دیواری ژرف به نام غرور دور قلبم کشیدهام. سپری که نه فقط دیگران، که خودم را از حقیقت خویش جدا میکند.
سالها پشت میلههای زنگزدهی این زندان، خود واقعیام را مخفی کردهام؛ اما وقتی سقوط میکنم، موجهای عشق چون جزر و مدی بیرحم، مرا به ساحل وابستگیها میکشانند و از ساحل ترسهای خروشان درونم دور میکنند.
این موجها دیوار را میلرزاند، سپر را کنار میزنند، حتی اگر بدانند زخمهایم دوباره سر باز خواهند کرد.
در همین کشاکش، نفرت از خودم شعله میکشد. آتشی بیرحم که میان من و افکارم، میان من و هر تصمیمم میسوزاند و روشن میکند.
و پشت تمام این سپرها، پشت هر تردید و وابستگی، حقیقتی نهان است: ترسم از تنهایی است، نه از انسانهای پوشالی. سایهای بلند که هر حرکت و سکوتم را دنبال میکند.
وقتی سپر کنار میرود، هر موج خروشان، مرا به اعماق تاریکی میبرد. جایی که هیچ نور و هیچ کلامی راه نمییابد.
تنهایی، جوهر وجود من است و عشق نه برای آرامش، بلکه برای آزمودن عمق این تنهایی میآید. تا ببینم آیا میتوانم بدون فرار، بدون تظاهر، با خودم و ترسهایم روبهرو شوم.
و نفرت از خودم، اگرچه میسوزاند، همان شعلهای است که تاریکی را روشن میکند.
مرا مجبور میکند لمس کنم، بپذیرم، بشناسم خودی را که سالها از آن فرار کردهام.
و شاید، در همین مواجههی بیپرده با غرور، عشق، تنهایی و نفرت، برای اولین بار بتوانم حقیقت خودم را زندگی کنم، نه تصویری که دنیا یا حتی خودم ساخته است.
#