
شگفتا جهان، پیش از آنکه به دنیا بیاییم، انگار از درون ترک برداشته بود.
ما تنها وارثان دیوارهایی شدیم که سالها پیش فرو ریخته بودند و هنوز صدای آوارشان در استخوانهایمان میپیچید.
از همان آغاز، چیزی در ما کم بود؛ نه عضوی از تن، که تکهای از یقین بود.
و انسان، با همهی این دانستن، باز در کمینِ عشق میایستد.
گویی پروانهای که هزار بار در آتش سوخته، هنوز شعله را با آغوش مادر اشتباه میگیرد!
شگفتا که آدمی، بیش از آنکه به زندگی ایمان داشته باشد، به تکرارِ نابودی خود ایمان دارد.
همیشه اندوهی در ما لانه کرده بود؛ اندوهی که نه از فقدان کسی، که از حضورِ چیزی میآمد که هرگز نامی برایش پیدا نکردیم.
مثل میخی زنگزدهای که سالها در دیوار مانده باشد و هیچکس نداند چه تصویری روزی از آن آویخته بوده است.
بیشتر از آنچه گمان میکنی ما را فرسوده و ویران کرد، هرگز رخ نداد؟ نه... اشتباه میکنی.
آنچه ما را از درون به خاکستر بدل کرد، اتفاقها نبودند؛ کلمههایی بودند که هرگز از دهان بیرون نیامدند.
واژهها اگر در سینه بمانند، آرامآرام به زغال بدل میشوند؛ زغالی که دیگر نمیسوزاند، تنها سیاهیاش را به روح قرض میدهد، تا روزی برسد که آدمی در آینه، خود را چون دیواری دودهگرفته ببیند و خیال کند این رنگِ طبیعیِ جان اوست.
سکوت، مهربان نیست.
سکوت، گورکنی است که بیلش را با زبانِ ما تیز میکند.
هر جملهای که نگفتیم، مشتی خاک بر سینهی خودمان ریخت و ما سالها با جنازهای راه رفتیم که هنوز نفس میکشید و نامش را زندگی گذاشته بودیم.
شاید به همین دلیل است که عشق همیشه بوی خطر میدهد زیرا آدمی، پیش از آنکه دیگری را دوست بدارد، به استقبال زخمی میرود که هنوز شکل نگرفته است.
ما عاشق نمیشویم تا نجات پیدا کنیم؛
عاشق میشویم تا برای اندوهِ بینام خود، صورتی آشنا پیدا کنیم.
چه غریب است که انسان، درست در همان لحظهای که گمان میکند از ویرانی جان به در برده، سنگ نخستینِ ویرانیِ تازه را با دستهای خود بر جای میگذارد.
گویی تقدیر، خانهای نیست که در آن سکونت کنیم؛ راهرویی است که در هر قدم، سقفش اندکی دیگر فرو میریزد و ما، با سرهایی خمیده، نام این فروریختن را «فردا» گذاشتهایم.
شبها دیرتر از آنچه باید به پایان میرسند.
تاریکی، بر خلاف آنچه میگویند، نبودنِ نور نیست؛ جانوری است که آهسته بر شانهها مینشیند، در گوش انسان از خاطرههایی سخن میگوید که هرگز اتفاق نیفتادهاند و آنقدر نجوا میکند تا آدمی میان حقیقت و وهم، مرزی پیدا نکند.
گاه با خود میاندیشم شاید هر انسانی، از روز نخست، گوری خاموش را در سینه حمل میکند.
سالها میخندد، دوست میدارد، میسازد و ویران میشود اما آن گور، بیاعتنا به آمدوشد فصلها، دهانش را اندکاندک گشودهتر میکند.
آنچه پیر میشود، تن نیست؛ امید است که هر صبح، اندکی از قامتش کوتاهتر میشود و هر شب، سایهاش بلندتر می شود.
با این همه، هنوز کسی در گوشهای از جهان، پنجرهای را به امید آمدن کسی باز میگذارد.
هنوز نامهای نوشته میشود که پاسخی نخواهد داشت.
هنوز قلبی، با همهی دانستنها، به تپیدن ادامه میدهد
و شاید بزرگترین شگفتی همین باشد؛ اینکه انسان، پیش از آنکه از مرگ بترسد، از خاموش شدن آخرین توهمِ خویش هراس دارد.
زیرا اگر آن توهم نیز بمیرد، دیگر چه چیزی باقی میماند
جز سکوتی که از آغاز، نام واقعی جهان بوده است؟
آهنگ: Max Richter – On the Nature of Daylight