ویرگول
ورودثبت نام
Leyla.k
Leyla.k
Leyla.k
Leyla.k
خواندن ۱۳ دقیقه·۶ سال پیش

کاهن و دریا (داستان کوتاه فانتزی)


حیف که قرار نیست سنگ قبری داشته باشم، اما اگر دل تقدیر بالاخره به حالم بسوزد و در این لحظات آخر روی خوشش را نشانم دهد، ترجیح می‌دهم به جای تاریخ تولد و مرگ و خزعبلات مرسوم و مقدس‌مآبانه‌ی جزیره، این نصیحت را روی سنگ قبرم بنویسند: ای عاقلان (بله، درمورد دیوانگان کاری از پس‌ام برنمی‌آید)، هرگز کاهن نشوید!

یا حداقل اگر یک درصد هم احتمال می‌دهید که قرار است یتیم و زشت و پرسروصدا شوید، همان لحظه خودتان را با بند نافتان خفه کنید تا مبادا کاهن دلسوزی سر راهتان سبز شود و شما را به‌عنوان جانشین خود تربیت کند.

به‌نظرم بهتر است ماهی‌گیر شوید، اما نه از نوع بی‌آزار و صلح‌جو‌، بلکه از نوع ماهی‌گیری که مردم را ضد من شوراند و مرا به خشم بی‌قساوت خداوند سپرد. بدین ترتیب می‌توانید به‌عنوان ناجی جدید جزیره، خروار خروار توجه و تحسین دریافت کنید. و آه، مسئولیت‌ها و ریاضت‌های کاهنان را به دوش نمی‌کشید.

شاید بازدیدکنندگان این قبر بعید به این فکر بیفتند که کاهن مرحوم هم عجب آدم مغلطه‌کار و ناشکری بوده است! اما آن‌ها که تمام عمر چهارده‌ساله‌‌شان مشغول مطالعه و تمرین مناجات‌ها به زبان باستانی نبوده‌اند. آن‌ها که روزهایشان را با روزه و ستایش خداوندگار اقیانوس به شب نرسانده و در حسرت سرخوشی‌های کودکانه پاهای چرکین سرپرستشان را سنگ پا نکشیده‌اند. از همین حالا دلم برای جانشین ده ساله‌ام می‌ُسوزد. برادرخوانده‌ای که هرگز نخواهمش دید و بعید می‌دانم در توطئه‌ای که علیه‌ام به راه انداخته‌اند، بی‌تقصیر باشد.

می‌گویم توطئه، چون هرگز سزاوار این آوارگی تا سر حد مرگ نبوده‌ام. مگر تقصیر من است که مرگ پدرخوانده‌ام با اوج سرتق‌بازی‌های تازه‌پا‌گرفته‌ی خدای اقیانوس همزمان شده؟ حتی پدر هم نگران بود. هنگام به صدا آوردن زنگ‌ها و ادا کردن کلمات پیچیده‌ی باستانی اغراق می‌کرد و همین دست‌وپا‌زدن‌ها از سر درماندگی بود که کار قلب پیرش را یک‌سره کرد. اگر پدرم در آرام کردن خداوند اقیانوس ناکام مانده بود، دیگر چه کاری از پس من برمی‌آمد؟

در حین افسوس خوردن برای خودم متوجه می‌شوم که از تکانه‌های گهواره‌وار قایق کاسته شده. بینی مرطوبم را پاک می‌کنم و در کمال ناباوری، بوی ساحل را می‌شنوم. چشمانم را باز می‌کنم و سعی می‌کنم خودم را بالا بکشم. ابرها کنار می‌روند و مهتاب اجازه می‌دهد نظاره‌گر به ساحل نشستن قایق باشم، اما با دیدن نور و دود برخواسته از آتشی نه‌چندان دوردست آه از نهادم بلند می‌شود. بلافاصله سرم را پایین می‌آورم و دوباره سر جایم دراز می‌کشم.

چند روز از تبعیدم گذشته؟ می‌توانم حداقل سه طلوع را به یاد بیاورم. تشنگی و گرسنگی و افسردگی انگیزه‌ای برای شمارش آخرین روزهای زندگی‌ام باقی نگذاشته‌اند. ساکنان جزیره اما ظاهراً پیشبینی این خوش‌اقبالی من را کرده‌اند و در انتظار قایق عزیمت‌کرده‌ای که به هر دلیلی به خانه برگردد، در ساحل نگهبانی داده‌اند. چشمانم را می‌بندم تا چهره‌ی تک‌تک مردگانی را که ناظر مراسم دفن‌شان بوده‌ام پشت پلکانم مرور کنم. صورت‌های بی‌حالت و بی‌احساس، به‌خواب‌رفتگانی که امیدی به بیداری دوباره‌شان نیست. مگر تقلید چنین چهره‌ای چقدر می‌تواند سخت باشد؟

صدای کوبیده شدن خفه‌ی کفش‌ها بر روی شن و ماسه را از پس خروش موج‌های پیش رویم تشخیص می‌دهم و بعد، نور مشعل به پرده‌ی تاریک پلک‌هایم چنگ می‌زند. نفسم را حبس می‌کنم.

کسی می‌گوید: «زنده‌ست؟»

خیر. من مرده‌ام. مرا به حال خودم رها کنید!

انگشتی را روی گردنم احساس می‌کنم. آه، ای نبض خیانت‌کار! از روی کلافگی چشمانم را باز می‌کنم و دندان‌هایم را به سوی دست بالای صورتم پرت می‌کنم. در این حین روح پدرم را تصور می‌کنم که با لحن سرزنش‌باری فریاد می‌زند: کی به تو یاد داده تحت‌الحمایه‌ات را گاز بگیری؟ خب، کی به این تحت‌الحمایه‌ام یاد داده بود دست‌وپای مرا بسته و به‌عنوان قربانی روانه‌ی دریای طوفانی کند؟

فریاد مرد به من اعلام می‌کند که دوباره به تور همان ماهی‌گیر کذایی افتاده‌ام. افسوس که تقلا با کوبیده شدن سرم به قایق پایان می‌یابد. ضربه‌ی مغزی اجازه می‌دهد ناسزاهای خطاب به خودم را درک نکنم؛ یا حداقل، اکثرشان را.

- توی مرده‌ماهی گندیده‌ی... چرا نمی‌میری؟

همان صدایی که دست کثیف و بدمزه‌ی ماهی‌گیر را روانه‌ی رگ گردنم کرد، می‌گوید: «اونم مقبول نشده...»

سرم را می‌چرخانم تا مطمئن می‌شوم برادر خیانت‌کارم خشونت نهفته را در نگاهم را بی‌هیچ‌کم‌وکاستی دریافت می‌کند. فریاد می‌زنم: «چون...» زبان و گلوی خشکم مرا به سکوت وامیدارند. چند سرفه‌ی خشک هزینه‌ای‌است که برای دریافت چند قطره‌ِی آب از مشک برادرم می‌پردازم. در حین جرعه‌هایم ماهی‌گیر را تماشا می‌کنم که بررسی دستش را کنار می‌گذارد و با چرخاندن مشعل، قایق و طناب بسته‌شده به دور دست و پایم را واکاوی می‌کند.

ماهی‌گیر می‌گوید: «خب، حداقل چند روز آرامش داشتیم.»

اعتراض می‌کنم: «هیج ربطی نداره! من برگشتم چون بی‌گناهم!»

پلک‌های جمع‌شده‌ی ماهی‌گیر ناباوری و شکاکیت‌اش را به صورتم می‌کوبد. می‌گوید: «چه وردی به آب خوندی که پست انداخته؟»

- محض رضای خدا! پس زنگوله‌هام رو باهام فرستاده بودین و خبر نداشتم؟

«کی می‌دونه چه خرچنگایی تو صدفای شما کاهنا می‌لولن؟» اما نگاه پرسش‌آمیزش به برادرم اطمینان نهفته در کلماتش را زیر سوال می‌برد. برادرم از پاسخ دادن به این نگاه طفره می‌رود. واقعا که دلم برایش می‌سوزد.

سرم را بلند می‌کنم و از تنها بودنمان مطمئن می‌شوم. حیف! اگر تعدادمان بیشتر بود شانس بیشتری در خنثی کردن این توطئه داشتم. شاید مهارت‌های خطابه‌ام می‌توانستند این بازگشت را به تاییده‌ای از جانب شخص خداوند تبدیل کنند. اما حالا من مانده‌ام و دشمن اصلی‌ام و عروسک خیمه‌شب‌بازی‌اش که ترس قربانی شدن در تک‌تک حرکاتش نمود پیدا می‌کند. غرولند می‌کنم: «دستم رو باز کن!»

چشمان مردد برادرم بین طناب و ماهی‌گیر در نوسان‌اند. ماهی‌گیر سرش را به نشانه‌ی نفی تکان می‌دهد. «بعد از چند هفته طوفان و سیل تونستیم ماهی بگیریم. حتی فکرشم نکن.»

می‌گویم: «دست بردار! اگه خدا راضی نمی‌شد که من رو نمی‌فرستاد این‌جا!»

- چرا پیش منی که به عقلم رسید خشم خدا از گندیدگی روده‌های توئه؟ چرا پیش نگهبانای دیگه نه؟

مشعل را به گوشه‌ای پرت می‌کند و تمام زورش را به جان قایق می‌اندازد. با وحشت از جا می‌پرم و با وجود پاهای به هم بسته‌ام، خودم را روی ساحل پرت می‌کنم. در حالی که روی ماسه و سنگ می‌خزم رو به برادرم التماس می‌کنم: «نه! اگه من رو برگردونین ممکنه خشم خدای دریا بیشتر بشه! من یه نشونه‌م! من... من تقدیس شده‌م!»

ماهی‌گیر می‌گوید: «داریم به حرفای خودت عمل می‌کنیم. تو بودی که گفتی شاید قربانی مسئله رو حل کنه. اون همه سبد میوه و دام و جواهرات رو فدا کردیم و لاشه‌هاشون رو تحویل گرفتیم. خشم خدا بدتر شد! هربارم تو با خیال راحت روی ساحل می‌نشستی و وردات رو می‌خوندی و آب رو عصبانی‌تر می‌کردی!» پس از رها کردنم در زندان متحرک نفرین‌شده‌ام، راندن قایق را از سر می‌گیرد. «حالاام که قربانی مقبولی از آب دراومدی باز ورد می‌خونی تا جون خودت رو با کل جزیره عوض کنی. ولی خدا دستت رو خونده!»

برادرم بدون هیچ تلاشی برای متوقف کردن ماهی‌گیر دلداری‌ام می‌دهد: «بازم برمی‌گردی! شاید این‌دفعه شانس بیاری!» دلم می‌خواهد مشک رها شده را به سمتش پرتاب کنم، اما می‌دانم دستان بسته‌ام فایده‌ی چندانی نخواهند داشت.

با درماندگی ماهی‌گیر را تماشا می‌کنم که یک بار دیگر، مرا روانه‌ی اقیانوس می‌کند. این آب بی‌انتهایی که به‌زودی مجبور می‌شوم برای کاهش تشنگی‌ام از آن بنوشم و بنوشم و همچنان از تشنگی نهفته در تلخی نمکینش ذره‌ذره جان دهم. اشک‌هایم دوباره جان می‌گیرند، و همچنین درد زخم‌های حاصل از تقلایم برای رها شدن از چنگ طناب‌ها.

به ناگاه قایق سرعت می‌گیرد. فریاد متعجب ماهی‌گیر را می‌شنوم و به‌محض این که سرم را بلند می‌کنم، به حدی از او دور شده‌ام که مطمئنم جیغ حیرت‌زده‌ام را از دست داده است. سرجایم می‌نشینم و به مقصد نامعلومی خیره می‌شوم که رفتار غریب آب زیر پایم نویدش را می‌دهد. آیا لحظه‌ی مرگم فرا رسیده؟ آیا قرار است سرانجام به دست خدای اقیانوس به پدرم بپیوندم؟ یا شاید هرگز اقبال دیدار با معبودم را پیدا نکنم. شاید تنها صخره‌ای کوبنده و خفگی ناشی از غرق شدن در انتظارم باشد.

وحشیانه ذهنم را در جستجوی بهترین و ملتمسانه‌ترین مناجات‌هایم می‌کاوم. زبان لرزانم هرچه را که به دستش می‌رسد فریاد می‌کشد. کلمات پیچیده و لهجه‌ی باستانی‌ام را به رخ بادی می‌کشم که موهایم را به عقب می‌کشد: ای پروردگار رحمت ابدی! مرا از لطف همگانی خود محروم نکن! بگذار برای ستایش و شکرگذاری از نعمات بی‌شمارت فرصت بیشتری داشته باشم!

آب از سرعت دیوانه‌وارش می‌کاهد و جهت تغییر می‌کند. مرددانه به مناجات‌هایم ادامه می‌دهم، اما نمی‌توانم توضیح موجهی برای تغییر جهت‌ها و دور‌خود چرخیدن‌های پی‌درپی قایق پیدا کنم. یعنی خدای دریا هم... مردد است؟

کلافگی مرا به زبان دیگری سوق می‌دهد: «بسه!»

و قایق متوقف می‌شود. با نفس عمیق لرزانی، دوباره امتحان می‌کنم: «ام... پروردگارا؟»

برای چند لحظه، در محاصره‌ی صدای امواج و سرما می‌لرزم. و بعد، ناگهان، در فاصله‌ای نه خیلی دور و نه خیلی نزدیک، چیزی از عمق آب به بیرون پرتاب می‌شود.

آه، پروردگارا!

هیولایی به اندازه‌ی چندین برابر قایق، با سربرآوردن خود امواج آب را به سمت من می‌فرستد تا فاصله‌ی بین‌مان را بیشتر می‌کند. می‌لرزم و در عین حال نمی‌توانم تکان بخورم. صدای نزدیک‌تری نیز به گوشم می‌رسد که احتمالاً صدای جیغ خودم است.

مدتی طول می‌کشد تا بتوانم درک درستی از منظره‌ی جلوی رویم پیدا کنم: هیکل پوشیده از سنگ، فلس، علف‌های دریایی، اسکلت موجودات و چیزهایی که نمی‌توانم در مهتاب کمسوی شبانگاه تشخیص دهم. به نوعی، موجود توانسته خود را از کمر به بالا روی آب نگه دارد، و آب در اطرافش موج برمی‌دارد و می‌خروشید و می‌جوشد. نامطمئن از یافتن قطره‌ی جرئتی برای کاویدن چشمانش، نگاهم را از ریش پرپشت و گوریده‌ و مواجش بالا می‌برم. و آنگاه است که با صورت ساخته از سنگ و فلسش روبرو می‌شوم.

و ابروان گره‌خورده و چشمانی کلافه. موجود دهان باز می‌کند و صدای سهمگینش مرا از جا می‌پراند: «چی؟ چی؟»

متوجه می‌شوم دهانم باز مانده. آب دهانم را قورت می‌دهم.

- باز چی میخواین؟ چرا مثل آدم عاقل نمی‎گین؟

موجود یک دسش را به کمر زده و با دیگری شقیقه هایش را می‌مالد. حدس می‌زنم تلاش می‌کند خونسردی‌اش را حفظ کند.

موجود به حرف درمی‌آید. «بهم گفتن میری یه جای خلوت، جای خدای قبلی رو میگیری و چند هزارسال با آرامش زندگی می‌کنی. نه کسی مزاحمت می‌شه، نه مسئولیتای بندری میفته گردنت. هر ازگاهی یکی بوقی می‌زنه، یه زنگی می‌زنن، قربون صدقه‌ت می‌رن و توام بهشون یه هدیه‌ای می‌دی. ولی دیگه نگفتن این همه درخواست دارین!

- اِ....

- اصلا تکلیفتون با خودتون معلومه؟ می‌شینین با اون زبون عجیب و غریبتون چرت و پرت می‌بافین، دم به دیقه‌ام آت و آشغال می‌فرستین! یبار گفتم بذار لیلی به لالاتون نذارم شاید فرجی شد. دِ آخه وقتی صحیح و صالح تحویلت می‌دم چه مرگته که باز برمی‌گردی؟

به هم خیره می‌شویم.

انگشتم را به سویش می‌‌گیرم. «شما... ام... پروردگارا؟»

- چیه؟

سر جایم جابجا می‌شوم. «شما... به زبون باستانی صحبت نمی‌کنین؟»

اخم‌هایش بیش از پیش در هم می‌رود. «چی؟»

پلک می‌ز‌نم.

سرانجام می‌گویم: «خدای قبلی؟»

سرش را به ‌نشانه‌ی تایید تکان می‌دهد. «مُرد!»

دهانم را باز می‌کنم و می‌بندم. و بعد باز می‌کنم: «خدایان...؟»

«می‌میرن! بله! ماام محدودیتای خودمون رو داریم! وگرنه مگه مرض داریم فقط وقتی با اون صدای نکره‌ِ‌ی زنگوله‌هاتون مزاحممون می‌شید حرفاتون رو بفهمیم؟» انگشت شماتت‌بارش را به سمت قایق تکان می‌دهد.

با سردرگمی کف دستان همچنان بسته‌ام را نشانش می‌دهم. «من... چیزی همراهم نیست...»

دوباره انگشتش را تکان می‌دهد، به سوی مشکی که کنار پایم افتاده. آه از نهادم بلند می‌شود. آب شیرین از درز به زحمت دوخته شده‌‌ای در انتهای مشک، نشت کرده است. مشک را خالی کرده و تکان می‌دهم، و پی می‌برم که آب و مشک و دریای همیشه پرحرف اگرچه گوش من و ماهی‌گیر را در برابر صدای تکانه‌های زنگوله کر کرده‌ بود، اما زنگوله در جلب توجه خدای دریا کوتاهی نکرده است.

لحن مشکوک خدا مرا از غرق شدن در افکار و احساساتم باز می‌دارد: «خب حالا چی می‌خوای؟»

آب دهانم را قورت می‌دهم. برای مدتی به پشت سرم خیره می‌شوم، به لکه‌ی نامتقارنی که جزیره در افق انداخته. مشک را در آغوش می‌گیرم و درحالی که حرکت گهواره‌ای قایق سکوت زنگوله را می‌َکند، نقشه‌ی نوپای درون سرم را مزه‌مزه می‌کنم. شاید واقعا هم دل تقدیر بالاخره به حالم سوخته.

صدایم را صاف می‌کنم. «ام... پروردگارا. ما انسان‌ها موجودات غریبی هستیم. اما خواسته‌های چندان غریبی نداریم. فقط اونا رو به زبون خدای قبلی بیان می‌کردیم.»

خدا هر دو ابرویش را بالا می‌برد. ادامه می‌دهم: «حالا، شما می‌تونید با اجابت تنها خواسته‌ی من به آرامش چندین هزارساله‌ی خودتون برگردین.» لبخند نامطمئنی می‌زنم. به گذشته‌ای فکر می‌کنم که می‌توانم پشت سر بگذارم، به قربانی‌هایی که می‌توانم قبولشان کنم، یا زندگی جدیدی که می‌توانم در این... بندر یا هرچه که هست از سر بگیرم. گزینه‌های بی‌شماری که عمر هدر رفته‌ی چهارده‌ساله‌ام را به ثمر می‌رساند. «لطفا من رو به عنوان مترجم خودتون بپذیرید!»

داستانداستان کوتاهفانتزیداستان فانتزی
۵
۰
Leyla.k
Leyla.k
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید