ویرگول
ورودثبت نام
𝐿𝒾𝒶𝓃
𝐿𝒾𝒶𝓃من تنها نویسنده‌یِ داستانِ ناتمامِ خویشم
𝐿𝒾𝒶𝓃
𝐿𝒾𝒶𝓃
خواندن ۳ دقیقه·۱۸ ساعت پیش

کالبدِ بی‌خدا

هوا نه از مه، که از غلظتِ بخارِ خون و استخوانِ سوخته، سنگین بود.

آسمان، همچون زخمِ کهنه‌ای دهان گشوده بود تا بر سرِ جهانی که دیگر معنایی نداشت، فریاد بکشد.

باد، ناله‌یِ گلوهایِ بریده را در شیارهایِ دیوارهایِ تَرَک‌خورده می‌پراکند؛ معبدها در شعله‌هایِ سیاه می‌سوختند، صلیب‌ها واژگون شده بودند و واژگانِ دعا، در گلویِ خشکیده‌یِ خلایق، به نطفه‌ای از ترس بدل گشته بود.

او ایستاده بود، درست در مرکزِ ویرانه‌ای که زمانی بهشت‌اش می‌خواندند.

نیم‌تنه‌اش برهنه بود، پوشیده از خالکوبی‌هایی که از پوستِ قربانیانش تراشیده شده بود.

چشمانی نداشت اما نگاهش، حضورِ سنگینِ مرگ بود.

زبانی نداشت اما واژگان، چون کرم‌هایی سپید از دهانش بیرون می‌خزیدند و بر زمین می‌افتادند.

هزاران نفر در برابرش به زانو درآمده بودند؛ چهره‌ها از غبارِ خاکستر، کریه شده و تن‌ها از لرزه‌ای ممتد تکان می‌خوردند.

آن‌ها در حسرتِ چیزی بودند که دیگر نامی نداشت: «بخشش».

مردی را پیش راندند؛ استخوان‌هایِ صورتش خرد شده بود و دستانش با میخ‌هایِ زنگ‌زده به سینه کوبیده شده بود.

با صدایی که به خرخرِ مرگِ یک حیوان می‌مانست، نالید: «تو... تو همان نوری... که ما می‌پرستیدیم! تو الهه‌یِ مهربانی بودی...»

او قدم برداشت؛ با هر گام، زمین زیر پایش ناله می‌کرد.

روبرویِ مرد زانو زد، صورتِ بی‌چشمش را به او نزدیک کرد و با صدایی که از حنجره نبود، گفت: «و تو همان دستی بودی که پوستِ مرا برید و آن را به کودکانت خوراند.»

مرد فریاد کشید اما پیش از آنکه صدا به انتها برسد، دهانش با ضربه‌ای هولناک از جا کنده شد.

«او» زبانِ مرد را چون روبانی دورِ مچِ خود پیچید و نجوا کرد: «تو تشنه‌یِ بخششی، چون فراموش کرده‌ای. من، همانم که شما آموختید چگونه نباید بخشید.»

پیرزنی به خاک افتاد و خاکِ آلوده به خون را بوسید: «ما مجبور بودیم... ما می‌ترسیدیم...»

«او» خندید؛ صدایی چون پاره‌شدنِ سازِ شکسته‌ای در فضایِ تهی. ..

لب‌هایِ زن را با انگشتانش برید و زمزمه کرد:

«ترس، تنها بهانه‌ای‌ست که جلاد را به قربانی بدل می‌کند. چقدر شاعرانه که امروز، این نقابِ چهره‌یِ شما را بر چهره‌یِ خود می‌نشانم.»

کودکی جیغ زد؛ چشمانی داشت که هنوز «امید» را می‌شناخت، چشمانی که هنوز لبخندِ دروغینِ قدیسان را باور داشت. کودک گریست: «خواهش می‌کنم! مادرم را نکش... تو هنوز می‌توانی الهه‌یِ ما باشی! تو همان کسی هستی که صدایِ گریه‌مان را می‌شنیدی!»

سایه لحظه‌ای مکث کرد، چیزی درونِ سینه‌اش تپید؛ نه چون تپشِ قلب، که چون لرزشِ نامی فراموش‌شده در یک گورِ دسته‌جمعی بود

«مهربانی؟ آه، نه عزیزکم. همان شبی که مرا به صلیب کشیدید و تو در میانِ شعله‌ها برایِ رقصِ خون می‌چرخیدی، آن نام دفن شد. من اکنون چیزی فراتر از خدا و کمتر از انسانم. من دردِ خالصی‌ام؛ تکه‌ای از نوری که در خون خفه شد. من، پایانِ تمامِ دعاها هستم.»

او دستش را بلند کرد ، آسمان فرو ریخت مردم نابود نشدند؛ در تاریکیِ مطلقِ سایه‌یِ او، در کابوسی بی‌پایان، به شکلی از بودنِ ابدی فرو رفتند؛ جایی که مرگ، از ترسِ بیداری، دیگر جرئتِ نزدیک شدن نداشت.

★ ☆ ✮ ✯ ☄ ☾ ☽ ☼ ☀ ☁ ★ ☆ ✮ ✯ ☄ ☾ ☽ ☼ ☀ ☁ ★

منظرِ لیان:

من هرگز جرأتِ داستان‌ یا رمان‌نویسی نداشته‌ام؛ کمال‌گرایی، اضطرابی که معده‌ام را مچاله می‌کند و هزار بهانه‌ی دیگر، همیشه جلویم را گرفته‌اند.

با این حال، همان‌طور که بالاتر دیدید، گاهی داستان‌های کوتاهی می‌نویسم که نه سر و ته مشخصی دارند، نه ساختار کلاسیک که فهمیدنشان سخت است و اغلب آن‌ها را منزجرکننده و آغشته به ناامیدی می‌خوانند...

شاید چون دقیقاً بازتابِ همین درونی آشفته‌ من اند.

خونداستاننویسندهنویسندگی
۲
۰
𝐿𝒾𝒶𝓃
𝐿𝒾𝒶𝓃
من تنها نویسنده‌یِ داستانِ ناتمامِ خویشم
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید