
چرا هر چه مینویسم و میگویم و حتی به آن فکر میکنم کلیشه است؟
آیا این مشکل از من و افکار من است یا جهان که اینگونه به سمت پوچگرایی میشتابد؟
با دستانم سر سنگین شدهام را میگیرم و زیر لب میگویم:
«درد داره ولی نمیفهمم منشأش از کجاست و این هست که آزارم میده.»
صدایم را میشنود، از روی صندلی تماشاچیان برمیخیزد و کمی به سن نزدیکتر میشود تا منی را که با بیچارگی بر لبهٔ آن نشستهام و پاهایم را آویزان کردهام بهتر ببیند.
«میخوای بریم دکتر؟ شاید راضی شدن بهت مورفین بزنن»
سرم را بالا میآورم و نگاهش میکنم.
«نه، امروز در حال مرگ نیستم، این درد روحمه که داره نابودم میکنه.»
نفس راحتی میکشد که سردردهایم حداقل امروز امانم دادهاند تا به بیچارگی خودم بپردازم.
سر جایش برمیگردد و روی یکی از صندلیهای ردیف اول مینشیند که رنگ قرمزشان به زیبایی با پردههای سالن نمایش هماهنگ شده است و با بیخیالی میپرسد:
«درد روحت چیه؟»
علت دردم را برایش میگویم، هر چند میدانم چندان به این موضوع اهمیتی نمیدهد.
«نمایشنامهای که نوشتم اونقدر مزخرفه که حتی خودم حاضر نیستم دوباره بخونمش.»
«یکی دیگه بنویس.»
طوری این را به زبان میآورد که انگار سادهترین کار دنیا نوشتن یک نمایشنامهٔ دیگر است!
«زمان کافی برایش ندارم، ایل.»
اسمش ایلدا است و من او را همیشه ایل صدا میکنم؛ آخر مگر اسمی مزخرفتر از ایلدا هم وجود دارد؟
البته هرگز این را به خودش نگفتهام.
شاید روزی بگویم که چقدر از اسمش بدم میآید، شاید هم نه.
نمیدانم، آیا من یک روانپریش هستم؟ معلوم است که نه!
آخر این چه فکر مضحکی است که به ذهنم آمده؟
علاقه نداشتن به اسم بهترین دوستت که روانپریشی محسوب نمیشود!
«نظرت چیه برای من اجرا کنی؟»
ابرو بالا میاندازم.
«همه اش رو؟»
«شروعش رو.»
به فکر فرو میروم، شاید ایدهٔ بدی نباشد.
دست از لبههای خاکی سن میگیرم و بلند میشوم، روی این سکو که بلندتر از سطح زمین است با اقتدار میایستم و به چشمان ایل خیره میشوم.
چشمان سبز تیرهای دارد که اصلاً به موهای زیتونیاش نمیآید.
نمیدانم چرا هر پسری که وارد رشتهٔ هنر میشود اولین اقدامش برای اثبات هنرمند بودن رنگ کردن موهایش است.
انگار موهای مشکی برای هنرمندان ننگ به حساب میآید!
گلویم را صاف میکنم، برگهام را بالا، مقابل صورتم میگیرم و با صدای بلندی جملهٔ اول را میخوانم:
«سراسر این دیار را آتش گرفته... دیوانگی!»
صدایم را بالاتر میبرم و با لحنی حماسی ادامه میدهم:
«تو نمیفهمی، تو نمیفهمی چه حسی دارد بین مشتی احمق زندگی کنی و به جای اینکه راجع به پیشرفت و شکوفایی و نوآوری سخن بگویی، بنشینی و به چرندیات تهیمایه و احمقانهشان دربارهٔ هر چیز بیاهمیتی، اعم از فلان خواننده یا بهمان نوازنده، گوش دهی و با شنیدن هر کلمه و دیدن هر رفتار بیشتر به این پی ببری که چقدر از لحاظ پدری دچار کمبود اند؟ نه، نمیفهمی.»
دکلمهام را قطع میکند و میگوید:
«نمیگم بد بود، فقط بهم بگو چه ربطی به آتیش گرفتن این دیار داره؟»
با خود میاندیشم، واقعاً چه رابطهای میان این دو بند میتوان برقرار کرد؟ هیچ!
برگه را روی زمین میاندازم و به خاکهایی که اطرافش بلند میشوند نگاه میکنم، با ناامیدی میگویم:
«بیاستعدادتر از منم مگه وجود داره؟»
و بعد به سمت پلههای سن میروم تا از این قفس هنری خود را رها سازم، ایل با دیدن تسلیم شدنم از جایش میپرد و بلند میشود.
قبل از اینکه بتواند چیزی بگوید، در سالن با صدای بلندی باز میشود.
مسئولین اینجا هیچوقت گوش نمیدهند و از جیب شان چند چندرغازی خرج نمیکنند تا شاید دیگر صدای درهای خانهٔ اجنه را ندهند.
موهای فر زیبایی دارد و تنها دختری است که موهایش را رنگ نکرده و همچنان هنرمند باقی مانده است؛ هیچکس هنرش را به خاطر رنگ مشکی موهایش زیر سؤال نمیبرد.
«سلام.»
سلام دادنش هم زیبا است؛ دارم زیادی بزرگش میکنم؟ باشد، زیبا نیست اما هولشده میگویم: «مشکلی پیش اومده؟»
بدون اینکه نیمنگاهی به من بیندازد، به ایل خیره میشود. برای ثانیههای متوالی و من میمیرم؛ سپس به او میگوید:
«نمایشم یک عضو کم داره، خواستم ازت درخواست کنم که نقش اصلی نمایشم باشی.»
ایل جا میخورد.
«نقش اصلی؟»
«اگه علاقه داشته باشی.»
ایل نقش اصلی نمایش من است!
به اویی نگاه میکنم که مات و مبهوت به موفرفری من خیره شده است؛ بلند و شاکی میگویم: «ایل، میخوای قبول کنی؟»
حال او نیز هول میشود و با اشتیاق میگوید:
«قبول میکنم؟ معلومه که قبول میکنم.»
و بعد به سمت کریستینا میرود:
«زمان نمایشت کیه؟»
«سه روز دیگه.»
من احمق بودم؛ یک نمایشنامهنویس احمق که نمایشش هیچ نقش اصلیای نداشت، در واقع هیچ نداشت!
هیچکس حاضر به ایفای فرعیترین نقش نمایشم هم نمیشد.
نه تنها احمق بودم بلکه بیچاره هم بودم؛ یک بیچارهٔ احمق!
نمایشنامهنویسی که دوست صمیمیاش نقش اصلی نمایشش را رها میکند و میشود نقش اصلی نمایشی دیگر.
وقیحانه مقابل چشمانم از سالن خارج میشوند و فقط من هستم در سالنی با هفتصد صندلی خالی که فقط ارواح بر روی آنها جا خوش کردهاند و خبری از آدمیزاد نیست.
شاید هم سرنوشت من همین باشد؛ نوشتن و نوشتن و نوشتن و در آخر اجرای تمام نوشتههایم در مقابل ارواح بازیگران و نویسندگان قرنها پیش که تا کنون روحشان در لابهلای صندلیها گیر کرده است، به امید چند تماشاچی...
به وسط سن برمیگردم، برگه را بلند میکنم و مقابل دیدگان تماشاچیان خیالیام آن را تکهپاره میکنم.
آنقدر ریز میشود که دیگر نوشتههای رویش قابل خواندن نیست.
ایل، بهترین دوست، تنها دوست من، به من خیانت کرد.
از پشت که نه بلکه از جلو خنجر را درون قلبم فرو کرد!
آه که گاهی اوقات با هیتلر درونم همعقیده میشوم؛ مردم جوری شدهاند که دلت میخواهد یا تمام شان را از بین ببری یا همگی را زیر یک حکومت واحد کنترل کنی.
نگاهی به صندلیهای سرخ میاندازم.
«انتقام بگیرم؟»
صدایی در گوشم با تمسخر میپرسد:
«تو عرضهٔ انتقام گرفتن داری آخه؟»
و من بلند رو به جمعیت هفتصد نفرهام میگویم:
«خون تکبهتک تماشاچیان نمایش ایل در رنگ سرخین این صندلیها حل خواهد شد و من دریای خون به پا خواهم کرد.»
بعد سکوت میکنم و جملهٔ آخرم در سالن اکو میشود:
«دریای خون به پا خواهم کرد.»
دارم زیادی شلوغش میکنم؛ من که قاتل نیستم.
قاتلین به عذابی الهی دچار میشوند و من همین حالا هم زندگیام عذابی سرسامآور است؛ دیگر بیش از این را نمیخواهم، من کسی را قرار نیست بکشم.
روز نمایش در این سالن روی یکی از صندلیها قرار میگیرم و آرام مینشینم تا نمایش تمام شود و سپس من به روی سن میروم و یکتنه نمایش خود را آغاز میکنم!
آری، این بهترین کار است و صالحترین عمل من؛ با خون کسی نقاشی نمیکشم و انسانهای بیگناه را عذاب نمیدهم، چرا که مسیح گفته است اگر زدند توی گوشت، آن طرف را بگیر و بگذار توی آن یکی گوشت هم بخوابانند.
البته که من یک یهودیام؛ یهود میگوید اگر توی گوشت خواباندند، چاقوت را در بیاور و آن را در گلویشان فرو کن و بعد جنازه را همانجا به حال خودش رها کن تا برای دیگران هم درس عبرت شود.
«یهودی بودنم که قطعیست اما کل عمرم پیرو تفکرات مسیحیت بودهام و این بار شاید دلم بخواهد کمی یهودیگری کنم.»
سرم را به چپ و راست تکان میدهم و بلند میگویم:
«من چاقو در گلوی کسی فرو نمیکنم.»
سرم تیر میکشد، با دو دستم فشارش میدهم و هالههای نور مقابل چشمانم سو سو میزنند.
میگرن لعنتی دوباره گریبانگیرم میشود و قصد دارد برای بار هزار و یکم امروز مرا بکشد
سه روز بعد
نمایش آلندو بکهام، سالن ضلع غربی
ردیف سوم، روی مرکزیترین صندلی نشستهام.
آلندو بکهام بزرگترین فیلسوف قرن دوازدهم میلادی بود و حالا ایل در نقش او روی سکوی نمایش حضور دارد.
به چشمانم خیره میشود و سپس سریع نگاهش را میدزدد.
پیراهنی خاکیرنگ به تن کردهام و کرواتی قرمز را دور گردنم انداختهام، بدون اینکه قصد بستنش را داشته باشم.
پا روی پا میاندازم و مشغول تماشای نمایششان میشوم.
ایل ردایی قهوهای به تن کرده و ریش بلندی گذاشته است که قیافهاش را مضحکتر از هر زمان دیگری میکند.
عینکی قدیمی با عدسیهای ریز روی تیغهٔ دماغش جا خوش کرده و کتابی کهنه با جلدی چرمی در دست گرفته است.
تمام چراغها خاموش میشود و فقط یک نور گرد روی ایل میافتد.
در این تاریکی هیچکس قرار نیست با تنی خونین از این سالن بیرون رود.
من خون هیچکس را نمیریزم، فقط به خاطر اینکه مشغول تماشای نمایشی هستند که دوست خیانتکارم در آن ایفای نقش میکند.
دستم به خون هیچکس آلوده نمیشود.
لبخندی وسیع میزنم، ایل به من نگاه میکند، لبخندم او را میترساند.
حواسش را پرت میکند و چند ثانیه در شروعش وقفه میاندازد.
خرسند میشوم از اینکه ذهنش را درگیر کردهام و توانستهام شروع فوقالعادهاش را به شروعی معمولی تبدیل کنم.
سالن در خاموشی و سکوت محض به سر میبرد و سپس صدای ایل در گوش تکتک ما میپیچد:
«آه که نژادپرستی عجب مقولهٔ پیچیدهای است، مردم.»
ایل کتاب را بالا میآورد، انگار دارد از روی آن میخواند.
سپس میگوید:
«اگر عاشق خودت، نژادت و مردمت باشی میشوی متعصب و اگر خواستار حفاظت از آیندهٔ سرزمینت باشی و وسیلهاش دوری از اجنبیپرستی باشد، میشوی نژادپرست.»
کتاب را پایین میآورد و به زمین نگاه میکند، آه میکشد و سپس صدایش را چنان بالا میبرد که گویی دارد هوار میکشد:
«با این وضع، من ترجیح میدهم یک نژادپرست متعصب باشم.»
با اتمام جملهاش برای چند ثانیه تمام چراغها خاموش میشوند.
در دل خود میشمارم: یک، دو، سه، چهار، پنج.
سن روشن میشود و موفرفریِ زیبایم در لباسی سفید با دامنی پفی و دستکشهایی توری در مرکز دید قرار میگیرد.
کریستینا زیباتر از آن شده که گمان میکردم؛ شبیه ملکههای دوران ویکتوریا و همانند حوریانی که مسیح در کتاب مقدس وعده داده، حوریانی که پس از مرگ میتوانستی با آنان همخواب شوی، آن هم در بهشت ابدی و من حالا بر روی این جهنم زمینی آن فرشته را میبینم، درست مقابل چشمانم با فاصلهای ناچیز قرار دارد.
اینقدر نزدیک به نظر میرسد که توهم میزنم اگر دستم را دراز کنم میتوانم گونههای سرخش را لمس کنم و لعلهایش را ببوسم.
او روی زمین زانو میزند، سربازی با صدای بلند بانگ میدهد:
«قانون احترام به عقاید یکدیگر تصویب شد! مجازات هر بیاحترامی صد ضربه شلاق است و اگر تکرار شود، قانونشکن به دار آویخته میشود.»
ایل به ظاهر فیلسوف میگوید:
«حماقته، حماقت است.»
صحنه را جوری چیدهاند که گویی در میدان شهر حضور دارند و مردم دورشان حلقه زدهاند.
کریستینا گریههای نمایشی سر میدهد و خودش را به زمین میکوبد و ناله میکند:
«ای مردم! میگویند به عقیدهٔ هم احترام بگذاریم؛ چه میشود اگر یک نفر بر این باور باشد که هرزگی را باید عادیسازی کرد؟»
گریهاش بلندتر میشود و با بیچارگی بیشتری فریاد میزند:
«یا یک نفر عقیده داشته باشد که کودکآزاری یک گرایش قابل احترام است؟ میخواهید به آن افکار احترام بگذارید؟»
کمی سکوت میکند تا حرفهایش بر قلب مردم بنشیند و تأثیرش را بگذارد، سپس ادامه میدهد:
«آیا ما باید چنین کنیم؟ آیا این قانون شاه چیزی جز هرجومرج بیشتر نیست؟ آیا نباید به اعتراض برخیزیم؟»
مردم دستهایشان را بالا میآورند تا اعلام موافقت کنند با مخالفت او بر قانون جدید.
کریستینا برگهای را بالا میآورد و من لبخند دیگری میزنم. کبریتی را روشن میکند، برگهٔ توی دستش را آتش میزند و بلند میگوید:
«این قانون باید منصوب شود، ما اعتراض داریم.»
و سپس برگهٔ نیمسوز را ول میکند تا بقیهاش روی زمین خاکستر شود.
با برخورد برگهٔ کاهی به روی سن، به یکآن تمام آنجا در آتش فرو میرود.
کریستینا وحشتزده عقب میپرد و سپس کفشهایش آتش میگیرند.
مردم گیج به صحنه نگاه میکنند؛ نمیدانند که این نیز بخشی از نمایش است یا خیر؟
آتش پیشروی میکند و پایین ردای ایل را چنگ میزند.
شخصی فریاد میزند:
«آتشسوزی! فرار کنید!»
مردم به خود میآیند و به سمت درهای خروجی میروند.
زنگ خطر در تمام سالن میپیچد.
قاهقاه میخندم و مردمِ گریزان از کنارم با بهت میگذرند و زمانی که با درهای قفل مواجه میشوند، دلیل خندههایم را میفهمند.
جیغ میکشند و هرکس به سمت در دیگری میدود تا شاید معجزهای شود.
ایل که میبیند پلهها نیز آتش گرفته است، خودش را از بالای سکو به پایین پرت میکند تا از آتش رها شود.
وقتی محکم روی زمین فرود میآید، ردایش را از تن در میآورد و چهرهاش از درد و ترس توی هم جمع میشود.
کریستینا آن بالا گیر افتاده است، قلبم به درد میآید.
هیچکس کمکش نمیکند تا لباسی که تا نیمه سوخته است را از تن در بیاورد و برهنه به دنبال راه فرار بگردد.
همگی به فکر خودشان هستند و فرشتهٔ من دارد در آتش میسوزد و جیغ میکشد، گریه میکند و فریاد میزند.
دست آخر او نیز تن نیمهسوختهاش را از روی سن که آتش تا بالاترین قسمت پردهها را نیز سوزانده، روی زمین پرت میکند و آتش لباسش کمتر میشود.
با عجز خودش را روی زمین میکشد تا آتش را خاموش کند، البته موفق نمیشود.
با دیدن چشمان سرخ و تن آتشگرفتهاش ضربان قلبم بالا میرود.
آتش بیشتر و بیشتر میشود و حال میتوانم داغیاش را روی صورتم احساس کنم.
همه جیغ میزنند اما تنها جیغهای او را میشنوم.
اویی که هرگز عشق خالصانهام را نپذیرفت و من را مضحکهٔ عام و خاص کرد.
اویی که گلهایم را مقابل چشمانم آتش زد، گلهایی که فقط برای او چیده بودم.
حال او جیغ میزند و در همان آتشی میسوزد که گلهایم را سوزانده بود.
او میسوزد و زجر میکشد و من تماشا میکنم و ویران میشوم.
چند قدم به سمتش برمیدارم، دارد سرفه میکند.
کامل آتش گرفته است و دیگر نای تکان خوردن ندارد.
چیزی تا بیهوش شدنش نمانده، کمکش نمیکنم؛ همانطور که او کمکم نکرد از باتلاق عشقی که برای خود ساخته بودم بیرون بیایم.
کمکش نمیکنم و آنقدر همینجا مینشینم تا جان دادنش را ببینم.
اگر قرار بود برای من نشود، نه ایل و نه هیچکس دیگر هم نباید او را صاحب میشد.
پایم را بلند میکنم و از رویش میگذرم به طرف سن میروم که تقریباً فرو ریخته است.
به سرفه میافتم، اکسیژن آنقدر کم است و همهجا را دود و آتش گرفته که نفس کشیدن غیرممکنترین عمل ممکن دنیا به نظر میرسد.
نیمی از جمعیت سوختهاند و نیمی بیهوش شدهاند.
من و چندی دیگر از نیمههشیارها هنوز زندهایم.
سرم گیج میرود اما خود را سرپا نگه میدارم.
رو به جمعیت میکنم و با خندهای از ته دل میگویم:
«من روانپریش نیستم!»
بلندتر میخندم و این باعث نمیشود توجه دیگران را جلب کنم؛ هر کس با عزرائیلِ خودش سر میز مذاکره نشسته است.
ادامه میدهم:
«روانپریشها با دیدن سوختن مردم بیگناه لذت میبرند اما من روحم در عذابه! عذاب میکشم که میبینم شما گناهکاران شانس زندگی کردن رو از دست دادید! من شاد نیستم، این خندههام خندههای تلخ هستند میفهمید؟»
جز ناله صدا از کسی درنمیآید.
پیراهنم به تنم چسبیده و پشتم میسوزد، آری دارم میسوزم.
قرار است در آتشی که خود به پا کردهام خاکستر شوم.
شما گناهکارید و این تاوان گناهتان است اما من هم گناهکارم!
گناه شما تماشای نمایشی شیطانی بود که توسط دوستی خیانتکار و معشوقهای بیرحم اجرا شد و گناه من؟ دوستی با همان خیانتکار و عشق ورزیدن به همان معشوقه بود...
آری، من روانپریشی نیستم که این سالن هفتصد نفره را به آتش کشیده است.
من انسانی هستم که عاشق شد و اعتماد کرد و خنجر خورد.
حال درد این زخم تبدیل به آتش شد و جان صدها نفر را گرفت. پس مقصر من نیستم؛ مقصر آنهاییاند که در ابتدا خنجر را فرو کردهاند.
من اغراق نمیکنم، قاتل نیستم و هرگز نیز قاتل زاده نشدهام، خون نریختم و فقط سوزاندم.
همه را سوزاندم و از موفرفریام شروع کردم و با قابلاعتمادترین فرد زندگیام به پایان رساندم.
من قاتل نیستم، قاتل نیستم، قاتل نیستم...
با صدای دست تماشاچیان از جا میپرم و چشمانم را باز میکنم، دیگر بوی سوختگی نمیآید.
بلندگو اعلام میکند:
«نمایش آلند و بکهام به پایان میرسد و نمایش "جنون" تا دقایقی دیگر آغاز میشود.»
این نمایش من است، باید به روی سن بروم، حالا!
پایان.