ویرگول
ورودثبت نام
𝐿𝒾𝒶𝓃
𝐿𝒾𝒶𝓃من تنها نویسنده‌یِ داستانِ ناتمامِ خویشم
𝐿𝒾𝒶𝓃
𝐿𝒾𝒶𝓃
خواندن ۲ دقیقه·۹ روز پیش

تسلیِ نیستی

تنها چیزی که گهگاهی چون نسیمی سرد بر پیشانی تب‌دارم می‌وزید و اندکی از سنگینی این زیستن را سبک می‌کرد، امیدِ نیستیِ پس از مرگ بود؛ امیدِ خاموش شدن کامل، فرو رفتن در سکوتی بی‌انتها، بی‌آنکه فردایی در کار باشد.

اندیشه‌ی زندگی دوباره مرا نمی‌آسود بلکه همچون کابوسی فرساینده بر شانه‌هایم می‌نشست.

از تصور آن‌که پس از این همه خستگی، پس از این همه سرگردانی و بیهودگی، بار دیگر ناچار باشم چشم به جهانی دیگر بگشایم، وحشتی مبهم در جانم می‌دود!

من هنوز با این جهان آشتی نکرده بودم؛ هنوز نتوانسته بودم با خیابان‌هایش، با آدم‌هایش، با روزهای کشدار و شب‌های بی‌پناهش اُنس بگیرم.

پس آن جهان دیگر چه موهبتی می‌توانست برایم داشته باشد؟

مگر جز تکرار همان نمایش کهنه و ملال‌آور بود؟

هرچه بیشتر به اطرافم می‌نگریستم، بیشتر یقین می‌کردم که این دنیا از آغاز برای من ساخته نشده بود.

اینجا ملک کسانی بود که بی‌شرمانه زندگی می‌کردند؛ آنان که با وقاحت نفس می‌کشیدند، با حرص می‌خندیدند و با شکم‌های سیری‌ناپذیر در پی بلعیدن هرچه بیشتر بودند.

دنیا از آنِ گدامنشانی بود که دانش را چون کالایی در بازار می‌فروختند، از آنِ چاپلوسانی که عزت خویش را در برابر سفره‌ی قدرتمندان حراج می‌کردند، از آنِ مردمانی که تمام عمر خود را در تمنای لقمه‌ای بزرگ‌تر، نامی بلندتر و سایه‌ای پررنگ‌تر تباه می‌ساختند.

آنان برای همین خاک آفریده شده بودند؛ برای همین بازار مکاره‌ی فریب و معامله در برابر زورمندان زمین و آسمان، همچون سگی گرسنه در برابر دکان قصابی، دم می‌جنباندند، تملق می‌گفتند و به امید تکه‌ای استخوان، کرامت خویش را به تاراج می‌دادند.

در میان میلیون‌ها انسان، چنان احساس می‌کردم که گویی در قایقی شکسته و پوسیده نشسته‌ام؛ قایقی که سال‌ها پیش سکانش را امواج ربوده‌اند و اکنون بی‌هدف بر پهنه‌ی دریایی بی‌کران سرگردان است.

نه ساحلی در افق دیده می‌شد، نه فانوسی که راهی نشان دهد، نه دستی که از دور برای نجات تکان بخورد.

تنها آب بود و مه و سکوتی که از هر فریادی سهمگین‌تر می‌نمود.

گاه چنین می‌پنداشتم که مرا با رسوایی و تحقیر از جرگه‌ی آدمیان رانده‌اند...

گویی در لحظه‌ی آفرینش، خطایی رخ داده بود و روحی بیگانه را در کالبدی انسانی زندانی کرده بودند.

هرچه می‌کوشیدم خود را به این جمعیت عظیم پیوند بزنم، رشته‌ها از هم می‌گسست.

زبان شان را می‌فهمیدم اما معنای زندگی‌شان را نه.

کنارشان راه می‌رفتم اما هرگز به آنان تعلق نداشتم.

و رفته‌رفته به این باور تلخ رسیده بودم که من برای زندگی ساخته نشده‌ام.

نه برای این تقلای بی‌پایان،

نه برای این امیدهای کوچک و دروغین،

نه برای این اشتیاق بیمارگونه به فردایی که هرگز چیزی جز تکرار امروز نیست.

گویی از همان آغاز، در من چیزی کم بود؛ چیزی که دیگران را به جهان بند می‌زد و آنان را وادار می‌کرد هر صبح دوباره از خواب برخیزند و این نمایش بی‌معنا را ادامه دهند.

من آن چیز را نداشتم و به همین سبب، زندگی برایم نه موهبتی آسمانی، بلکه تبعیدی طولانی و بی‌انتها بود؛

تبعیدی در سرزمینی که هرگز وطن من نشد.

زندگیتنهاییدرد و دلنویسندهنویسندگی
۱
۰
𝐿𝒾𝒶𝓃
𝐿𝒾𝒶𝓃
من تنها نویسنده‌یِ داستانِ ناتمامِ خویشم
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید