
مسیر حرفهای من خطی نبوده است. این داستان فقط جابهجایی بین شغلها نیست؛ بلکه مطالعهای میدانی درباره قدرت، ساختار سازمانی، فرهنگ و سوءبرداشت از مفاهیم حرفهای است.
در سازمانهایی که کار کردم—از استارتاپهای فناوری تا مجموعههای تبلیغاتی—الگوهای مشترکی دیدم که نبودشان یا اجرای نادرستشان، هم به سازمان آسیب زد و هم به افراد.
در اولین تجربه کاری، به دلیل انگیزه و صداقت استخدام شدم، نه مهارت دقیق مطابق نقش. کوتاهمدت مفید بود، اما به مرور باعث ابهام در مسئولیتها شد.
درس مدیریتی: انگیزه ارزشمند است، اما بدون شرح شغل شفاف و حدود اختیارات، ریسک ایجاد میکند.
وقتی خطایی رخ داد، فرد مقصر معرفی شد و به جای تحلیل فرآیند، جمع مورد شماتت قرار گرفت.
درس سازمانی: سازمانهایی که خطا را شخصی میکنند، یادگیری را از بین میبرند و خطاهای بزرگتر تولید میکنند.
اتهامات بدون شواهد، ترجیح روابط شخصی بر واقعیت و برخورد نابرابر باعث تخریب اعتماد شد. حتی عملکرد بالا هم نتوانست شکاف را پر کند.
درس مدیریتی: عدالت ادراکی مهمتر از عدالت واقعی است؛ وقتی کارکنان احساس بیعدالتی کنند، بهرهوری پایدار شکل نمیگیرد.
در برخی سازمانها، نبود سیستم با “فداکاری فردی” جبران میشد: ساعتهای طولانی، چندنقشی بودن و استفاده از منابع شخصی. کوتاهمدت جواب میداد، اما افراد فرسوده میشدند.
درس سازمانی: سازمانی که با فرسودگی کارکنان زنده میماند، در واقع سرمایه انسانی خود را مصرف میکند.
وقتی زوجها یا خویشاوندان در رأس بودند، مرز تصمیم حرفهای و رابطه شخصی از بین میرفت. بازخورد، ارتقا و تنبیه اغلب بر اساس نزدیکی عاطفی بود.
درس مدیریتی: نبود حاکمیت شرکتی حتی در تیمهای کوچک، بستر بیاعتمادی و رانت را فراهم میکند.
آگاهی از حقوق نابرابر بدون شفافیت و پاسخگویی، باعث خروج نیروهای توانمند شد.
درس سازمانی: شفاف نبودن نظام جبران خدمات، دیر یا زود به خروج افراد کارآمد منجر میشود.
گاهی مسئله فقط فشار کاری نبود، بلکه احساس ناامنی روانی یا تهدید باعث ترک سریع سازمان شد.
درس مدیریتی: امنیت روانی پیشنیاز عملکرد است، نه یک مزیت لوکس.
بزرگترین اشتباه حرفهای من اعتماد به شراکت بدون چارچوب قانونی و کنترل بود؛ جایی که عنوانها با قدرت واقعی همخوانی نداشت.
درس سازمانی: نبود شفافیت حقوقی و تفکیک مسئولیتها حتی در شراکتهای کوچک میتواند پیامدهای جدی داشته باشد.
در تجربههای آخر، تصمیمها بر اساس ظاهر، روابط یا وجهه رسانهای افراد گرفته میشد، نه عملکرد واقعی.
درس مدیریتی: وقتی شایستگی جای خود را به پرزنتیشن میدهد، کارکنان کارآمد یا تطبیق پیدا میکنند یا سازمان را ترک میکنند.
این مسیر نگاه من به وفاداری، صداقت و سختکوشی را تغییر داد. یاد گرفتم که:
اخلاق حرفهای بدون ساختار آسیبپذیر است
صداقت نیازمند مرز است
سازمان سالم تصادفی شکل نمیگیرد
این روایت نه شکایت است، نه قهرمانسازی؛ بلکه مستندسازی آنچه در نبود سیستم بر انسانها میگذرد است.
"درسهای واقعی از مسیر حرفهای پرنوسان در فناوری، رسانه و تبلیغات دیجیتال"