
کاش میشد همهی آدمهای غمگینِ دنیا را یکجا جمع کرد
نه برای نجات دادن شان! برای اینکه نجات، بیشتر وقتها دروغِ قشنگیست برای اینکه دستکم چند دقیقه باور کنند تنها نیستند.
کاش میشد یکییکیشان را در آغوش گرفت؛ همانطور که آدم چیزی را بغل میکند که میداند از دست رفته اما هنوز دست از لجاجت برنمیدارد.
برایشان چای ریخت؛ چایِ پررنگ، با تهماندهی تلخیِ تهِ فنجان، که انگار مزهاش از خودِ زندگی قرض گرفته شده.
کنارشان نشست و گفتوگو را با چند کلمهی ساده شروع کرد؛ همان چند کلمهای که همیشه دیر میرسند یا وقتی میرسند که دیگر به کار نمیآیند.
کاش میشد آرام، طوری که گوشها نترسند، در گوشِ همه گفت: غم رفتنیست…
اما خودم هم میدانم این جمله بیشتر شبیه دعاست تا خبر.
غم گاهی نمیرود فقط جا عوض میکند از صورت میآید پایین، مینشیند روی شانهها، بعد میلغزد توی سینه و آنجا مثل یک حیوانِ خسته کز میکند و زندگی را از درون میجَوَد.
میگویند روزهای خوب در راهاند.
راستش را بخواهی، «راه» همیشه طولانیتر از «رسیدن» است و خیلیها در همان راه پیر میشوند، میپوسند و آخر سر، بیآنکه چیزی دستشان را گرفته باشد، از دورِ خودشان خط میخورند.
چنان زندگی را سخت گرفتهایم که انگار قرار است سالها بمانیم؛ انگار وقت داریم؛ انگار مرگ یک شایعه است که برای ترساندن بچهها ساختهاند.
میدویم، جمع میکنیم، کم میآوریم، دوباره میدویم و هیچوقت نمیپرسیم این مسابقه را چه کسی راه انداخته و خط پایان کجاست.
کاش یاد میگرفتیم رها کنیم…
اما رها کردن هم همیشه انتخاب نیست؛ گاهی فقط اسمِ مؤدبانهی «از دست دادن» است.
میگویند دل به ساحل نبندید، باید تن به آب زد اما آب هم رحم ندارد.
آب آدم را نمیکشد چون دشمن است؛ میکشد چون «آب» است چون قانونِ خودش را دارد
و ماوبا تمام ادعاهایمان فقط موجوداتی هستیم که میانِ تصادفها راه میرویم و اسمش را میگذاریم تقدیر!
ما به آرزوهایمان یک «رسیدن» بدهکاریم…
ولی چه کسی این بدهی را حساب کرده؟
آرزوها مثل دودند: تا دستت را دراز میکنی که بگیریشان، شکلِ دستت را میپذیرند و بعد، بیصدا پخش میشوند. آنوقت میمانی و انگشتهایی که بوی سوختگی میدهند و دلی که خیال میکرد چیزی را لمس کرده.
زندگی کوتاه است این را همه میدانند اما دانستن، هیچوقت مانعِ فرسودگی نشده.
شاید فرصت نیست حتی «عکسی» شویم روی طاقچهای که هر روز گردگیریاش کنند؛ شاید هم اگر بشویم، گردگیری فقط یادآوریِ همین است:
که چیزی بودهایم و حالا نیستیم.
نامها هم فراموش میشوند؛ صداها خاموش میشوند حتی غمها هم در گرد و خاکِ سالها رنگ میبازند، نه از روی بخشش، از روی بیاعتناییِ دنیا.
پس در لحظه زندگی کنید؟
چه جملهی گرمی… و چه سردیِ پشتِ آن.
لحظهها مثل کبریتاند: یکبار میسوزند و تمام.
شاکرِ داشتهها باشید؟
باش اما یادت نرود: داشتهها هم موقتاند؛ آدمها هم موقتاند؛ خودِ «خودت» هم موقت است.
با این حال که همیشه مثل یک میخِ کج در متنِ زندگی فرو رفته اگر چیزی از دستمان برمیآید، شاید فقط همین باشد:
کنار هم بنشینیم، چای بریزیم، و به جای وعده دادنِ روزهای خوب، دستکم این را صادقانه اعتراف کنیم:
دنیا شاید قرار نیست بهتر شود اما میشود چند دقیقه، کمتر تنها بود.