ویرگول
ورودثبت نام
𝐿𝒾𝒶𝓃
𝐿𝒾𝒶𝓃من تنها نویسنده‌یِ داستانِ ناتمامِ خویشم
𝐿𝒾𝒶𝓃
𝐿𝒾𝒶𝓃
خواندن ۲ دقیقه·۲۰ روز پیش

صُلبِ معلق

در این گوشه‌ی پرتِ دنیا، مثل یک تکه استخوانِ پوسیده، سرد و سفت، روی شکافِ دهشتناکِ دره دراز کشیده بودم.

من یک «پل» بودم.

پنجه‌هایم را با غیظ در گِلِ چسبناکِ ساحل فرو کرده بودم و پاهایم را آن‌سو در دلِ خاکِ نمور چپانده بودم؛ انگار می‌خواستم از این زمینِ لعنتی سهمم را به زور بگیرم تا از هم نپاشم!

وزشِ باد ، دامنم را مثلِ کفنِ پاره‌پاره‌ای به این‌سو و آن‌سو می‌کشید آن پایین، در ظلماتِ اعماق، آبِ جویبار با صدایی شبیه به شکنجه، خودش را به سنگ‌ها می‌زد.

هیچ نره‌خری پایش به این بلندی‌های بدشگون نمی‌رسید.

نام من در هیچ نقشه‌ای نبود؛ اصلاً کی به فکر یک پلِ متروک بود؟

در یک جور تعلیقِ ابدی، میانِ زمین و هوا معلق مانده بودم و راهِ فراری نداشتم.

پل که باشی، سرنوشتت معلوم است:

یا باید زیر پایِ این و آن لگد شوی، یا با یک صدایِ خِش‌خِشِ استخوان‌سوز فرو بریزی.

یک روز دم‌دمایِ غروب بود البته از آن غروب‌های دلگیر که آدم دلش می‌خواهد خودش را خفه کند؛ نمی‌دانم بارِ چندم بود، اصلاً زمان برای منِ از کار افتاده معنایی نداشت!

افکارم مثلِ کرم‌هایِ مغز، دایره‌وار دورِ سرم می‌چرخیدند آبِ رودخانه از همیشه سیاه‌تر و لجن‌گون‌تر می‌نمود.

ناگهان طنینِ گام‌های نحسی را شنیدم. داشت می‌آمد؛ مستقیم به طرفِ من! تویِ دلم غریدم:

«آهای، استخوان‌هایت را سفت کن! این الوارِ بی‌صاحب را محکم نگه دار این غریبه را که ریختش به آدمیزاد نمی‌برد، حفظ کن طوری زیرِ پایش نرمش نشان بده که انگار رویِ پرِ قو راه می‌رود و اگر لغزید، مثلِ یک قصاب که لاشه را پرت می‌کند، او را به ساحل پرتاب کن.»

یارو رسید. با نوکِ عصایِ زنگ‌زده‌اش مثلِ اینکه بخواهد جانورِ مرده‌ای را امتحان کند، به پشتم سیخ زد بعد با همان عصایِ لعنتی قبایم را جمع کرد و روی تنم انداخت.

سردیِ نوکِ فلزی‌اش را لایِ موهایِ ژولیده‌ام حس کردم لابد داشت با آن چشم‌هایِ وق‌زده‌اش اطراف را می‌پایید اما یکهو در حالی که خیال می‌کردم از من رد شده و گورش را گم کرده با هر دو پا، مثلِ صاعقه‌ای که بر سرِ آدمِ بدبخت فرود می‌آید، روی کمرم جست زد.

دردی مثلِ مته در تمامِ هستی‌ام فرو رفت گیج و منگ شده بودم.

این دیگر چه جانوری بود؟ یک رویا؟ یک دزدِ سرِ گردنه؟ یا شاید یکی از آن رجاله‌هایی که می‌خواست خودش را خلاص کند؟ می‌خواستم ریختِ نحسش را ببینم پل که نباید سر بگرداند اما منِ احمق خواستم ببینم کجایِ کارم!

هنوز گردنم کامل نچرخیده بود که صدایِ خرد شدنِ استخوان‌هایم در کوه پیچید داشتم فرو می‌ریختم.

در یک آن، همه چیز از هم گسست و آن قلوه‌سنگ‌هایِ تیزِ تهِ دره، که همیشه با آن نگاه‌هایِ مات و بی‌روحشان از دور به من زل می‌زدند، با ولع تمام تنم را تکه‌پاره کردند.

همه چیز تمام شد.

تنم به همان لجنی پیوست که از آن فراری بودم.


تلاش برای «پل بودن» بین آدم‌ها یا بین ایده‌ها، یک مأموریت انتحاری است تو نمی‌توانی هم «راه» باشی و هم «رهرو»

نهایتاً استخوان‌هایت زیر فشار این تضاد خرد خواهد شد.

داستان کوتاهنویسندهنویسندگینیهیلیسمدرد
۰
۰
𝐿𝒾𝒶𝓃
𝐿𝒾𝒶𝓃
من تنها نویسنده‌یِ داستانِ ناتمامِ خویشم
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید