شاید باورتان نشود ولی من خیلی آدم بی زبان و بزدلی هستم.
اینطور آدم ها هیچ وقت به آن چیزی که میخواهند نمیرسند و اگر هم برسند ، راه شان پر از پستی ها و بلندی خواهد بود...
یکی از دلایل انقدر ترسو و بی عزت نفس بار امدن من
کسی است که بیشترین تلاش را برای عدم وقوع این ویژگی ها در من انجام داده.
مادرم کسی که تلاش میکرد من را یک دختر بسیار ، قوی جسور بار بیاورد ، ولی در آخر به آن چیزی که میخواست هیچ وقت نرسید.
نمیدانم روش او اشتباه بوده یا من آدم اشتباهی بودم ولی حس میکنم ، این همه اصرار داشتن بر روی قوی بودن و نترس بودن بر روی من تاثیر معکوس داشته.
من هیچ وقت مجبور نبودم سخت کار کنم ، هیچ وقت مجبور نبودم سخت درس بخوانم ولی همیشه مجبور بودم که از حقم دفاع کنم از همان سنین کودکی مثلا پنج .
و اینکار سخت ترین کار جهان برای من بود ، شاید سخت تر از درس خواندن ، سخت تر از کار کردن ، حتی سخت تر از کتک خوردن.
چیزی که برای من درد اور بود کتک خوردن از دست نبود
چیزی که برای من درد آور و شکنجه سخت بود کتک خوردن از زبان بود ، ترس رد شدن و نه شنیدن.
شاید درباره کسی که مقصر اینهمه ترسو بودن و عدم نفس منه کنجکاو شده باشید
بگویید ، مادرش ؟ مادرش کار خیلی خوبی کرده ، بچه را کاری یا زرنگ نه بلکه دلش میخواست یک بچه سر و زبان دار بار بیاورد که بتواند حق خود را از دنیا بگیرد
شاید اگر اصرار های مادرم تاثیر درست بر روی من داشت تا الان کاره ای میشدم.
پس چرا تاثیر معکوس ؟
نه من آدم نمک نشناسی نیستم در این زندگی مادرم برایم کم نگذاشته از جان و جوانی اش برام مایه گذاشته اما ...
درس نترس بودن او به من تحقیر به همراه داشته بله من در کل زندگی تحقیر شدم حتی تا الان که دارم این متن را مینویسم
همیشه مورد تحقیر قرار گرفتم ، برای همین از افراد دیگر و از جمله خودم تحقیر میشوم و اعتماد به نفس ندارم
چون اولین بار از طرف او تحقیر شدم ، او مرا دوست دارد بیشتر از جانش
البته گاهی فکر میکنم فقط به من وابسته است و از ترس از دست دادن و تنها شدن اینکار ها را میکند اما او مرا تحقیر میکند.
دلیل تمام این چیز هایی که ازش حرص میخورد ، اینکه میگوید چقدر ترسویی چقدر بی اعتماد به نفسی خودش است اما نمیداند.
من هم به او چیزی نمیگویم چون میدانم بیهوده است.
از روز اول مرا مجبور میکرد به پدری که ازش وحشت داشتم زنگ بزنم و خواسته ام را بگویم ، با زبانی لکنت دار و دستانی لرزان.
اگر نمیگفتم چه میشد ؟
تحقیر میشنیدم ، تو چقدر بچه ترسو و بی زبونی هستی ، ترسو ، ترس داشت اخه این ؟
نکنه گرفت زدت ؟
تمام زندگی یک کلمه را بیشتر از دوستت دارم از مادرم شنیدم
کلمه (ترسو )
گاهی با نصیحت بهم میگفت ترسو نباشم گاهی با تحقیر همه و همه هم تاثیر معکوس داشتند.
هرچه او بیشتر برای نترس بودن من تلاش میکرد من ترسو تر از قبل میشدم.
هر چه او بیشتر از حق خود دفاع کردن صحبت میکرد من مظلوم تر میشدم.
او میگوید:نمی آیند در بزنند و حقت را به تو تقدیم کنند
راست هم میگفت ، ولی من نمیتوانستم دیگر دیر بود نمیتوانم از حق خود دفاع کنم .
یا این بزدل بودن در خون من است یا تاثیر معکوس .
تأثیری که اگه به پدرت زنگ زنی و خواسته ات را بیان نکنی تو ترسویی بیش نیستی .
با من سرد میشد .
یا در دعوا های همیشگی وحشتناک شان من هم باید شریک میبودم باید از طرف مادرم به پدرم حرف های تند میزدم
وگرنه ترسو بودم ، این اتفاقات این اجبار های همیشگی سر نترس بودن ، گرفتن حق و ...
بر من اثر خوبی نداشت ، او حتی اصرار هم نمیکرد اجبار میکرد ، برای خودم بود میدانم ولی تأثیر منفی داشت ، که از دسترس من خارج بود .
جوری که ناخداگاه ام درس نمیگرفت بیشتر دور میشد ، بیشتر از آن ماجرا فاصله میگرفت.
البته فقط ترسو نبود کلمات احمق و بی زبان هم بودن
آن ها هم مرا آزار میدادن ، به غرور خدادادی درونم که هرگز نشان نمیدادم بر میخورد .
در آخر مادرم بزرگترین منتقد من بود .
کسی که تمام تلاشش را کرد که مرا قوی بار بیاورد اما زهی خیال باطل من یک آدم ضعیف بار امدم ، همراه کمال گرایی و اظطراب اجتماعی.
بخدا قسم میخورم که سعی میکنم شجاع باشم اما نمیشود ، اما زبانم میلرزد
اما حرف ها در ذهنم قاطی و ناخوانا میشوند ، اما بی سواد و خنگ میشوم در یک لحظه...
با والد های عزیز یک صحبت کوچک دارم ، با تحقیر کردن بچه و نشان دادن اینکه تو این چیز را در خود ندارید نه تنها موفق نمیشوید که آن چیز را در کودک تان زنده کنید نه تنها به جایی نمیرسید بلکه صد قدم به عقب میروید و از منفی صفر مجبور به شروع هستید .
این اجبار ها و تحقیر در هر مسئله ای چه درسی چه ورزشی چه خلقی و احساسی هیچ تاثیری جز تاثیر منفی و معکوس روی بچه نمیگذارد.
به جای اینکار سعی کنید در قالب بازی ، نقاشی ، رفتن مکان های هیجان انگیز ، مانند شهر بازی ، غار جنگل و...
دیدن یک فیلم هیجان انگیز آن روحیه قهرمانی که از بچه تان انتظار دارید را شاید بتوانید زنده کنید ولی با تحقیر نه .
سعی کنید حتی وقتی در کار های کوچک موفق میشود به او آفرین بگویید ، او را تشویق کنید انگیزه دهید نه تحقیر و اجبار...
چون در آخر اگر میخواهید بچه تان با ادب بار بیاید با تحقیر های شما کارش به زندان میکشد.
اگر میخواهید بچه ای زرنگ و باهوش داشته باشید با تحقیر او را یک بچه تنبل اما کمال گرا بار میاورید.
اگر میبینید کودکتان یک کودک استرسی و ترسو است ، سعی کنید تشنج های خانه تان را کمتر کنید ، دعوای تان را به حیاط پشتی یا یکی از اتاق در هنگام خواب ببرید ، و تحقیر را تمام کنید .
چون ریشه تمام مشکلات در همان است.