
چه هوسهایی به سرم میزد، نمیدانم از کدام نقطهی بیمعنیِ ذهنم میجوشیدند و بیاجازه بالا میآمدند!
همانطور که در بستر افتاده بودم، انگار تنم دیگر به خودم تعلق نداشت و فقط چیزی خسته و مصرفشده باقی مانده بود، دلم میخواست دوباره کودک میبودم.
البته نه از آن کودکهای افسانهای که بعدها آدمها از خودشان میسازند بلکه همان موجود کوچکِ ناتمام، همان که هنوز زبانش به دروغ آلوده نشده بود و هنوز از سنگینی فهمِ جهان به ستوه نیامده بود.
ننهجونم که برایم قصه میگفت، هنوز در گوشهای از ذهنم نشسته بود، با همان صدای خسته و کشدار، با همان آب دهانی که بیاختیار فرو میداد و من آن را بخشی از امنیت جهان میپنداشتم، کنارم آمده بود و بالای سرم نشسته بود، من اما در رختخواب افتاده بودم، بیآنکه میلی به برخاستن در من بماند و او با آب و تاب از چیزهایی میگفت که هیچگاه حقیقت نداشتند و من آهسته در خود فرو میرفتم، چنانکه گویی خواب تنها شکل قابل تحمل بودنِ زندگی بود.
و فکر میکردم یا بهتر است بگویم فکرها به من تحمیل میشدند، تکههایی از بچگیام را میدیدم که هنوز سالم مانده بودند، نه از سر شفافیت خاطره، بلکه از سر لجبازی ذهنی که نمیخواست همه چیز را یکباره بپذیرد و نابود کند، انگار دیروز بوده باشد...
اما دیروز هم چیزی جز تکرار بیهدف امروز نبود و میان آنها فاصلهای حس نمیکردم، نه زمان معنا داشت و نه تغییر، فقط امتدادی از یک خستگی ممتد دیده میشد.
حالا که به گذشته نگاه میکردم، سرتاسر زندگانی خود را میدیدم، نه چون روایت بلکه چون انباشتِ چیزهای بیمصرف، سیاه، پست و بیجهت، و از خود میپرسیدم :
آیا آن روزها خوشبخت بودهام؟
اما پاسخ در من از پیش مرده بود و تنها سکوتی بیاعتنا به جای آن مانده بود.
نه، خوب به یاد میآوردم، خوشبختی در آنجا هم نبود، فقط شکل دیگری از بیقراری بود، آن وقتها هم بچه حساستری بودم اما این حساسیت نه نشانهی عمق، بلکه نشانهی زخمی بودن بیپایان بود.
تقلید میکردم، نقش میزدم و در ظاهر میخندیدم اما در باطن، کوچکترین کلمهی بیجا، کوچکترین حرکت ناهماهنگ، مثل خاری در ذهنم فرو میرفت و ساعتها مرا در خود میپیچاند .
من خودم را در خودم میخوردم، بیآنکه چیزی از من باقی بماند که بتوان نامش را زندگی گذاشت.
.