ویرگول
ورودثبت نام
𝐿𝒾𝒶𝓃
𝐿𝒾𝒶𝓃من تنها نویسنده‌یِ داستانِ ناتمامِ خویشم
𝐿𝒾𝒶𝓃
𝐿𝒾𝒶𝓃
خواندن ۱ دقیقه·۳ روز پیش

سقوطِ نگارین

دیگر حتی به جمع‌کردنِ یک مشت «آرزو» هم دلخوش نیستم؛ آن خرده‌ریزه‌هایی که پیش‌تر، سرگرمیِ روزهایِ بی‌تو بود، حالا در دستانم سرد شده‌اند

من اما هنوز ایستاده‌ام، خیره به ردِ پایی که در این خانه نیست.

ما دو سرویم؛ تو آن‌قدر دور که گویی در افقی دیگر ریشه دوانده‌ای و من که در این سو، خود را به خاکِ پایت افکنده‌ام.

چشم بگشا و ببین که چگونه ریشه‌هایِ من، بی آنکه بدانی، زیرِ این خاکِ غریبه، در طلبِ ریشه‌هایِ تو می‌خزند.

این پیوند، نه از سرِ آغوش، که از سرِ تمنّایی است که تنها خاک می‌فهمد؛ گره‌خوردنِ من به تو حتی اگر تو در بی‌خبریِ محض، از کنارِ این درختِ سرکش بگذری.

از این شادم که در زندانِ یادت محبوسم.

دیوارهایِ این سلول را با عطرهایِ تنت و سکوت‌هایِ طولانی‌ام آذین بسته‌ام

تو شاید هرگز ندانی که چطور، ذره‌ذره، از تپش‌هایِ ناآرامِ قلبم صدف می‌سازی و از اشک‌هایِ فروخورده‌ام، در خلوتِ سینه‌ات مروارید می‌چینی.

بگذار من همین‌جا، در حصرِ نگاهی که به من نداری، مرواریدهایم را برایت کنار بگذارم؛ مرواریدهایی که تنها من وزنِ سنگینِ آن‌ها را رویِ تنم حس می‌کنم.

می‌نگرم به آنان که تابِ این فشارِ آتشین را ندارند؛ آنان که می‌ترسند از این سوزش و خود را با افیونِ غفلت، زمین‌گیر می‌کنند...همجنس های من.

می‌بینم که چگونه بهارِ خروشانِ تن‌شان را پیش از آنکه گلی بشکفد، به خزانِ یأس می‌سپارند و توانِ بی‌نظیرِ زن بودن را در قربانگاهِ ناتوانی ذبح می‌کنند!

آن‌ها امید را به یأس می‌فروشند تا شاید لحظه‌ای آرام بگیرند.

می‌دانم که این عشق، شوری است خطرناک که لبه‌هایش از تیغ تیزتر است!

می‌دانم که مخاطره‌ی اصلی، نه در رفتنِ تو، که در ماندنِ من در این مدارِ سوزان است!

با این حال، چنان در این آستانه ایستاده‌ام که گویی تنها رسالتِ زنانه و آتشینِ من، همین سوختنِ بی‌صدا در غیابِ توست.

همان‌قدر مهلک...

عشقنویسندهنویسندگیاحساسات
۳۳
۴
𝐿𝒾𝒶𝓃
𝐿𝒾𝒶𝓃
من تنها نویسنده‌یِ داستانِ ناتمامِ خویشم
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید