ویرگول
ورودثبت نام
Faezeh Khosravi
Faezeh Khosraviراوی تجربه‌ی زیسته‌ی فضا؛ جایی میان معماری، حافظه و روایت انسانی
Faezeh Khosravi
Faezeh Khosravi
خواندن ۵ دقیقه·۱۸ ساعت پیش

روایت نیمه کاره

صدای زنگ تلفن در خانه پیچیده. صدای مزخرف ادامه دار ، بدون هیچ پایان مشخصی ؛ با هر تکرارش انگار جریان برق  در مغزم راه می افتد و تا مرز انفجار می رود. جاوید به صفحه گوشی نگاه می کند و می گوید : "باید این تلفن رو جواب بدم ." پوسته ی کنار ناخن انگشت اشاره ام را باحرص میکنم  ." اما اخرش رو نگفتی !" بر اندازم می کند ، پشتش را می کند و تلفن را جواب می دهد . یک پوسته ی مزاحم دیگر از جا در می آید. ضربان قلبم به سرعت در حال اوج گرفتن است. نگاهش انگار دارد در ذهنم میرقصد. یعنی سرنخی از پایان ماجرا در نگاهش بود؟ هستی کنترل تلوزیون را بر می دارد تا شبکه را عوض کند . پوسته ی نیمه از جا در آمده را رها می کنم و  از جا می پرم:" وایسا دخترم ، هنوز تیتراژش تموم نشده" نگاهم می‌کند  ، از تغییر کانال منصرف می شود و دوباره مشغول کارهای مدرسه اش میشود .

صدای خنده جاوید از اتاق بلند شده است  . مرگ یک پوسته دیگر را حس میکنم .یک دایره درحال رشد خون آلود زیر ناخنم متولد می شود . یعنی پایان داستانش خنده دار بوده ؟

خنده اش  دیگر تمام شده ، تیتراژ برنامه هم همینطور.دستمال کاغدی را دور انگشتم می پیچم .کنترل را بر می دارم و بین شبکه های خبری می چرخم . همه از احتمالات و حدس هایشان حرف میزنند . نوبت پوسته های انگشت شست رسیده . مانده ام که در این میانه چرا هیچ کس چیزی از پایان ماجرا نمی گوید.

بی خیال تلوزیون می شوم  . کنترل را به سمت هستی هل می دهم  :" اگر تکالیفت تموم شده می‌تونی برنامه کودک ببینی" کتابش را بلند می کند و نشانم میدهد :" تموم شده مامان ... ببین"سوزشی زیر ناخنم احساس میکنم :" چرا نقطه آخر جمله رو نذاشتی دخترم؟"

 " یه نقطه است دیگه "

 " بذار تا تموم بشه .... بعد میتونی تلوزیون تماشا کنی." با کلافگی کتاب را روی میز می گذارد . نقطه را پررنگ میکند و کنترل را بر می دارد. حفره خالی زیر ناخن شستم را فوت می کنم تا سوزشش آرام شود.

از آشپز خانه صدای چکیدن قطره آب شیر روی ظرفها می آید . به سمت اتاق می روم . جاوید آرام صحبت می کند.پوسته باریک دیگری را میگیرم و محکم میکشم . ضربان قلبم دوباره دارد تندمی شود. شاید آخر قصه غمگین است . آرام می گوید تا من غصه نخورم.صدای بی پایان قطره های آب دیگر کلافه ام کرده. می روم سمت سینک .این بار صدای تلفن من در خانه پیچیده.

صفحه گوشی را نگاه می کنم . اسم شیرین روی صفحه نقش بسته . باید قبل از جواب دادن ، فکری به حال این صدای کلافه کننده کنم  . شیر را باز و بسته میکنم . هرچه کلنجار می روم ، قطره ها با لجاجت بیشتر خودشان را روی ظرفها می کوبند . الان است که تلفن قطع شود. روی واژه  پاسخ میزنم و گوشی را بین گوش و شانه ام گیر می اندازم . همزمان شیر آب را باز میکنم تا بلکه حین شستن ظرفها از صدای چکه آب خلاص شوم.

" جانم شیرین "
 " دختر کجایی ؟ چقدر دیر برداشتی"
 " ببخشید دستم بند بود"
" بند نوشتن داستان ؟"
" داستان؟... نه راستش هنوز شروعش نکردم"
" فرصتت داره تموم میشه "
"آخه نمیدونم چطوری باید تمومش کنم..." لیوان غرق کف زیر شیر آب از دستم سر میخورد و با صدایی بلند روی فلز سینک فرود می آید . جاوید  و هستی به سمت آشپزخانه می دوند . با اشاره آرامشان میکنم . اینبار از نگاه جاوید چیز خاصی نصیبم نشده .نکند پایان داستان را فراموش کرده است ؟ باید لیوان را دوباره بشورم . با صدای شیرین دوباره به خودم می آیم:" داستانی که شروع نکردی رو داری به پایانش فکر میکنی ؟" سوزش زخم انگشتم دوباره شروع شده  " وقتی نمیدونم چی میخواد بشه ،چطور شروعش کنم؟"شیرین سکوت کرده است  . دستمال دور انگشتم ، زیر دستکش ظرفشویی خیس شده و سوزش زخم دیگر کلافه ام کرده .بالاخره به حرف می آید ." باشه عزیزم . هرکاری که میکنی ، فقط مراقب باش که سر وقتی که گفتی کار رو برسونی. ببخشید من دیگه باید برم . مراقب خودت باش. خدا حافظ." ظاهرا  یک خداحافظی معمولی است  اما قلبم از لحن شیرین غمی سنگین را احساس میکند . دستکش را از دستم در می آورم ، دستمال خونی را باز میکنم و زخم را فوت میکنم . کنارش یک پوسته کوچک است . سراغ موچین می روم واز شر آخرین پوسته خلاص می شوم . شستن ظرفها تمام شده ولی  شیر هنوز چکه می کند . با حرصی که تمام وجودم را گرفته یک کیسه پلاستیکی را پاره میکنم و دور تا دور آن میبندم .

جاوید در اتاق را باز میکند و با لباس بیرون خارج می شود . هراسان می پرسم:" بیرون میری؟" سرش را به نشانه تایید تکان میدهد و میگوید :" اون جلسه ای که خیلی منتظرش بودم بالاخره جور شد ." حفره های خالی زیر ناخن  هایم را لمس میکنم :" اما آخر حرفت رو نگفتی" این بار بی حوصله نگاهم می کند  و میگوید :" فرصت هست . برگشتم تعریف میکنم." خداحافظی می کند ، می رود و در را پشتش می بندد. قلبم دیگر چیزی را حس نمیکند . فقط میخواهم پایان ماجرا را بدانم . زانو هایم خالی شده . سر جایم روی دو زانو مینشینم . هستی روی مبل نشسته و نگاهم میکند .

چشمم به لپ تاپم می افتد که هفته هاست بی استفاده روی میز سر جایش مانده. بزور از جایم بلند می شوم و خودم را به صندلی می رسانم .چیزی از فرصتی که برای داستانم داشتم باقی نمانده. لپ تاپ را باز میکنم .به انگشتانم روی کیبورد نگاه میکنم . هیچ پوسته ای نیست .شروع میکنم  تا جمله آخر را بنویسم .

داستان کوتاهداستانادبیاتوسواس
۵
۰
Faezeh Khosravi
Faezeh Khosravi
راوی تجربه‌ی زیسته‌ی فضا؛ جایی میان معماری، حافظه و روایت انسانی
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید