
از هر چیز بریدهام؛ از کار، از آرزو، از امید و حتی از همان دلخوشیهای کوچکی که زمانی میتوانستند چند ساعت مرا از فکر کردن به پوچی این جهان بازدارند.
خستگی همچون لایهای سنگین بر جانم نشسته است؛ خستگیای که نه از کار زیاد، بلکه از زیستن سرچشمه میگیرد.
اعصابم چنان فرسوده و تار و پود روحم چنان ساییده شده که گویی سالها زیر چرخهای نامرئی زمان له شدهام.
روزها را به شب میرسانم و شبها را به روز، نه از سر اشتیاق، بلکه همچون محکومی که دوران حبس خود را میشمارد.
با این تفاوت که او دستکم تاریخ آزادیاش را میداند و من نمیدانم این محکومیت تا کجا ادامه خواهد داشت!
دیگر هیچ چیز در من شوقی برنمیانگیزد.
نه خبری خوش مرا از جا بلند میکند، نه وعدهای دلگرمم میسازد و نه رویایی میتواند برای لحظهای فریبم دهد.
روزگاری آدمی میتوانست با دروغهای کوچک خود را زنده نگه دارد؛ با امید به فردا، با خیال خوشبختی، با توهم معنا اما اکنون حتی توان فریب دادن خویش را نیز از دست دادهام.
دروغها فرسوده شدهاند و حقیقت، هرچند تلخ و بیرحم، از لابهلای شکافهایشان پیداست.
میان من و این زندگی، میان من و جهانی که در آن نفس میکشم، شکافی هولناک دهان گشوده است.
چنان فاصلهای افتاده که دیگر زبان یکدیگر را نمیفهمیم.
جهان از امید و موفقیت و آینده سخن میگوید و من تنها پژواک ملال را میشنوم.
آدمها از آرزوهایشان حرف میزنند و من در چهرهی آنان فرسودگی و اضطرابی را میبینم که خودشان جرئت نام بردنش را ندارند.
گویی هر کدام در جزیرهای دورافتاده گرفتار شدهایم و تنها وانمود میکنیم که صدای یکدیگر را میشنویم.
اگر از حال ما بپرسی، باید گفت که عمر را در نهایت کثافت و بطالت میگذرانیم؛ نه آن کثافت ظاهری که با آب شسته شود، بلکه آلودگی خاموشی که بر روح مینشیند.
روزها میآیند و میروند، بیآنکه نشانی از خود بر جا بگذارند.
ساعتها میگذرند و در پایان، چیزی جز مشتی خاطرهی کمرنگ و حسرتهای بیمصرف باقی نمیماند.
زندگی آرامآرام مصرف نمیشود بلکه پوسیده میشود همچون میوهای که از درون گندیده باشد و تنها پوستش هنوز شکل گذشته را حفظ کرده باشد.
و شاید هولناکترین بخش ماجرا همین باشد؛ اینکه انسان سرانجام به این پوسیدن عادت میکند.
دیگر برای رهایی تقلا نمیکند، فریاد نمیزند و حتی شکایتی ندارد.
تنها مینشیند و نظاره میکند که چگونه روزها، ماهها و سالها از روی پیکر فرسودهی وجودش عبور میکنند
و آنچه را از او باقی مانده، ذرهذره با خود میبرند.