
آدمیزاد از همان نخستین دمِ آفرینش، موجودی تبعیدی بوده است.
مسافری بیهمراه که او را در سرزمینی ناشناس رها کردهاند، بیآنکه راه بازگشت را نشانش دهند.
این جهان هرگز زادگاه حقیقی او نبوده، تنها اقامتگاهی موقت و سرد بوده است؛ کاروانسرایی تاریک در میانهی راهی که آغازش را فراموش کرده و پایانش را نمیداند.
هرچه بیشتر در میان مردم زندگی میکند، بیشتر درمییابد که میان او و دیگران دیواری نامرئی کشیده شده است.
سخن میگوید، میخندد، دست میدهد و در کنارشان راه میرود اما در ژرفای وجودش میداند که هیچ پیوندی استوار نیست.
آدمها تنها برای مدتی کوتاه در کنار یکدیگر توقف میکنند
سپس هر کدام به سوی تنهایی ناگزیر خویش بازمیگردند.
ما همه تنها هستیم؛ تنهاتر از آنچه جرئت اعترافش را داریم!
تنها تفاوت در این است که برخی برای فراموش کردن این حقیقت، هیاهوی بیشتری به پا میکنند.
آدمی از همان روزی که چشم میگشاید، وارد زندانی میشود که نامش زندگی است.
زندانی با دیوارهایی بلند که از گوشت و استخوان و زمان ساخته شدهاند.
هر کس در سلول خود گرفتار است؛ سلولی که شاید با سلول دیگران همسایه باشد اما هرگز یکی نیست.
بعضیها دیوارهای زندان را رنگ میکنند، بر آنها نقش باغ و آسمان میکشند و چنان غرق تماشای تصویرها میشوند که فراموش میکنند پشت آن رنگها چیزی جز سنگ سرد وجود ندارد.
بعضی دیگر سرشان را به دیوار میکوبند، ناخنهایشان را میشکنند و دستهایشان را خونآلود میکنند، به این امید که راهی برای گریز بیابند؛ غافل از آنکه هر راهی سرانجام به دیوار دیگری ختم میشود.
گروهی نیز در گوشهای مینشینند و برای سرنوشت خویش سوگواری میکنند؛ برای سالهایی که از دست رفته، برای آرزوهایی که هرگز متولد نشدند و برای فرداهایی که از پیش مردهاند.
راز بزرگ زندگی شاید در چیز دیگری نهفته باشد؛ در توانایی عجیب انسان برای فریب دادن خویشتن.
آدمی با امید، با عشق، با ایمان، با جاهطلبی، با رویاها و خاطراتش، مدام بر زخم حقیقت پرده میکشد.
هر روز داستان تازهای برای خود میسازد تا بتواند یک روز دیگر دوام بیاورد.
او به خود میگوید که این رنج معنا دارد، که این انتظار به جایی خواهد رسید، که پشت این تاریکی نوری نهفته است
و شاید همین دروغهای کوچک، تنها ستونهایی باشند که سقف فروریختهی زندگی را هنوز سرپا نگه داشتهاند.
گرچه روزی فرا میرسد که حتی این فریبها نیز رنگ میبازند.
روزی که آدمی دیگر توان باور کردن قصههایی را که برای خودش ساخته ندارد.
روزی که امید نیز همچون چراغی کمسو خاموش میشود و انسان برای نخستین بار بیواسطه به چهرهی حقیقت مینگرد؛ حقیقتی سرد، خاموش و بیاعتناست.
آنگاه درمییابد که از زندان خسته نشده است، بلکه از تظاهر به آزاد بودن خسته شده است؛ از آن همه سال وانمود کردن، از آن همه سال گول زدن خویش برای ادامه دادن راهی که هرگز مقصدی نداشته است!