
گاهی از میانِ واکنشها، این احساسِ غریب به سراغم میآید که هنوز عدهای نمیدانند میانِ نویسنده و سایههایی که روی کاغذ میاندازد، فاصلهای عمیق وجود دارد.
هر بار که از تنهایی مینویسم، گویی باید کسی را از دست داده باشم.
هر بار که از زخم مینویسم، گویی باید خون از کلماتم چکه کند
و هر بار که از پوچی سخن میگویم، گویی تمامِ زندگیام به همان چند سطر تقلیل یافته است.
اما مگر ادبیات چیزی جز عبور از مرزِ زندگیِ شخصی است؟
نویسنده همیشه از خودش نمینویسد؛ گاهی از تاریکیهایی مینویسد که در راهروهایِ خاموشِ روحِ انسان پرسه میزنند.
از اتاقهایی که در آنها سالهاست پنجرهای باز نشده
از اندوههایی که صاحبِ مشخصی ندارند و از زخمهایی که پیش از تولدِ ما نیز وجود داشتهاند.
من از گلها نمینویسم! جهان پر از نویسندگانِ آفتاب است؛ بگذار من از سایه حرف بزنم.
من از عصرهایِ بیانتها مینویسم؛ از دیوارهایی که آرامآرام به آدم نزدیک میشوند، از سکوتی که نیمهشب روی سینه مینشیند، از افکاری که چون زنگار بر جان میافتند و از تنهاییای که گاهی از حضورِ هزاران نفر سنگینتر است.
این جهانِ من است.
بعضیها هنگامِ خواندنِ یک متن، به دنبالِ داستان میگردند و بعضی دیگر به دنبالِ تشخیصِ بیماریِ نویسنده گویی هر جمله اعترافی پنهان است و هر واژه سندی برایِ قضاوت در آنجا قرار داده است اما همهٔ تاریکیها اعتراف نیستند.
گاهی یک نویسنده فقط چراغی به دست گرفته و به زیرزمینهایی سرک کشیده است که دیگران ترجیح دادهاند درِ آنها را برای همیشه بسته نگه دارند.
و در پایان... من می دانم نوشتههایِ من برای همه نیستند.
همانطور که بعضیها کتاب میخوانند تا ساعتی از جهان فرار کنند، بعضی دیگر کتاب میخوانند تا عمیقتر در آن سقوط کنند.
من برای گروهِ دوم مینویسم و به آن افتخار می کنم !
برای کسانی که از تاریکی وحشت نمیکنند.
برای کسانی که میتوانند مدتی کنارِ اندوه بنشینند، بیآنکه عجولانه بخواهند آن را درمان کنند.
برای کسانی که میدانند گاهی حقیقت، چهرهای تلختر از رؤیا دارد.
پیش از آنکه از واژهای هراس داشته باشید، معنایش را بشناسید میانِ نوشتن از پوچی و پوچ بودن، فاصلهای به وسعتِ یک جهان وجود دارد.
پس بخوانید، نقد کنید، دوست نداشته باشید یا حتی از آن متنفر شوید اما دیت از خواندن بر ندارید .
من تنها از بخشی از جهان مینویسم که کمتر کسی جرئتِ خیره شدن به آن را دارد.