سال پیش نوشته بود رو مجدد ارسال کرده. معرفی کتابی بود به اسم عامل شانس (The Luck Factor) از ریچارد وایزمن که درباره‌ی شانسه و اینکه چطور بعضی از آدم‌ها خوش‌شانس و بعضی بدشانس هستند. به نظرم کتاب باحالی اومد و گرفتمش.

آقای ریچارد وایزمن که نویسنده‌ی این کتاب هست، آزمایش‌ها و تحقیقات زیادی توی این زمینه کردند و در نهایت به این نتیجه رسیدند که آدم‌های خوش‌شانس با آدم‌های بدشانس تفاوت‌هایی دارند که باعث می‌شه خوش‌شانس باشند. خوشبختانه این تفاوت‌ها چیزهای فیزیکی یا ذاتی نیستند و مربوط به سبک زندگی افراد می‌شن.

به طور کلی چهارتا اصل هست که باعث می‌شه آدمایی که خوش‌شانس می‌دونیمشون، خوش‌شانس باشند و خوشبختانه هر چهارتای این اصول اکتسابی هستند. توی این مطلب می‌خوام این چهارتا اصل رو بنویسم، باشد که ما هم خوش‌شانس شدیم.

اصل اول: آدم‌های خوش‌شانس موقعیت‌های بیشتری برای شانس آوردن خلق می‌کنند.

آدم‌هایی که پیشرفت‌های به ظاهر شانسی دارند، رفتاری دارند که باعث می‌شه بیشتر شانس بیارند. به عبارتی به علت این رفتارها برای خودشون موقعیت خلق می‌کنند. این رفتارها به سه دسته‌ی اصلی تقسیم می‌شه:

۱. آدم‌های خوش‌شانس ارتباطات زیادی دارند.

آدم‌های خوش‌شانس اکثرا برون‌گرا هستند و از برقراری ارتباط با آدم‌های جدید ترسی ندارند. همچنین رفتار دوستانه‌تری دارند و به همین علت دوست‌های بیشتری پیدا می‌کنند. همین ارتباطات بیشتر باعث می‌شه موقعیت‌های پیشرفت بیشتری هم داشته باشند. در حال حاضر اکثر موقعیت‌های شغلی توی ایران و جهان از طریق معرفی پر می‌شه و اگه دوستی داشته باشید که شما رو معرفی کنه، شانس استخدام و پیشرفت بیشتری دارید.

۲. آدم‌های خوش‌شانس خونسردترند.

فرصت‌ها مثل ابر در گذرند ولی اگه شما استرس زیادی داشته باشید، ممکنه این فرصت‌ها رو از دست بدید. مثلا توی یه تحقیق یه سری روزنامه دادند به افراد و گفتند که باید تعداد عکس‌های داخل اونو بشمرند. در صفحه دوم روزنامه، یه پیام بزرگ با حروف درشت نوشته شده بود که می‌گفت: «شمارش را متوقف کنید – این روزنامه ۴۳ عکس دارد». اما هیچ‌کس متوجه این پیام نشد، چون فقط روی عکس‌ها تمرکز کرده بودند و به خاطر عجله و استرس برنده‌شدن کسی به متن توجهی نداشت.
در نتیجه اگه شما توی شرایط استرس‌زا خونسرد باشید، ممکنه بتونید خوش‌شانسی بیارید.

۳. آدم‌های خوش‌شانس، پایه‌ی تجربه‌های جدید هستند.

زندگی مثل یه باغ میوه‌ست. اگه هر روز بری زیر یه درخت خاص، روز به روز میوه‌ی کمتری گیرت میاد. اما اگه توی باغ بگردی، احتمالا میوه‌ی خیلی بیشتر و بهتری درو کنی.
آدم‌های خوش‌شانس همه چیز رو امتحان می‌کنند. مثلا اگه کاری رو شروع کردند و نتیجه نداد، ولش می‌کنند و می‌رن سراغ کار بعدی و اصراری ندارند که به هر قیمتی، ثبات زندگی رو حفظ کنند. در نتیجه فرصت‌های بیشتری برای موفقیت خلق می‌کنند.

اصل دوم: آدم‌های خوش‌شانس به ضمیر ناخودآگاهشون گوش می‌دن.

مشخص شده آدم‌هایی که خوش‌شانسی میارن بیشتر به حس ششمشون اعتماد دارند و به ندای درونشون گوش می‌دن. مثلا آقای لی که مدیر بازاریابی یه شرکت بود، در مورد یک مشتری که سفارش کوچیک و به‌دردنخوری داده بود، حس مثبتی داشت. با اینکه همکارانش فکر می‌کردند این مشتری ارزش وقت گذاشتن نداره و سرکاریه، آقای لی سفارشش رو شبونه آماده کرد و تحویل داد. این تصمیم در نهایت باعث شد طی سال آینده این مشتری ازشون ۱۴۰ هزار پوند جنس بخره که نسبت به سایر سفارشاتشون عدد خیلی بزرگی بود.
اما چرا اینطوره؟ طی تحقیقات مشخص شده که ناخودآگاه انسان برحسب تجربیات قبلی که داشته می‌تونه الگوهای تکراری رو تشخیص بده. مثلا ممکنه شما یه آدم کاملا جدید رو ببینید و بهتون الهام بشه که این آدم دروغگو هست. این الهام ممکنه از طریق حالت چشم‌ها، نوع حرف زدن یا حتی دست دادن طرف به وجود اومده باشه و دلیلش هم تجربیات مشابه قبلی هست. در نتیجه این ضرب‌المثل که به دلم افتاده فلان چیز خیره، ظاهرا کار می‌کنه و بد نیست بهش گوش بدید تا خوش‌شانسی بیارید.

اصل سوم: آدم‌های خوش‌شانس، امیدوارند.

این اصل می‌گه که هر چقدر آدم امیدوارتر و خوش‌بین‌تر باشه، احتمال خوش‌شانسی آوردنش بیشتره.

فرض کنید که شما می‌خواید یه فروشگاه اینترنتی راه بندازید. می‌تونید دو تا طرز فکر درباره‌ی آینده‌ی این فروشگاه داشته باشید.
طرز فکر اول می‌گه که رقیب‌های بسیار زیادی داریم و مطمئنا هیچ شانسی برای بالا اومدن نداریم. چون کسانی هستند که خیلی زودتر از ما کار رو شروع کردند و هم قیمت بهتری ارائه می‌دن و هم مشتریان بیشتری دارند. در نتیجه ما هرگز موفق نخواهیم شد و بی‌خیالش بشیم.
طرز فکر دوم هم می‌گه فعلا یه سایت آماده بیاریم بالا و از همین فک و فامیل و آشناها شروع کنیم تا ببینیم چه می‌شود!
پله به پله فروشگاه رو راه می‌اندازید و با هر موفقیت، بیشتر به این باور می‌رسید که این کار شدنیه. در نهایت هم ممکنه به احتمال زیادی شکست بخورید ولی حداقل تلاشتون رو کردید.

همچنین درباره‌ی ارتباط با آدم‌ها هم همین قضیه صادق هست. آدم‌های خوش‌شانس ترسی از کمک گرفتن از بقیه ندارند و اگه بدونند کسی می‌تونه بهشون کمک کنه، ازش درخواست می‌کنند. اما آدم‌های بدشانس چون ممکنه طرف باهاشون مخالفت کنه، حتی درخواست کمک هم نمی‌کنند.

اصل چهارم: آدم‌های خوش‌شانس، بدشانسی رو تبدیل به شانس می‌کنند.

برخورد آدم‌ها در مواجهه با اتفاق‌های بد و بدشانسی، متفاوته. آدم‌هایی که به اصطلاح خوش‌شانس هستند، در مواجهه با بدشانسی‌های زندگی چهار تا رفتار دارند که باعث می‌شه بدشانسی تبدیل به شانس بشه.

۱. آدم‌های خوش‌شانس نیمه‌ی پر لیوان رو می‌بییند.

فرض کنید داخل بانک هستید و یهو یه دزد با اسلحه بلند می‌شه و قصد داره از بانک سرقت کنه و ماجرا تبدیل به گروگان‌گیری می‌شه. القصه برای اینکه جناب دزد زهر چشمی از پلیس بگیره، یه تیر به بازوی شما شلیک می‌کنه. آدم بدشانس می‌گه که از بین این همه بانک، چرا باید اینجا گروگان‌گیری بشه و از بین این همه مشتری، چرا باید بازوی من تیر بخوره؛ ولی آدم خوش‌شانس می‌گه که خدا رو شکر. شانس آوردم که تیر به قلبم نخورد! این‌طوری می‌شه که آدم بدشانس تا آخر عمر خاطره‌ی این بدشانسیش رو تعریف می‌کنه و آدم خوش‌شانس تا آخر عمر خاطره‌ی شانسی که آورده رو تعریف می‌کنه.
همین نگاه متفاوت باعث می‌شه که آدم‌ها بتونن از سختی‌ها گذر کنند و به زندگی ادامه بدن.

۲. آدم‌های خوش‌شانس، معتقدند پشت بدشانسی یه حکمتی هست.

کتاب درباره‌ی یه پسری به اسم یوسف صحبت می‌کنه که وقتی جوون بوده با دو تا دوست نابابش می‌رن دزدی. در حال دزدی بودند که پلیس سر می‌رسه و به خاطر اینکه یوسف ترس از ارتفاع داشته نمی‌تونه فرار کنه. در نتیجه دستگیر می‌شه و می‌افته زندان. اما دوستاش با خوش‌شانسی از دست پلیس فرار می‌کنند. چند ماه بعد که از زندان آزاد می‌شه، می‌فهمه که دوستاش دست به سرقت مسلحانه زدند و این سری پلیس بهشون شلیک کرده. یکیشون مرده و یکی دیگه فلج شده. در نتیجه یوسف که بار اول بدشانسی آورد، حالا فهمید که بزرگترین شانسش افتادن به زندان بوده؛ وگرنه معلوم نبود با این دوستایی که داشت، قرار بود چه بلایی سرش بیاد. بعد از این اتفاق یوسف دیگه دست به کار خلافی نمی‌زنه و زندگی متفاوتی می‌کنه.

۳. آدم‌های خوش‌شانس، قفلی نمی‌زنند.

آدم‌های خوش‌شانس اگه اتفاق بدی براشون بیافته، روی اون اتفاق گیر نمی‌کنند و ازش گذر می‌کنند. مثلا کاسب بدشانسی که به خاطر کرونا ورشکسته‌شده تا آخر عمر می‌تونه افسرده باشه که حاصل زحماتش یه شبه به باد رفته. ولی کاسب خوش‌شانسی که به خاطر کرونا ورشکسته شده، سریع می‌زنه تو کار تولید ماسک و کسب و کار جدیدی رو راه می‌اندازه. در نتیجه آدم‌های خوش‌شانس کمتر روی اتفاقات بدی که براشون افتاده گیر می‌کنند و زود گذر می‌کنند.

۴. آدم‌های خوش‌شانس، درس می‌گیرند.

همه‌ی آدم‌ها توی زندگی شکست می‌خورند؛ آدم‌های خوش‌شانس از شکست‌ها درس می‌گیرند و آدم‌های بدشانس تسلیم می‌شن. مثلا فرض کنید دنبال کار هستید. برای بیست‌تا شرکت درخواست کار می‌فرستید و با چهارتا شرکت مصاحبه می‌کنید و رد می‌شید. آدم‌هایی که خودشون رو بدشانس می‌دونن توی این شرایط تسلیم می‌شن و می‌گن تلاشمونو کردیم، کار نیست. اما آدم‌های خوش‌شانس، بررسی می‌کنند که چرا اینطور شد؟ به شرکت‌ها ایمیل می‌زنند و دلیل رد شدنشون رو می‌پرسند. رزومه رو آپدیت می‌کنند و روی اشتباهاتی که توی مصاحبه داشتند کار می‌کنند. اینطوری می‌شه که احتمال موفقیتشون در آینده بیشتر می‌شه و شانس بیشتری برای شاغل شدن دارند.

نکات پایانی

کتاب جامع‌تر از این اصولی هست که گفتم ولی همین اصول هم اصل مفهوم رو می‌رسونه. دو تا چیز باحال هم توی کتاب هست که اینجا می‌نویسم.

مورد اول اینکه با آزمایش‌های مختلف بین آدم‌هایی که خودشون رو خوش‌شانس با بدشانس می‌دونن، ثابت شده که توی موقعیت‌های تصادفی، هیچ فرقی با هم ندارند و هر دو گروه به یه اندازه شانس دارند. مثلا ازشون می‌خوان که حدس بزنند چه عددی برنده‌ی لاتاری می‌شه و هر دو گروه خوش‌شانس و بدشانس به یه میزان درست حدس می‌زنند. همچنین از هر دو گروه تست هوش می‌گیرند و مشخص می‌شه از نظر ضریب هوشی مثل هم هستند. در نتیجه ثابت می‌شه تفاوت فیزیکی و ذاتی عامل شانس نیست.

مورد دوم هم اینکه آقای وایزمن یه دوره برگزار می‌کنه تا آدم‌هایی که بدشانس هستند رو خوش‌شانس کنه و طی دوره با یه سری تمرین‌ها، همین اصولی که نوشتم رو بهشون آموزش می‌ده و وادارشون می‌کنه از این اصول استفاده کنند. بعد از برگزاری دوره، شرکت‌کننده‌ها به آقای وایزمن گفتن که واقعا خوش‌شانس شدن. مثلا یکیشون گفته توی خیابون پول پیدا می‌کنم در حالی که قبلا اصلا اینطوری نبود. دلیلش هم اینه که بیشتر به اطراف توجه می‌کنم و دنبال فرصت‌ها هستم، حتی موقع پیاده‌روی توی خیابون همیشگی.

نکته‌ی نهایی هم این که اگه به صورت تصادفی توی ایران متولد شدید و برقتون به صورت تصادفی قطع می‌شه، شما انسان خوش‌شانسی هستید. بد به دلتون راه ندید.

مطلب قبلیم

https://virgool.io/@khaleghi/doghouse-k3tx6bphg24f

معرفی کتابشانسکتاب
۴۳
۱۵
علی خالقی
علی خالقی
توسعه‌دهنده موبایل و علاقه‌مند به خوندن و نوشتن
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید