آرام کتابش را بست.
با ترس و لرز از روی صندلی بلند شد، چراغ را خاموش کرد و به سمت تختش رفت.
پتویش را آرام روی خودش کشید.
آدمفضایی با صدایی لرزان زیر لب گفت:
«نترس... آدمها که واقعی نیستند...»