
من خودم حالِ خودم را نمیفهمم گویی مترجمی هستم که باید متنی را به زبانی ترجمه کند که قرنها پیش منقرض شده است.
من در پیشگاهِ دادگاهِ درونیام ایستادهام اما نه قاضی را میبینم، نه اتهامم را میدانم و نه حتی اطمینان دارم که اصلاً وجود دارم تا محاکمه شوم.
این درماندگی، محصولِ یک فاجعهی ناگهانی نیست، بلکه نتیجهیِ فرسایشِ تدریجیِ معناست.
من به شکلی روشمند، از درون خالی شدهام؛ مثلِ ساختمانی که پیاش را موریانههایِ شک خوردهاند و تنها پوستهای نازک از آن باقی مانده تا توهمِ ایستادگی را حفظ کند.
خالی از هرگونه احساسم، چرا که احساس، نوعی پیوند با جهان میطلبد و من تمامِ پیوندهایم را با واقعیت بریدهام.
در من، نه اندوهی مانده و نه شادی؛ تنها نوعی سکونِ مرگبار وجود دارد، شبیه به سکوتِ یک دفترخانهیِ متروک که در آن، پروندههایِ ناتمامِ زندگی روی هم انبار شدهاند و غبارِ فراموشی بر آنها نشسته است.
من آن حشرهیِ واژگونشدگی هستم که دیگر حتی برایِ برمیگشتن به حالتِ عادی هم تلاشی نمیکند.
پاهایم در خلأ تکان میخورند و من با خونسردیِ یک جلاد، زوالِ تدریجیِ ارادهام را تماشا میکنم.
خونِ سردی که در رگهایِ یک کالبدِ مرده جریان دارد.